گنج
میانِ پیامِ نازی ُ مهرش؛ فروشگاه رفتنم برای یافتنِ شامپوی خوشبو با فرمولاسیونِ کودکانه، میانِ نبودنِ صندوقدار و موجود نبودنِ شامپو، میانِ افکارِ مختلف که در ذهنم به سرعت در حال حرکتند، میانِ لذتِ عمیقِ تماشای نانهایی که نازیشان پختهاند

و فانوس روشنی که بدست گرفته؛ و دلبرککوچک ... جوراب هایم، گفتند ما را از خاطر بردهای؟ نه ! مگر میشود؟ از آنها عکسی گرفتم تا بدانند به اندازه آدمها ولو گاهی بیشتر از بعضیهایشان برایم باارزشند. عمدن اینگونه گذاشتمشان تا رد ِ بودنم در دلشان مشخص باشد.
همه چیز از همانها شروع شد. موضوع انشا دخترک پنجم دبستانی نامهای از زبان شی بیجان بود! من جانی به او دادم که هرگز تصورش نمیتوان کرد. من از جوراب های برادرم از بدو کاشت پنبه ُ تولید نخ، نوشتم، تا وقتی به زندگی سخت در پاهای فر رسیدند و سیب زمینیهایی به نام سوراخ در بدنشان شکل گرف تا روزی که دور انداخته شدند... طنزی برای شیرجه زدن برادرم در سطل و برداشتن جورابهای پاره بدبویش؛ و وابستگی عجیب او به جورابش... چاشنی های متعدد برای لبخند ... در نهایت بازیافت و خریده شدن مجدد توسط برادرم ! او همیشه با جوراب میخوابید. نفسم تنگ میشد ... به هرحال در روزی که همه چند سطر کوتاه نوشته بودند داستان ۵ صفحهای من مورد تشویق قرار گرفت و معلم گفت تو نویسنده میشوی... داستانم را با تماسی به روزنامه خلاصه نوشتم و پست کردم ُ در بخش کودکانه که هفتهای یکبار اشانتیون بود؛ چاپ شد. آن قسمت را با قیچی جدا کردم و در دفتر خاطراتم چسباندم. در نهایت؟ در جابجایی منزل همراه چند آلبوم در کارتنی؛ اشتباهن به سطل زباله رفت... و از آن گنج کودکی من هیچ نماند تا یاد بگیرم: گنجها روزی گم میشوند... اما لذتِ داشتنشان هرگز... گنجهای اینروزها شاید همین تصاویری باشند که شاید خودشان همیشگی نباشند اما لذت داشتنشان در وجود آدمیزاد همیشگیست.
جهان آرامِ آرام است