(⌒‐⌒)

۱۴۰۴/۰۵/۳۱
7:42
یوکابد

من این صبح را؛ صدای کوکویِ یاکریمِ روی یکی از درختان در آخرین روز مرداد را، و کتابی که زبان‌است و قرار است اگر مصلحت باشد، عیان شود را... بسیار دوست می‌دارم ^_^ ... صبح بخیر زندگی جان ( ゚∀゚)

○ برتراند راسل : مشکل دنیا این است که احمق‌ها بیش از حد مطمئن هستند و عاقلان پر از تردید!

○ دخترجان دیشب یهو شروع کرد به خندیدن گف من فهمیدم چرا مامانم دلش درد گرفته بدنش درد گرفته دیروز روی تخت که دراز کشیده بود هی می‌گف قربونت برم دردت به جونم خدا هم گف بیا بگیر 🤣 قبلتر درباره واژگان مهر ناسالم نوشته بودما ! یادم رف بکار نبرم :))

○امروز جهان را بجای نگاه آدمچه‌گانه، مورچه‌گانه دیدم.

○ 11:30 : ۱۰ فصل کامل شد. الحمدلله.

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

نورَکَم

۱۴۰۴/۰۵/۳۱
0:54
یوکابد

مست قرصِ رفعِ سرماهای خورده شده، و کدورت بدن و روح، رتج‌ش معده از ذهنم. این حال را بسیار دوست دارم. مستانه‌نویسی نامش گذارم؟ دارم از کمبود خواب بی‌هوش می‌شوم ولی دستم مرا سمتُ سویِ کویِ نوشتن می‌کشاند.

این‌روزها دیگر دستُ پنجه نرم کردن نیس، ما حالا پا و پاشنه را نیز نرم کرده ایم...

همین روزها که عامدانه نور را از محفلمان برای کیسه‌های گشادشان می‌ربایند، همین روزهای عامدانه، پایان خواهد یافت و ما جاودانه خواهیم ماند. ما نور را به خانه و عشق را به جانُ کاشانه برخواهیم گرداند... این خط این نشان این هم علامتِ فرا رسیدنِ زمان.

تمام کوشش‌م بر اینست رسالتم را آن‌گونه که باید به انجام رسانم و صدای ذهنم را به سرانجام... دیگر مغز خاموش شد ... فردا بیشتر مهمل خواهم گفت... شاید هم چندی از شهدُ عسل..‌.

هوا

۱۴۰۴/۰۵/۳۰
22:6
یوکابد

اون موقع که حالِ دلم خوب؛ ینی "خیلی‌خوب" بود، قرار بود یه اسم انتخاب بشه یه جمله که پرمعناتر قشنگتر و ویژه ُ شخصی جای دوستت دارم و عاشقتم. من روزها فکر کردم! چه جمله یا کلمه‌ای بیانگر می‌تونه باشه؟ قبل از گفتن‌ش رفته بود! تیرماه...برگشت و توان گفتنش دیگه نبود. ماه‌ها گذشت... نگفتم... دیگه ممکن بود حقِ مطلب نباشه و حتا زیاد باشه. نمی‌دونم. ولی دلم می‌خواس به جای دوستت دارم روزا؛ شبا، ولی فقط وقتی از ته دلشه نه برا دل‌خوشیم، بگه " هوامی" ... یه کلمه که توی دلش هزارتا دوستت دارم جا داشت. که آدمو "هوایی" می‌کرد.

حسی که مثل هواس... دیده نمی‌شه، اما همه‌جا هس بی‌اون نمی‌شه نفس کشید. عشق یه کلمه‌س، دوست داشتن یه تعریف... اما "هَوام" یعنی چیزی که تو رو زنده نگه می‌داره، حتا وقتی همه‌چی بر علیهته :) ... ولی طوفانِ عدمِ هم‌وزنی، یک‌سویی، همه چیو به بادِهوا تبدیل کرد. من لبه‌ی پرتگاه بودم و منتظر که پرتابم کنه. جمله‌های خودش ضربه آخر رو زد. سقوط کردم ولی سقوط قشنگی بود چون سقوط آخر بود و قرار نبود دیگه رنج بکشم. نقاش بومِ زندگی که باشی؛ و فقط رنج؟ منصفانه نبود. این جمله بارها توی ذهنم چرخید که "منصفانه نبود"

شبتون بخیر.

برچسب‌ها: رهایی

03:04

۱۴۰۴/۰۵/۳۰
3:5
یوکابد

اما پیام عا؛ واقعن مغزم رو سنگین‌تر از معده‌ کرد. علت؟ خب پیشاپیش رفتم دفتر و برگشتم. خودش نیاز به بررسی نداشت و نداره. آن چیز که عیان‌ست چه حاجت به بیان‌ست. کاش دلش رو صاف و روشن کنه و نیت رو عوض که این مسیر عبثه عبث ...

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: غریبه، جوجک

قاف تایم

۱۴۰۴/۰۵/۲۹
10:48
یوکابد

نزدیک یه ساعته توی برج قاف منتظریم صاب مغازه گوگودی فروشی بیادُ کنسول بازی نوستال بگیریم ... برا حوصلمون سر نره اومدیم برا دخترجان آبمیوه بگیریم سر راهم ب خاطر باز بودن باقی مغازه‌ها مجبور شدم جامدادی و دفتریادداشت بالشتکی بخرم براش D: ... و خب سر راهم کتابفروشی هم بود که معجزه رو خریدم چون پی دی اف خوندنش سخته برام.

دیشب دخترجان توو خواب تا تونس شلنگ‌تخته انداخت :/ و خواب راحتی نداشتمُ از ۵ بیدارم اماح شُکر 😎 گنگم بالاس 😁 البته تاثیر آهنگ این آبمیوه فروشی هم هس :)))

بریم ببینیم باقی روز چی برامون هدیه داره و منتظرمونه🌸✨️

○ مدتیه مصرفم از روزی ی لیتر آب ب دولیوان کاهش و نزول پیداا کرده و این اصن خوب نیس!

●12:11: یه وبلاگ خوندم از بروز شده ها! نفسم گرف :| بس که غر زده بود و کمبودارو یادآور شده بود با تمام قوا :| ! رژیم خوانش رو باید به خاطر نورون‌های آینه‌ای بیش فعالم؛ فعال‌تر کنم و هر وبلاگی رو ابدن نخونم و همون لیست دوستان مارا بس :|

برچسب‌ها: عکسانه

معجزه‌ی شکرگزاری

۱۴۰۴/۰۵/۲۸
20:8
یوکابد

گاهی دوس داشتم برقا که می‌رفتن مثل الان که رفتن صدالبته شیفت دوم‌شونه ؛ وقتی از گرما کلافه بودم و مستاصل یکی بود ُ می‌گف: پنکه کوچولوی دستی‌ دخترت رو روشن کن... چندتا نفس عمیق بکش، یه کتاب بردار بخون یا یه فیلم ببین با گوشیت...درست می‌شه. تموم می‌شن این روزای مسخره خودت بهتر بلدی بهتر دیدی که! اگه رو به تاریکی بود مثلن می‌گفت: شمع روشن کن چه زمانی بهتر از الان برای معجزه‌ی شکرگزاری؟ برای مدیتیشن؟ رها کن خودتو دختر... ببین چقد خسته‌ای! خودت نبینی من می‌بینم حجم مسئولیتایی که ازشون چیزی نمی‌گی که به خیال خودت "غر" نزده باشی ! ولی غر نیستن اونا بخشی از زندگیتن که به شخصیتت رشد و شکل بیشتر دادن آبدیده‌ت کردن! و من به قدرتای تو به عظمتت افتخار می‌کنم. تو با بقیه خیلی فرق داری :)

ولی حقیقتن یاد گرفتم آرامش ساخته‌ی خودمه ُ محصولِ بودن یا نبودن کسی دیگه نیس ... خیلی وقته می‌دونم آدمایی که خودشون بی‌نورن، هیچ وقت چراغی برای دیگری روشن نمی‌کنن. حالا می‌دونم وقتی همه‌چی تاریک می‌شه، بهترین فرصت برای شکرگزاریه؛ برای دیدن قدرتی که توی من ریشه داره.

بخشی از کتاب معجزه شکرگزاری که دخترعمه گف رو توی این فرصت عالی درکنار مدیتیشن دانلود کردم بخونم و می‌گه: مھم نیست کھ پیرو چھ دین و آیینی ھستید یا بھ طورکلی آدمی مذھبی ھستید یا خیر، این جملھ ھای کتاب مقدس و قرآن، زندگیِ شما را دربرخواھد گرفت. آنھا قانون بنیادی و اساسیِ علم و جھان را بر شما آشکار میکنند...

○ به نشونه‌ها باور دارم... خیلی :)

لینک کتاب PDF

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه

Closer

۱۴۰۴/۰۵/۲۷
22:6
یوکابد

ازاون فیلما بود که از خیلی سال قبل دیدمش و تا الان فقط این دیالوگش توی ذهنم بولده. فیلم پرازخیانت‌ کثیف بود، اما پایان مناسبی داشت. امروز دنیای ژوراسیک۴ رو دیدم. نسخه ۳و۴ رو خیلی خوب ساخته بودن... گفتم ثبت کنم :) و بعد برم برای روتین شب. شبتون نایس باد :))

○ نظرت چیه این دفه زنده بمونیمو کلی پول به جیب بزنیم؟

● پولدار شدن عالیه ولی کافی نیس !

○ مطمئنا !

تا هنوز وقت داری یه کار مهم انجام بده...

○ باشه

● فقط اینو خراب نکن. منتظر نمون Zora منتظر نمون ..

برچسب‌ها: از فیلما

یه تیکه جواهرم :))

۱۴۰۴/۰۵/۲۷
20:49
یوکابد

بذار مغزت بهت دوپامین جایزه بده... دوپامین بعد از اتمام یه فعالیت در مغز ترشح میشه و همینطور باعث ایجاد انگیزه در فرد میشه . ترشح این هورمون وابسته به عمل بیرونیست ... سخته قبول دارم یه وقتا به قول معروف بلند کردن خودت سنگین‌ترین وزنه‌ای بحساب میاد که پیش‌روته! ولی آش خالتی :)) پاشو نوش جان کن خودت رو :))

عکسم بگیری از پایان کار ت و بعدا مرور کنی که چه بهتر :) چون قطعا بازم دوپامینی می‌شی ^_^

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها

بالاخره :))

۱۴۰۴/۰۵/۲۷
16:21
یوکابد

بعداز سه ماه موفق شدم امروز ظهر یک ساااااعت ، بدون وقفه بخوابم‌ از اون جنس خوابا که اساسی به روحت می‌چسبه :* درود براین دوشنبه‌ی دوس داشتنی ^_^ آخیش. خدایا شکرت ♡

○ برا ساعت۵ و قطعی برق، دوتا فیلم توی لیستم دارم :)) توو گرما نمی‌تونم کارای خونه رو انجام بدم 🥴

12:12

۱۴۰۴/۰۵/۲۷
12:12
یوکابد

بدون رمز در ادامه ... مطلب مهمی نداره. نکات اولیه و سطحی سوادِ رابطه‌ طبق تجربه‌ی خودم...

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: ردفلگ

کعبه

۱۴۰۴/۰۵/۲۷
7:34
یوکابد

خواب دیدم رفتم مکه یا بهتر بگم مکه اومده ایران. توی لوکیشنی شبیه حرم امام رضا توی مشهد! کعبه توی یه قسمت بزرگ و سرپوشیده بود و یه قسمت دیگه جدا گونه توی کنج کنار یه دیوار حَجَرالاَسود ... کسی طوافش دور خونه جرخیدن نبود کسی حق دست زدن به کعبه نداشت مردمم قوانین رو می‌دونستن و فقط اونجا بودن تا دعاهای لازم رو بخونن از روی کتابای خیلی بزرگ با دعاهای عربی کتابا حدودن نیم متر.. یه نماز هم داست حدود دو ساعت طول می‌کشید. یه سجاده پهن کردیم روش اسامی مختلف عربی بود که عربی‌م ضعیفه و یادم نمیاد :( ... چندتا عکسم گرفتم یادگاری توی خواب ... و بعد برگشتم. کعبه بزرگ بود همونقد که توی مکه‌س... قبل‌تر نوجوونی که دیدم بودم توی خونه اصلی خدا یه گوشه بود اندازه لباسشویی تقریبن...انتظار هر خوابی رو داشتم جز این :")

یه قسمتا ک جدا کننده کعبه از بخشای دیگه زیارت طور بود پرده های خیلی بلند نصب کرده بودن...

○ یه بخش از خوابم قابل عنوان کردن نیس متاسفانه اما برای اینکه یادم نره جزییاتش و بعدن از استادم علت این خواب رو بپرسم برای خودم نگهش می‌دارم.

ادامه نوشته..

غیرمعلق

۱۴۰۴/۰۵/۲۶
20:28
یوکابد

اجل فقط بچه‌ی من :| تا دید روو تختشم بازیش گرف بدو بدو حوله رو از روو بند آورد انداخت روی من بعدم یه پتو هم انداخت روم منم یاران چه غریبانه خوندم بلندُ به خدا پیوستم 😂 بعدم زارت نشست روو شکمم گف جنازه‌ی خوبی بود :| گفتم قبلنم جنازه بودم مگه؟ 😂باید بگی آدم خوبی بود. خلاصه منو ی سر فرستاد دیار باقی و برگردوند ... قبل اینکه متورو بیاره کامل کاور بشم عکس سلفی گرفتم 😂

○ امروز انقد Gta v بازی کردمُ فیلم دیدم شب قطعن توو خواب می‌رم کالیفرنیا 😂 و دایناسورارو هم ملاقات می‌کنم 🦕

برچسب‌ها: جوجک

هردو

۱۴۰۴/۰۵/۲۶
18:4
یوکابد

اونی که مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ت یادش می‌ره حق نداره مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ت باشه. فک کنم خیلی ساده‌س این حقیقت... اون خودشو یادش می‌ره؛ چطور تورو یادش بمونه؟ :)

برچسب‌ها: پذیرش

ردفلگ

۱۴۰۴/۰۵/۲۶
12:29
یوکابد

ردفلگای ارتباطم قبل اینکه به ازدواج برسه: اولین تماس بدون اجازه م بود - تماس بدون برنامه و تا صبح حرف زد - تخلیه اطلاعاتی کرد با سوال -بی توجهی به ساعت خواب و استراحتم - اجبار و اصرار برای تماس مجدد و ادامه ارتباطی که مایل بهش نبودم ولی برای آبرو و قولی که داد تا نگه به کسی پذیرفتم . تعریف شدید از خود - وانمود کردن به اینکه دخترا کشته مرده ش هستن ولی محل نمیذاره درحالی که برعکس بود و با برنامه ریزی تماس گرفته بود .

بیزاریش از گربه ها و ۷بار کتک ردنش تاحدی که گربه ۷بار مرد و زنده شد تا ازبین رفت. کسی که به حیوونا رحم نکنه به آدما کلا رحم نخواهد کرد. رد فلگ رابطه با جنس موافق= قابل ترک نیست و آلارم دوجنسگراییه. هیچکس موادش تفریحی نیس و نهوااد بود.

برچسب‌ها: ردفلگ

ریغونه

۱۴۰۴/۰۵/۲۶
11:14
یوکابد

خونه رو دسته‌ی گل کردم :) میریم برا دیدن سریال شِغال :)) بعدش دنیای ژوراسیک ۳و۴.. امیدوارم به اندازه‌ی ژوراسیک۱، هیجان‌انگیز باشه. من تمام نسخه‌های پارک ژوراسیک و دنیاش رو ده سال قبل دیدم و خب به نسبت سن‌م بسی لذت بردم اون سال‌... دنیای ژوراسیک۲ رو دوس نداشتم امیدوارم این یکی خوب باشه. از فیلم قدیمی بن‌بست؛ عاشق کلمه ریغماستی شدم :)) نمی‌خوام ذهنم وایب معده گاو بگیره نوشخوار کنه و چنگم بزنه. ذهن نیس ک یه تنه دشمن کل قوای روحُ جسمه :)) لامصب تو با باقی وجودم توی یه تیم و اضلاع ی مثلثینا ! ببین کارادا ...

○ عمرن بذارم ذهنم منو کنترل کنه 😁 ... از فیلم بن‌بست ی دیالوگ دوستش رو دوس داشتم. می‌گف تو برا اینکه مال کسی باشی حیفی ... :) و چقد پایانش، حقیقت بود...

برچسب‌ها: از فیلما

ماگ‌پروری

۱۴۰۴/۰۵/۲۵
14:31
یوکابد

توی سرم صدایی می‌گه: بذار آدما ازت ناامید بشن. برا خودشونم بهتره. می‌رم سمت اتاقم بهش می‌گم پایه ای عصر بریم بازار خرید کنیم؟‌ اسم خرید چشاشو برق می‌ندازه ... می‌گه چی بخریم؟ می‌گم هر چی ! نمی‌دونم... تو چی می‌گی؟ با ذوق می‌گه ماااعگ! می‌گم دفه آخریه ها! می‌پرسه چرا؟ جواب می‌دم چون برا تو که چیزی می‌گیرم خوشحال می‌شم البته با توجه به پولم فقط این دفعه رو وگرنه خونه جا نداره ماگ هم اضافیه نه واجب...

● میم دیروز می‌گف مادر غ نتونس خودش و زندگی رو بعد از اون اتفاق جمع کنه... مادر باید اونقد قوی باشه که بتونه زندگی رو بدون مرد به دوش بکشه. بیراه نمی‌گف درست بود... اما بعضی وقتا آدم ی جا کافیه کم بیاره. دیگه ممکنه هرچی زور بزنه زورش به دنیا نرسه. هرگز نمی‌تونم بابت این چیزا از خدا دلخور نشم. می‌تونس تولید نکنه یا با کیفیت تولید کنه. خدایا گیرآوردی مارو؟ گفتی به چه عالی اسکلن اینا سرکارشون می‌ذارم می‌گم من آفریدم پایانتونم باخبرم، ولی باز خلق کردمتون چون دلم خواست! و خواستم واکنش‌تون رو دربرابر اسکل شدنُ سرکار گذاشتن ببینم.

مادر بدرد نخور و آدم بی‌خاصیتی می‌شم بعصی وقتا

برچسب‌ها: جوجک

قابل خوندن نیس ...

۱۴۰۴/۰۵/۲۵
10:17
یوکابد

چقد این منه :) شونه زدنش غرغر کردن با صدای بلند، کتاب خوندن بیاح گفتن؛ نفهمیدنِ متن موقع خستگی ذهنی و بلند خوندن برای فهمیدن و حتا اشک ریختنش وسط خوندن ... حتا عینک زدنش...ندیدم فیلم کامل رو و فقط این برش رو دیدم... البته که احمق بودنش منِ سابقمه

نمی‌دونم نویسنده این متن کیه اما متنش الان واجبه: دعا می‌کنم هیچوقت ذوقت کور نشود عزیزمن . دعا می‌کنم هیچوقت کنار کسانی نباشی که تو را نمی‌فهمند، قدر تو را نمی‌دانند و تو را حیف می‌کنند. دعا می‌کنم بتوانی به موقع بچه باشی، به موقع جوانی کنی،به موقع دیوانه باشی و به وقتش با آدم درست زندگی کنی..
دعا می‌کنم طرد نشوی، بی‌توجهی نبینی و اگر هم دیدی؛نشکنی، مقاوم باشی، دوام بیاوری! که هنر واقعی این است: تنها شدن و جا نزدن، طرد شدن و نشکستن،زمین خوردن و برخاستن! هنر واقعی این است: در هر شرایطی، قبل از هر کسی، روی خودت حساب کردن.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: ردفلگ

قبول دارم

۱۴۰۴/۰۵/۲۵
8:32
یوکابد

می‌دونم چی بدحال و بی‌قرارم کرده! خوب می‌دونم ! ولی هنوز نتونستم با ترسِ عنوان کردنش کنار بیام یا شایدم فقط بلد نیستم ک عنوانش کنم! و این بی‌قراری رو این روزا سر این صفحه خالی می‌کنم.

شایدم می‌ترسم عنوان کردنش تهدیدی باشه برای باقی مونده‌ی آرامش و عواطفم! از دست دادن اون اتصال عاطفی چیزی بود که باعثش من نبودم... اهمیتم نداره که چی بود علتش ... چون تاثیری توی اصل ماجرا نداره.

واقفم این احوال بخشی از فرآیند بازسازی عاطفی هست و قبلن تجربه‌ش کردم ُ باهاش آشنام... ولی این‌بار شکل‌ش فرق داره :) ... این مسیرِ برگشت پراز نور و خوددوستیه ✨️🌱

برچسب‌ها: پذیرش

کارخونه‌ی ۲پامین

۱۴۰۴/۰۵/۲۵
6:29
یوکابد

وب جودی جانم رو که خوندم و پست جدیدش یهو فکر نوشتن این متن به ذهنم رسید. اینارو اگه بیست سال قبل شاید حداقل توی مدرسه بهمون یاد می‌دادن الان درصد بالایی از ما دهه شصتی‌ها توی کمترین رفاهُ امکانات و بیشترین محدودیتا می‌تونستیم ی مقدار حال خودمونو بهتر کنیم اما خب هروقت ماهی ازآب گرفتیُ اون ماهی قبلن توو آب نمرده بود هنو تازه‌س! پس خوبه که بنویسم درباره‌ی چندتا راهکار ساده که مغز باعث فریبمون نشه با کاهش دوپامین و بعدم همه چیو گردن روح و اون افسرده‌س به من چه، نندازه. در ادامه مطلب

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: آموختم، بخوانیم

بعداز مهمونی

۱۴۰۴/۰۵/۲۴
20:13
یوکابد

ف میگف توو پارک میم قورباغه‌های در حال جفت‌گیری رو نشونش داده و ف گفته از قورباغه‌ها انتظار نداشتم :)). گفتم من موجودات ندیده رو هم انتظار دارم ازشون ! تازه درختا هم ریشه‌شون اجازه نمی‌ده گرده می‌پاشن وگرنه شاهد عملیات گسترده و انتحاری اونام می‌بودیم :)) ۴ساعت به دورهمی گذشت و خوب بودُ دلچسب. شُکر..‌. مادر شین بنده خدا فک می‌کرده ابرارو که باردار کردن ینی ابرا مث آقاها توانایی باروریشون بالا رفته و هرکی زیر بارون ابرای بارور واسته مشکل باردار نشدنش حل می‌شه :))) انقد خندیدیم امروز که لپ‌م درد گرفته بود دیگه... و بمونه یادگار وصیت غین که دوستشون بوده و خود * کشیای ناگوفق داشته گفته دیوان حافظم مال فلانی، فلان وسیله‌م مال فلانی؛ ب میم که رسیده گفته تو برو مامانمو بکش؛ داداش کوچیکمو بزرگ کن😂😂 می‌گف شانسمو می‌بینین توروخدا به همه چیزی وصیت کرد بده به من رسید دید مسئولیت‌پذیرم کار سپرد بهم :)) بماند ماجرای ویلچرُ مسئول لاغرش :)))) ... خلاصه که خوب بود دلم تنگ شده بود براشون ✨️

○ مبلا زیادی گرم بودن نشستیم زمین روبرو کولرُ کلی از همه‌جا حرف زدیم :))

○با همون رمز قبل

○ هپچو اِ گِین 😬

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه

قدم اول:خودشناسیُ‌خودیابی

۱۴۰۴/۰۵/۲۳
9:23
یوکابد

با این متن روبرو شدم ‌... لیک من بر این باورم که 'جهان'، 'نگرشِ تو بِدان'، و در نهایت دگرگونیِ آن‌؛ همه چیز را متحول تواند ساخت. اگر در درونِ خویش خواری و بی‌بهایی حس کنی، گر صد سال نیز بگذرد، همان بار را بر دوش کشی؛ زباله‌ی‌احساسی، که از سالی به سالی رود، تا آنگه که بدانی خود، سطلِ حمل و پذیرشِ پلیدی نیستی.

چون این دانستی، جهان برایت دگر شود. مقرر آن‌ست که با گذرِ روزگار، خویشتن را ارج نهی، نه آن‌که رنجِ ناسپاسی دیگران را چونان گاوی که مغز به معده بدل کرده، دمادم بجوی و بپروری؛ درنهایت دریابی که جهان و هرچه‌ در آن؛ خود توست.

پس بپذیر که زمان، نه زخم را بندد، و نه مردمان را آموزد که چگونه دوستت بدارند؛ تنها مهلت دهد تا یا ژرف‌تر دریابی چه گذشته است ( و گذشته به نقل‌از هلاکویی درگذشته‌است باید به خاک سپردُ رفت) ، یا ژرف‌تر آزرده گردی.

برچسب‌ها: پذیرش، آموختم

یه ایده!

۱۴۰۴/۰۵/۲۳
8:48
یوکابد

دیروز ک داشتم یکی از وبلاگارو طبق عادت می‌خوندم چیزی به فکرم رسید! یه ایده که شاید کاملن قابلیت اجرا رو داشته باشه. شاید واقعن ی روز زبان جدیدی بسازم به نام Writing Analysis Language ! اینکه بشه یه زبان کامل ِ سیستماتیک دقیق ؛ حتا قابل آموزش ک بشه باهاش حالتا و نیتای پشت نوشتار تشخیص داد ؛ قاعدتن توی پیاما، متون مختلف حتا شاید بشه منظور دقیق و اون لحظه‌ش رو حس کرد. میزان سوتفاهما رو کمتر کرد. "کمتر" فریب نوشته‌ها خصوصن فانتزیای عجیب و ناممکن و مسخره نویسنده‌ها که ذهن‌هارو شستشو می‌دن با کتاباشون و بیمار می‌کنن رو خورد. اینکه سریعن بفهمی آیا متن و کتابی ارزش خوندن داره یا نه ؟ نویسنده حداقلِ سلامت روان رو داشته؟ و خیلی موارد دیگه که مهم‌ترینشون نیت از نوشتار ... اینکه اون لحظه دلی نوشته یا با نیت خاصی مثل جلب توجه فرد خاص، یا افراد مد نظرش، راست و دروغش؛ استرسش؛ حس شادی یا غم‌ش ! و شاید این‌طوری حتا بشه همدلی بیشتری هم داشت را نویسنده متن؛ پیام یا کتاب و جبهه نگرفت نسبت به متونش و قضاوت اشتباهش نکرد... البته نه به طور قطع و صددرصد همونطور که زبان بدن و تحلیل زبان بدن باگ زیادی داره.

○ داخل گوشیم از دهه هشتاد ۸۴تا تم مختلف داشتم :| دیشب ب جز ۲ تاشون الباقی رو کامل پاک کردم که انقد کرم درونم سیخ به جیگر وبلاگم نزنه و هی وسوسه نشم ببینم روی وبم چطوری می‌شن... بهش میان یا می‌رن :))

برچسب‌ها: ایده

تکوندم

۱۴۰۴/۰۵/۲۲
21:38
یوکابد

هنو نمازمو نخوندم اومدم تند تند بنویسمُ برم. دیروز خونه تکونی ک چ عرض کنم کمد تکونی داشتم مجدد و سه تا کیسه بزرگ آت آشغالایی مث اسباب بازیای بدرد نخور؛ هایلایترای خشک شده؛ دفترای داغون شده دور ریختم ؛ بررسی کردم طبق اختلال احتکار موروثی دخترجان که قبلن توو هشتگ نفرت :)) درباره‌ش نوشتم؛ تقریبن برای مهر همه چیز داره فقط باندینگُ پرس کتابا، و ی سری خرده ریز لازمه‌... کفشاشم نذاشتم پیشاپیش بپوشه و خرابشون کنه ی جفت کتونی و ی کفش ساده برا مهر نو نگه داشتم به سختی ... دیروز دراور خودمم گذاشتیم توی کمد تا فضای اتاق اکی تر و مرتب‌تر باشه. می‌دونم هرچقدم غلبه کنم بر نفرت از شلوغی باز دوروبرم باید خلوت باشه و منظم و وسواسم نسبت ب این موضوع ... خلاصه تا حدی تونستم کمدارو مرتب کنم ..

دیروزم ک دخترجان گیر داد ماگ بخر:| با چش غره گفتم ماگ توو خونه نببنم قمقمه جدید هم نبینم دیگه :| وسایلاتم دیگه اجازه نداری بدی به کسی و بگی مامانم دوباره می‌خره برام :| من سر گنج ننشستم ک :||| و فقط ی حوله تنپوشُ روتختی گرفتمُ با کلی غر برگشت خونه :)) مابین وسایل هم قورباغه عهد بوقمونو تمیز کردم ^_^ فک نکنم دهه شصتی باشه که قورباغه‌های اون دوره رو که مال بورس یا مدادای آرایش بودن یادش نیاد :)) ... به هر حال عشق کردم از تمیزی و یه جون به جونام اضافه شد . شُکر

○بازم اونجور که می‌خواستم نذاشت کمدش رو مرتب و خالی از اضافیجات کنم...

برچسب‌ها: عکسانه، جوجک، نفرت، عشق

گل صداقت

۱۴۰۴/۰۵/۲۲
17:46
یوکابد

یک بود و یک نبود، شهری بود آبادان ُ پر رونق، و در آن شهریاری جوان ک جمال و کمالش زبانزد خاصُ عام بود. شاهزاده را رای آن شد تا همسری برگزیند ک دلی راستین و نفس پاک داشته باشد. فرمان به هر سو روان کرد تا دختران شهر و دیار را به بارگاه بخوانند. چون همه در قصر گرد آمدند، هر یک را دانه‌ای از گل به دست داد و گفت:
یک سال تمام، این دانه را بکارید و پرورش دهید. هر ک زیباترین گل بیاورد، تاج همسری مرا بر سر نهد... در میان، دخترکی بود از خادمان قصر، سیمین‌چهره ی دل آویز... از خردسالی مهر شاهزاده در دل داشت. دانه را به خانه برد.. در گلدان نهاد، به آب و آفتاب سپرد و روز و شب به تیمار آن مشغول شد. لیک هرچه زمان گذشت، دانه نرویید و گلدان تهی ماند! چون روز وعده فرارسید، مادر دختر گفت:دخترم، به مجلس مرو که گلدان تو خالی است و جز مایه شرمساری نخواهد بود ! دختر گفت: خواهم رفت، تا آخرین بار دیدار شاهزاده کنم، چه با گل و چه بی‌گل :)

به قصر درآمد، و مجلس پر از گلدان‌های رنگارنگ و گل‌های شاداب بود. تنها او بود ک گلدانی خشک در آغوش داشت..شاهزاده به میان آمد و چون چشمش بر دختر افتاد، برق شگفتی در نگاهش نشست. پیش رفت و گفت: ایشان است ک همسر من خواهد شد :)

جملگی در تعجب ماندند. شاهزاده گفت:
دانه‌هایی ک بدادمتان، همه فاسد و نروییدنی بود. شما به فریب، گل‌های دیگر کاشتید و ب بار آوردید. اما این دختر، آنچه بود پیش چشم آورد و جامه دروغ بر قامت حقیقت نپوشاند !!او گلی پروراندست که نامش صداقتست، و این گل از هر گل دیگر خوشبوتر است...و بدینگونه، جشن بپا شد و دل‌ها به شادی نشست، و از آن پس، در باغ قصر، گلدانی خشک به یادگار ماند تا همه بدانند که راستی و درستی، از هر شکوفه‌ای ماندگارتر است.

○ یه داستان و روایت قدیمی ک اگه اشتباه نکنم اصلس ژاپنی باید باشه. بازنویسیش کردم و کمی هم داستان رو تغییر دادم و از جانشین شاه به همسرش تغییر سمت

برچسب‌ها: قصه های کودکانه

تو می‌تونییییی

۱۴۰۴/۰۵/۲۲
17:41
یوکابد

اگه بتونم بر وسواسم که " وبلاگ اصلیتو شلوغ نکن با پستای زیاد" غلبه کنم ( کرم جدیدی که گرفتم ) می‌تونم صفحه دیگه‌م رو که بیخودیه ببندم و هروقت ذهنم گف برو بنویس با خیال راحت بنویسم. ولی قبلنم نوشتم درباره ش ... از بزرگترین معضلاتم اینه که نمی‌تونم با هیچ نوع شلوغی کنار بیام :|

سقوط

۱۴۰۴/۰۵/۲۰
11:37
یوکابد

خواستم سقوط آلبرکامو رو بخونم، ولی صدای ساختُ ساز سر کوچه و ترجمه افتضاح نسخه‌ای از کتاب که خریدم ( مترجم قلی‌زاده) ، مانع میشه.

○ لذت ظهربارونیِ تابستونی کویر رو با این آهنگ دوچندان کردم ^_^ شُکر :)

برچسب‌ها: عکسانه

به کجا چنین شتابان

۱۴۰۴/۰۵/۱۹
10:19
یوکابد

این پست کوله رو حتمن یادتونه دیگه ... بعدش دخترجان این یکی کوله رو هم خرید البته که مقداری گرونتر ولی باز به نسبت این شهر بی‌درُپیکر که قورباغه‌ توش هفت‌تیرکشِ ابوعطاخون هس؛ مفت بود. شما فقط قیمت و جنس آشغال رو مشاهده کنید! ینی پول ۱۰-۱۲ تا کوله شهر دیگه اینجا ی دونه می‌تونی بخری :) حالم از سکوت اجباریم از درماندگی آموخته‌شده ناشی از سرکوبای مداوممون، بهم می‌خوره.

● نه فقط این که کل رگالش همین قیمت و اجناس بدرد نخور بودن. خدایا مردم کشورم رو نجات بده از شر دشمن، دروغ، خشکسالی و گرانی.

● پست در تایم قطعی برق نوشته شد...

● امروز رفتم ی سری به استادم زدم ... براشون ی سوغات کوچیک بردم ... دیگه زعفردن و آبنبات محلی خیلی تکراری شده بود سبزی خشک شده محلی البته کارخونه‌ای بردم ^_^ و کمی حالُ هوام بهتر شد...الهی شُکر ❤️

● بعد از پیاده رویُ پارکُ صبونه، و فروشگاه، رفتم پیام‌نور سوال بپرسم برا شرایط ورودی، گفتن برو استاندارد! دیگه دور و دیر بود برا امروز... به زودی یا فردا پسفردا به امیدخدا می‌رم.

برچسب‌ها: نفرت، عکسانه

بیگ

۱۴۰۴/۰۵/۱۸
18:8
یوکابد

از بزرگ‌ترین معضلاتم اینه که نمی‌تونم با شلوغی کنار بیام..

کیمیاگر

۱۴۰۴/۰۵/۱۷
14:48
یوکابد

از یه حالِ عجیبی به خودم میپیچیدم... بدتر از روزی که توی مطب از شدت درد استخونام زار می‌زدم... بهتر که شدم بازم روحم و کشوندنش به زندگی کار آسونی نبود. شبِ صحبتا با دخترعمه، آخر شب رد بوسه روی گونه راستم حس کردم... و پریروز که کتاب کیمیاگر رو با سرعت توی دوساعت خوندم، دلم آروم گرفت... انگار من همون چوپون بودم...

و خب قبل‌تر خواستم بخونمُ دخترجان بهم کار می‌دادُ صدا می‌زد و مانع می‌شدُ این خودش برام سنگینی بود. سبک شدم ُ علت بوسه ای که باد به سمتم آورده بود، مشخص شد :) ... شُکر ...

برچسب‌ها: حال خوب

17May

۱۴۰۴/۰۵/۱۷
10:51
یوکابد

او هزاران زن بُوَد در یک بدن
گه چو طوفان، گه نسیمی بر چمن
گاه در چشمش، بهاری پر شکوفه
گاه در سینه، شراری از فِتَن

خوابِ آرام ُ گهی بیدار باشد چشمِ او
خفته است اما به بیداری شرابستُ سبو
وقت لبخندش کِشَد طرحی ز خود بر بامِ جان
می کُشَد با آن زبان، هم مارُ هم جانِ عَدو

چون نسیمی، جانِ عاشق می بَرَد
چون نگاهی، هوش ازین عالم پَرَد
گاه می‌رقصد میان راز هم... شعری ز نور
گاه او می‌گِریدُ ... الله اشکش می‌خَرد

او هزاران زن بُوَد در یک عبورُ یک نگاه
در سکوتش، شعر دارد، لحظه هایی بی‌پناه
لیک هر لحظه، خودش را زنده کرد کز نورِ دل
هر هزارش رقصِ عشق ست ُ طلوعی ُ پگاه

بداهه

برچسب‌ها: دل نوشته

تمام

۱۴۰۴/۰۵/۱۶
7:34
یوکابد

می‌خواهم با خودم، روراست باشم. می‌خواهم یادم بماند من نفرتی نداشتم و ندارم. در دل من جایی برای نفرت وجود ندارد. من فقط از آدم‌ها ناامید می‌شوم و وقتی این فعل در من رخ دهد، در همان لحظه آدم‌ها در ذهنم ازبین می‌روند و تمام می‌شوند. گویی هرگز شروع نشده بودند. جایگاهشان نیز همراه خودشان از چشمِ دلم سقوط می‌کند ... تمام می‌شوند.

بله! ناامیدی از هر انسانی که گمان می‌کردم قابل است؛ بهترین واژه می‌شود. قابلِ اعتماد؛ قابلِ دوست داشتن، قابلِ رفاقت! قابلِ قابل بودن. اما اکثریت ناقابلند. باید تعارفشان کرد به دیگرانی که در دسترسشان قرار داده اند خودشان را... تعارفی جدی! که آمدُ نیامد ندارد؛ فقط آمد دارد! دو دستی تقدیمشان کرد و رفت.

○ امروز فهمیدم من از او متنفر نیستم. هیچ‌چیز نیستم. چرا که تنفر نوعی احساس است و احساسات را باید خرج انسان‌های قابل کرد...حتی از جنس نفرتش را...

○دربابِ زندگی سابق : امروز دانستم که مرا نه مهر خویشان استُ نه کین؛ نه دلبستگی‌ست ُ دل‌آزردگی. دل مرا نه به آن طایفه الفتی‌ست ُ نه خصومتی؛ چنانم که گویی هرگز درین جهان نبوده‌اند ُ نخواهند بود. اگر نگاهی‌ست، از سر شفقت استُ بس ! از آن رو که در دیده‌ام، جمله، در فقر جان و پریشانی طبع غوطه‌ورند.

خیانت‌شان، خنجری بر پشتم نزدُ ، زخمی نیز بر دلم نَنِشاند :) که جز صلابت نیفزود بر من. آنچه بود، معرفت شد و بینش؛ پرده از رخسار حقیقت برکشید، و ماران نهان در آستینم را نمودار ساخت. خیانت نه بر من رفت، بل بر خویشتن‌شان؛ که هر که از راهِ راستی برگردد، پیش از آنکه دگر را بیازارد، خویشتن را در ظلمات فروکشد.ایشان، به هر گزینش که کردند، گواهی دادند بر آن‌که خویشتن را فروختند؛ نه تنها به من ستم بردند، بل جان خویش را تباه ساختند. و مرا همین بس، که هرچند در پی همسالی برای من در این گیتی برخیزند و در هر کوی و برزن بگردند، کسی را به دل‌پاکی‌ام و وسعت جانم نتوان یافت :) من چنان وسعتی بودم در جان‌شان، که چون از ایشان جدا شدمُ خویشتن بستاندم؛ خلایی در ژرفای وجودشان پدید آمد، که هیچ مهر ُ هیچ جان دیگری آن را پر نتواند کرد.

اینان نه تنها در حق من خیانتی روا داشتند، بل در حق جان خویش، جنایتی بزرگ مرتکب گشتند :)

برچسب‌ها: پذیرش

خب ب درک D:

۱۴۰۴/۰۵/۱۵
21:39
یوکابد

یه شیرزادم نداریم لباس موردعلاقمونو ک پوشیدیم بگیم : خیلییی قشنگه بگه ن تو خیلی قشنگی! و در ب در ُ شهر ب شهر بیفته دنبالمون:| ولی خودم ک لال نیستم الحمدلله... تو خیلی قشنگییییی فرزانه عزیزم بوس بوس :))

○ من حوصله ندارم واسه خاطرِ ۴تا جمله که خودمم می‌تونم به خودم هدیه بدمشون تازه واقعی‌تر و عمیق‌تر وارد یه رابطه جدی بشم که بعد بخام اکساُ نکستای طرف رو تحمل کنم و سواد رابطه یادش بدمُ حالیش کنم وقتی با منه مث نماز خوندنه! باید حواسش ب جای دیگه نباشه وگرنه ارتباط باطله چون این کارا عاطله ! حوصلم ندارم خودمو توضیح بدمُ تشریح کنم ... من آخرین ذخایرِ حوصلمو خرج و سوخت کردمُ تمام شدم.

برچسب‌ها: عکسانه

بازگشت

۱۴۰۴/۰۵/۱۵
10:18
یوکابد

کاش جای دویست‌هزارتا خمینی؛ همون دوتاشاهی زمانِ حیدرِیغما بود که بابا می‌گه باهاش زندگی می‌چرخوندن روزانه... کم هم نمی‌اومد. خدایا برگردون مارو به زمان قبل که نگاه به گذشته این کشور دقیقا نگاه به آیندشه ..‌ تنها کشوری که قدیمش اونقد خاص بوده‌‌

قرار نیس

۱۴۰۴/۰۵/۱۵
9:22
یوکابد

قرار نيست جواب همه را بديم، قرار نيست همه را خوشحال كنيم، قرار نيست همه از ما راضى باشند، قرار نيست همه با ما دوست باشند. بعضى اوقات ما فكر می‌كنيم كه مسئوليت ويژه‌اى بر عهده داريم تا رضايت همه را جلب كنيم و جورى رفتار كنيم كه همه از ما خوششان بياید و به همين خاطر زندگى خودمان را تباه مي‌كنيم تا محبوب دل‌ها باشيم، آن هم براى آدم‌هايى كه امروز هستند و فردا نيستند.
يادمان باشد كه ما مسئول خوشحال كردن همه نيستيم و نبايد باشيم. سعى كنيم آدم‌هاى درست را انتخاب و به زندگي‌مان وارد كنيم، دو دوست خوب كه رابطه عميق و محكمى با آنها داريم، بهتر از صد تا رابطه بى‌ارزش و توخالی است كه فقط وقت و انرژى و عمر آدم را تلف می‌كند. درست انتخاب كنيم. # سپهر خدابنده

توهمِ بدهی

۱۴۰۴/۰۵/۱۳
11:27
یوکابد

خیلیا فک میکنن به بقیه بدهکارن! نه فقط و صرفا "توضیح"(همونم اصولا نیاز نیس) ...که شغل، پول، مقام ، چهره ، شادی ...که اینارو نشون بدن دارن وگرنه کهتریت و بدهکار بودن به بقیه رو توی چهره شون میبینی در حالی که هیچکس بابت هیچ چیز به دیگری بدهکار نیس!مگر پولی قرض گرفته یا چیزی و پس نداده ... زخمی زده و جبران نکرده. منم موافقم که پول خوبه؛ که قطار باری و قطار پنج ستاره هردو یه مسیر رو میرن و مهمه که لذت بردن از مسیر رو بلد باشی‌... ولی معتقدم همونقدم مهمه که مسافر قطار پنج ستاره باشی و راحت به مقصد برسی تا گاری طور اما درک نمی‌کنمو نمیخوامم درک کنم اونایی رو که برا فکر مردم و بدهی خیالیشون به مردم ، بابت اختلال نمایشی و امثالهم، کلی هزینه میکنن توی هر زمینه ای :) همونجور که افراد زیادی رو در زمینه اختلال روانِ "خودسالم‌پنداری" نمی‌فهمم.خیال این‌که یه عده سالم و بی‌نقصن و هرکی شبیه خودشون نیس روانش زخمیه، فقط یه توهمه. همه یه جوری آسیب‌دیده‌‌ن، فقط شکل زخماشون فرق داره!! و اونی که زخمش متفاوت‌تره؛ برچسب می‌خوره... مهم تلاشه برا درمانش. پس Repeat After Me :

هیچ‌کس تو دنیا نیست که از نظر روحی و روانی کاملااااا بی‌مشکل باشه. هرکسی یه‌جورایی یه درد، یه وسواس، یه اضطراب یا یه ناپایداری رفتاری داره. فقط چون بعضی از این چیزا تو بیشتر آدما هست، بهش نمی‌گن اختلال؛ مثل اینکه همه ی کم اضطراب دارن، پس عادیه. ولی اونایی که مشکلشون فرق داره و مثل بقیه نیستن (مثلا کسی ک شخصیت مرزی داره )، چون تعدادشون کمه، مردم بهشون برچسب می‌زنن و می‌گن اون یه مشکلی داره ...

در واقع، بحث این نیست که کی سالمه و کی نه!!! بحث اینه که چقدر به شکلِ رایج و نرمالِ روانپریشی بقیه شبیهی. هرچی شبیه‌تر باشی، مردم راحت‌ترت قبول می‌کنن. هرچی فرق داشته باشی، می‌شی "عجیب" یا "بیمار" حتی اگه واقعا عمیق‌تر و واقعی‌تر باشی...

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: آموختم، دوباتن میگه

ندونستن بهتره

۱۴۰۴/۰۵/۱۳
11:26
یوکابد

علوم غریبه اینطوریه که باید اول‌ش می‌نوشتن: هشدار! حاوی اسپویل زندگی و افراد... چون بعد از مطلع شدنِ پیشاپیش بخشی یا تمامِ زندگی ممکنه فرد دیگه تمایلی به ادامه‌ی دیدنش و تجربه کردنش نداشته باشه. همین‌طور تمایلی به ارتباط با افراد! چون انگار حرفاشون، کاراشون، با زیرنویس زبانِ مغزشون می‌شه و می‌فهمی درونشون دقیقا چه فعل ُ انفعالاتی در حال رخ دادنه... خلاصه؛ یه وقتایی ندونستن واقعا لازم بوده. ندونستن خیلی چیزا..‌ خدا وقتی چیزی رو صلاح دیده و قدرتش رو به طور خاصی به فرد نداده؛ جدا از مصلحت، به ظرفیتش‌ دقت کرده. توی کار خدا نباید دخالت کرد (⌒‐⌒)

برچسب‌ها: آموختم، غریبه

لذتای ناب

۱۴۰۴/۰۵/۱۳
11:24
یوکابد

استادِ خوشحال کردن و حتا سوپرایز کردنِ خودمم. چطور؟ مثلا گاهی پول نقد از عابر برمی‌دارم؛ مبلغی که نه زیاده نه خیلی کم؛ می‌ذارم توی جیب یا کیفی که زیاد استفاده نمی‌کنم و چون خیلی زود یادم می‌ره ازش؛ بعدتر که پیداش می‌کنم کلی خرکیف می‌شم :) وایب همون پیدا کردن پول توی جیب کاپشنایی که توی کمد بودن رو بهم می‌ده^_^ و نمی‌ذارم حالا که کارتای عابر اومدن اون حس خوب پول پیدا کردن حذف بشه :)) یه وقتا هم یه لیست از چیزایی که بتونم بخرم می‌نویسم؛ و از اونجایی که گرونی نمی‌ذاره گاهی آدم همه رو بخره، و اولویت بودنشون یکسانه، قرعه‌کشی طور یکی از مورد علاقه‌هامو انتخاب می‌کنم :)) شاید به زودی یه دفتر بردارمُ داخلش چیز میز بنویسم، کاملا مهربانانه برا خودِ عزیزم.

برچسب‌ها: حال خوب

هوا

۱۴۰۴/۰۵/۱۲
0:47
یوکابد

موقع برگشت به سوییت؛ باد خنکِ تابستونی اینجا صورتم رو شاد می‌کرد. هوای محشری که کاش می‌شد سیوش کنم و با خودم ببرم هرجا خواستم :)

,ویچه بازی فکریُ کلی آت آشغال خرید و وسایل دوبرابر شدن :|| به سختی جمع‌شون کردم و کیفم کوک برا برگشت ^_^ خداجونم مچکرم.

برچسب‌ها: عکسانه

خیلی خلاصه

۱۴۰۴/۰۵/۱۲
0:45
یوکابد

اینارو از نزدیکِ مقبره فرید جونم خریدم^_^ دارم از خستگی بیهوش می‌شم؛ کاش مغزم یاری می‌داد و واو به واو امشبِ پرانرژی رو می‌نوشتم. بی اف یا شاید اکس خارشور سابق رو دیدیم اتفاقی وقتی رفتیم مغازش خرید کنیم! کلی صحبت با دخترعمه‌جان که فحوای بیشترشون می‌رسیدیم به حرفای مشابه! خداوندا مرا آنده که آنبه! خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشیُ ما رستگار..‌ آدما نونِ قلبشونو می‌خورن ُ چوب اگه خوردن چوبِ سیاهی دلشونه گاهی هم نادانیشون‌.. که خدایا مرا به هرکاری وارد می‌کنی به بهترین شکل ممکن وارد و خارج کن؛ و همین‌طور هر کسی رو ؛ هر چیزی رو! اسراء آیه۸۰... که حلیمه جاش خوبه... که چیزی از خدا هرگز نخواییم مگر در حد پیشنهاد اونم پیشنهاد بزرگ در قدُ قواره‌ی قدرتش! که رد پا شاید واقعا مثل خوابم مال خیام بوده... که خیام هم نوعی پیام‌بر بوده و هست... که نخواستم بدونم و نمیخوام بدونم مگر خوبی‌هارو ...ساعتای جفتُ آینه‌ایُ علایق مشابهُ ذوق کردن !♡ تله‌پاتی؛ فرکانس... و خیلی چیزای دیگه ُ اصن متوجه اینکه ۳ ساعت گذشته نشدیم ^_^ از خاسگارای پرردفلگ بگیر تا حرفُ حدیثا ُ تهمتایی که پشتمون هس و خواهد بود و از اینکه با همین حرفاشون انرژیای منفی رو گرفتن ُ می‌گیرن ازمون و مثبتاشونو می‌فرستن شکرگزاریم :)) ...

امروز به زیارت؛ خریدای کوچیک دلخوشکنک؛ میزبانی و مهمونی گذشت. شُکر ^______^

○ چمدون ُ وسایلامو جمع کردمُ باید صبح زود بیدار بشم. خیلی قلب قلبی‌ام :")

○ سه تا کتابِ دیگه توی لیست خریدم گذاشتم که به زودی بخرم به امیدِ خدا ^_^

○ موقع برگشت به سوییت؛ باد خنکِ تابستونی اینجا صورتم رو شاد می‌کرد. هوای محشری که کاش می‌شد سیوش کنم و با خودم ببرم هرجا خواستم :)

برچسب‌ها: حال خوب

آگاه

۱۴۰۴/۰۵/۱۱
23:0
یوکابد

بعضی شبا قرار نیست کسی مال کسی باشه، بعضی شبا فقط باید یه نفر باشه که کمک کنه خودتو بغل کنی. کنارت کتاب بخونه، بدون اینکه دستتو بگیره، ببوستت، یا حرف عاشقانه بزنه بهت! حرف بزنید و قضاوتی نکنید، از هر چیزی جز آدما :) حتی اگه وسط غرغرُ گلایه گریه ت گرفت نگه: گریه نکن... و مانعت نشه. سبک بشی مثل پرِکاه ...که وسط حرفات نگه بیخیالش، یا اهمیتی نداره. راهکاری هم نده! دقیقا مث لی‌بیونگ که می‌گف بعد از ۵سال تاهل بالاخره فهمیده زنش که غر می‌زنه فقط قصدش حرف زدنه و شنیده شدن نه راه‌حل گرفتن :)...که وقتی خوابت برد هیچی نگه. یه روانداز خنک بندازه روت و بره بخوابه. صبحم نپرسه خوب خوابیدی؟ چون با نوعِ صبح بخیر گفتن ُ تُنِ صدات، خوب می‌فهمه چطور خوابیدی ... و مگه می‌شه بد خوابید شبی که خودت رو بیشتر دوس داشتی، بیشتر حرف زدی، و خودت بودی. راستش بودنِ آدم آگاه این دنیارو قشنگ‌تر می‌کنه.

برچسب‌ها: پَرِپَرواز

اهمیت

۱۴۰۴/۰۵/۱۰
12:41
یوکابد

بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند.
خودتان را از آنها رها سازید و از دستشان خلاص شوید. منتظر نباشید تا قدر تلاش هایتان را بشناسند و عشق تان را بفهمند. دَر را ببندید، آهنگ را عوض کنید، خانه تکانی کنید، گرد و غبارها را بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید و به آنچه که واقعا هستید روی آورید.پائولو کوئیلو

پیش پیش

۱۴۰۴/۰۵/۰۹
10:49
یوکابد

پریشب خونه عمه‌اینا قبل ازینکه ب فنا بره معده‌م و سولاخ بشم به خاطر هلیم با ه دوچشم ب قول دایی مِیتی

کلی چلوندمش 😁 همین‌طور دوتا خاربرادراشو که پایین بودن و به شدت مظلوم.. امروز و دیروزم با کلی قرصُ سرم و آمپول گذشت.

برچسب‌ها: عکسانه

حقته که حقته

۱۴۰۴/۰۵/۰۷
20:20
یوکابد

بخاطر هیچکس از درس‌ت,؛ خوراکت؛ تفریح و ساعتِ خواب‌ت؛ حق‌ت، حق‌ت؛و حق‌ت نزن.

برچسب‌ها: آموختم

ننویس اگه قراره توهم باشه

۱۴۰۴/۰۵/۰۶
20:0
یوکابد

خب وقتشه ادب؛ متانت و صبوری رو با یه روبوسی ساده ببوسم بذارم کنار و خیلی راحت بنویسم که اگه امکان بود دهن تک تک نویسنده‌های رمان‌های عاشقانه، شاعرای شعرای خیلی رمانتیک و امثالهم رو سرویس می‌کردم بس که نوجوونای متوهم از هورمونارو متوهم‌تر کردن با متون سمی و خیالی ُ ارسال داده‌ها و ورودی های غلط به ناخودآگاه و ذهن! توی دوران بلوغ و تا قبل بیست سالگی بله خیلی طبیعیه که توهمات فانتزی داشته باشه آدم از زندگیُ رابطه ... از یه سنی بااااید بفهمی زندگی، شاعرانه، نیس و تاهل یا ارتباط هم همیشه گلُ بلبل نیس. باید بفهمی از تعویض پوشک بچه، تا بی‌پولیُ قسطُ وام داره، تا جنگ ُ دعوا و رد شدن با تریلی ۱۸ چرخ از رو احساس هم! همینقد وحشیانه و خاص! تو باید بلد باشی نخوای فقط خوبیات دیده بشه و بدیات محو! باید جرات و عرضه‌ی : ببخشید گفتن از ته دل و توانِ جبران کردن به معنای واقعی کلمه رو داشته باشی وقتی گندی می‌زنی... باید یاد بگیری، قرار نیس اسب سفید پادشاه یکه تاز خودشو برسونه دم خونه‌ت با سوارِ زیباروی پولدارش و حتا اگه یک اپسیلون هم بیاد همونم ممکنه اسبش لگد بپرونه و خود پادشاه جوراباش بو بده، و کلکسیونی از ردفلگ باشه‌.

گمون نکن زندگی قربونت برم، تماشای طلوعُ غروبِ خورشید، رقصُ مهمونیه. برو یه زره ترتمیز نو پیدا کن تنِ روحت کن... زندگی خیلی دهن‌سرویس کن‌تر از این حرفاس. فقط گاهی توی بوی پوشک و ته مونده‌ی شام دیشب و سکوتِ بعد از یه دعوای خسته‌کننده، یه جرقه‌ی کمرنگ از عشق می‌مونه.. اما نه برا همه... برا اونایی که با خیالات زرقی برقی وارد زندگی نشدن. برا اونایی که با عجله یا برا فرار از هر چیزی منجمله تنهاییشون، ازدواج نکردن یا وارد رابطه نشدن. معیار ُ منطق داشتنُ دارن ..اونایی که سواد رابطه داشتن و دارن ؛ همین‌طور از خودگذشتگی ، صبوری و ...

خیلی بچگانه‌ست اگر فکر کنیم همه باید روابط طولانی مدت داشته باشن یا ازدواج کنن! هیچ آدمی نمی‌تونه از طرف خود بیست سال دیگه ش تعهد بده که سلایقش؛ علایقش، خواسته هاش، نگاهش به عشق و احساسات عوض نمی‌شن...فقط در یه صورت میشه که در ارتباط متعهد و همیشگی موند اونم این که خودمون و خواسته هامون رو فدا کنیم اونم فداکاری سالم و با رشد هماهنگ...بر اساس احترام متقابل و هم‌سویی با ارزش‌ها ! نه به قیمت نادیده گرفتن مشکلات اساسی. به هر حال دونفر باید نیازهای جدید خودشون و طرف مقابل رو بشناسن و برای حفظ رابطه ؛ به‌طور مداوم کار کنن.

برچسب‌ها: آموختم، آنتی تربیتی

کوله

۱۴۰۴/۰۵/۰۶
9:38
یوکابد

سمن حتا جامدادی با این قیمت بهت نمی‌دن. ب همین علت اینو برا ویچه خریدم دیروز ...

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

موکل

۱۴۰۴/۰۵/۰۵
10:42
یوکابد

دیشب بحثِ موکلِ رحمانی استادم بود...بهتر بگم موکلین. بعد گفتن بگو به ما هم بده! منم حقیقت رو گفتم که یه سری چیزا می‌بینی که قبلش باید به ظرفیت کافی رسیده باشی. عدم قضاوت یا تمسخر... سکوت در مواقع لازم، کمک در مواقع لازم‌تر! و جنبه‌ی بالا در زمینه تحمل حقایق آدما! کنترل شدید احساس و مدیریت کاملشون. و خیلی چیزای دیگه... دارین؟ گفتن نه :)) درباره آشناها و نزدیکا هم می‌شه مطلع شد؟ گفتم می‌شه. گفتم می‌شه و بد ماجرا همینه... من همون ابتدا گفتم در توانم نیس نمی‌خوام و رها کردم. نمی‌خوام بدونم که اگه دونستنی و دیدنی بود خودِ خدا تفکر آدمارو از هم پنهون نمی‌کرد می‌ذاش مطلع بشن. گفتم تنها کسی هستم که کار با آیات رو بلده، اما استفاده نمی‌کنه... گفتم وام رو با اجبار به خدا، گرفتمو پشیمون شدم بدون آیات! گفتم خدایا جور کن اگه هستی... بعدتر پشیمون شدم‌ گفتم حتا مخالف بارداری آزمایشگاهی و دارویی‌ام! مخالف نبودم ولی حقایق رو که دیدم مخالف شدم.

دعای اجابت خواسته می‌خواستن.. گفتم شدنیه ولی قبلش بررسی کنین که بعد پشیمون نشین. اول نظر حاجی رو بپرسید ... بررسی کنه براتون بعد اگه اکی بود خبر بدین براتون دعای اجابت رو بگیرم... این وسط وقتی بهشون گفتم می‌فهمیدم خیلی چیزارو و نخواستم بفهمم... چشای عاطی دیدنی بود ! یهو پکر و پنچر شد نگاهش. پر از بغض و فکر ... شاید فکرشم نمی‌کرد حتی وقتی تمایل ندارم به دونستنِ اضافی، خدا به هر حکمت و علتی متوجهم می‌کنه. شاید بیشتر برا حفاظت ازم. خلاصه گرخیدن. شاید همین کمی باعث بشه هردو بهتر فکر کنن... بهتر انتخاب مسیر ... و شاید هم هیج تاثیری نداشته باشه که ظاهرا نداشته و نداره به نظرم. دقیقا دارن مسیر شورسابق رو می‌رن که من و دارو ندارمو کرد نردبون و بعد که رسید به مقصد نردبون رو پرتاب کرد پایین. بدبخت شوهراشون.

برچسب‌ها: آموختم، غریبه

وقتی خودتو دوس داری

۱۴۰۴/۰۵/۰۵
7:0
یوکابد

در روزگاری دور، پادشاهی بود جویای مهر مردمان، نه از برای دوست‌داشتن، بل از بیم تنهایی و زوال سلطنت!!!! از عام و خاص، از صادق و فریب‌کار، با هر که بر سر راه می‌آمد، هم‌کلام می‌شد و زبان به مهر می‌گشود!! بی‌آنکه در دل آنان نشان مهر راستین باشد. چندی بر این منوال گذشت و دلِ پادشاه روز‌به‌روز تهی‌تر گشت و چهره‌اش نزد دیگران به شکلی مصنوعی بدل شد، چنان‌که خویشتن را نیز از یاد برد. روزی آوازه‌ی پیرمردی آینه‌ساز به دربار رسید، پیرمردی که گفته می‌شد آینه‌هایی می‌سازد که ظاهر نمی‌نمایانند، بل ذات و درون آدمی را :) ... پادشاه با نخوت و شور، نزد او رفت و گفت: یکی از آن آیینه‌های جادویی را به من ده. پیرمرد خاموش نگریست و آینه‌ای پیش آورد: قابش نقره‌گون، صیقلی و بی‌لک، چنان‌که گویی از انوار ماه ساخته‌اند !! پادشاه در آن نگریست و ناگاه از حیرت عقب پرید، چرا که در آینه چیزی نبود: نه سیمای خویش، نه سایه‌ای، نه بازتابی، هیچ. خشمگین بانگ برآورد: مرا فریب می‌دهی؟ این آینه شکسته است یا بی‌اثرُ جادو؟ پیرمرد با طمانینه گفت:‌نه پادشاها، آینه درست است؛ لیک تصویری نمی‌نماید مگر آنکه صاحبش وجودی از خویش باقی نهاده باشد. پادشاه با بهت پرسید: یعنی من دیگر نیستم؟ ... پیرمرد گفت: شما آنچنان در گفت‌وگو با بی‌قدرها، در خوش‌آمد بی‌مایگان، و در نمایش بی‌معنای خویش غرق گشته‌اید که پاره‌پاره‌ی وجودتان را به هر نگاه و لبخندِ بی‌ارزش داده‌اید و اکنون جز پوسته‌ای از شما باقی نمانده که در آینه بنماید. آری، بسیار دیده شده‌اید، اما خود را گم کرده‌اید...آن شب پادشاه، نخستین بار، خاموش نشست. فارغ کز خشم، با ترسی درونی که از تهی‌بودنِ خویش برخاسته بود. و بامدادان، چون بار دیگر در آینه نگریست، سایه‌ای محو و مبهم از خویش دید. روشن ُ کامل نبود، اما کافی بود برای آنکه بداند: بازگشت ممکن است، اگر راه خاموشی و تامل پیش گیرد..

با الهام از این ویدئو

پایانِ تاسیان

۱۴۰۴/۰۵/۰۴
12:33
یوکابد

عاااالی بووود محشررررر بی ‌نظیرررر خدایا شکرت :)) .. باید بگم انتظار همین پایان خوب رو داشتم و هر پایانی غیر ازین بود عصبانی می‌شدم. دقیقا مثال "شهر که شلوغ بشه قورباغه هفت‌تیر‌کش می‌شه" رو توی این قسمت دیدیم! مرسی که انقد خوب فقر فرهنگی، بی‌سوادی، بی‌شعوریُ نمک‌نشناسی ملت در اون دهه و اختلال خودشیفتگی امیر یا همون خسرو رو به نمایش گذاشتین. اینکه چطور یه آدم سمی، می‌تونه به خاطر خواسته خودش همه چیزو به فنا بده و نابود کنه :) درباره ردفلگای امیر همون ابتدای سریال نوشته بودم.. و انتظار فاجعه‌های بیشتری هم ازش داشتم ! اواسط سریال واقعا کلافه شده بودم از دست خسرو و نمی‌خواستم ادامشو ببینم اما کاراکتر جمشید به شدت وایب ممرضا رو داشت :") و علت ادامه‌ی دیدنم شد ... نقش عاشق رو در تمام زمینه‌ها عالی بازی کرده بود چه در جایگاه پدر ؛ انسان ؛ چه فرزند وطن ... درود بر جناب حمیدیان :")

آخیش :") خیلی چسبید.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: از فیلما

قلم مسئول است

۱۴۰۴/۰۵/۰۴
12:0
یوکابد

قلم مسئول است.هر نویسنده‌ای در برابر واژه‌هایی که به ذهن و جان مخاطب نفوذ کند، وظیفه دارد. قلم نباید بی‌پروا بنویسد؛ چرا که ذهن خواننده، حریم ورودی دارد،شاعر و نویسنده باید بداند:کلمات، نه‌فقط مرکب، که همچونِ آتش‌اند..و خواننده، نه صرفا مخاطبِ او، بل آینه‌ی تاثیرست!

یادی کنیم از دیالوگ برتر ورود آقایان ممنوع که مرا یادِ خانمِ جوانِ نسل قدیم البت که با تغییراتِ خلقُ تُنِ صدا می‌اندازد... : ببین بچه جون، عشق فقط دو جوره، عشق مادر به فرزند و عشق بنده به خدا. بقیه انواع عشق مجازی‌اند که در اثر اختلالات هورمونی به وجود میان. این عشق بین زن و مرد که الان صحبتش هست یک مسئله کاملا فیزیولوژیکه؛ که الکی رومانتیکش کردن...

عشق؟ کدام عشق؟ عشق، تنهادر دو جلوه‌ی حقیقی‌اش پاک است: عشق مادر به فرزند، و عشق بنده به خدا...آن‌چه میان زن و مرد رخ می‌دهد، بیش از آن‌که حسی ُ ژرف و دل‌آگاهانه باشد،اصولا فیزیولوژیک است...؛ و آن را بی‌جهت رمانتیک کرده‌اند..

برچسب‌ها: آموختم

تکلیف یا هدف! مسلما هدف

۱۴۰۴/۰۵/۰۳
12:36
یوکابد

عجیبه. توی یه کلیپ اینستا درباره رابطه بلاتکلیف می‌گفت!! رابطه تکلیف‌دار چیه؟ چرا هیچجا نمی‌گن اگه ردفلگا نبودن، اگه اولویت بودین، اگه حداقل‌هارو حتما داشت، و (تکلیف که نه) هدف‌دار باشه ارتباطتون؛ یه ارتباط سالمه. رشد دو نفره، حال خوب، هدف مشترک مثل پیشرفت توی یه زمینه خاص تا زمان خاص و تلاش براش! درک نمی‌کنم نگاه آدمارو به تکلیف و بلاتکلیف. آره اگه با تو هس با اره و اوره و شمسی کوره هم هس به اسمِ رفیق مجازی دوست ساده دوست اجتماعی جاست فرند و انواع ُاقسام چیزای دیگه اما بطن‌ش کثافته، بنداز دور اون ارتباط رو... ولی تکلیف ازدواج نیس. تکلیف بچه‌دار شدن نیس. تکلیف قفس ساختن و انداختن فرد توی اون نیس! تکلیفاتونو درست بشناسین و انجام بدین.

قبول دارم. خلقت زن‌ها و دخترا طوریه که گاهی تا سی سالگی؛ ولو بعضیاشون بیشتر، در کنار دلایل متعدد از جمله سندرم سیندرلا، جمله‌های سمی مثل ایشالا عروس بشی، فرهنگ غلط جامعه، و ترشح هورمونای وابستگی ساز، که به مرور مغز بهشون عادت می‌کنه، تکلیف رو فقط توی زندگی مشترک ببینن. قشنگه گسترش دادن زندگی، استقلال داشتن، ولی نه با هرکسی! نه بی‌برنامه... نه سریع! نه توی حالای این کشور! و صدالبته نه به عنوان تکلیف.

تکلیف یعنی "من می‌دونم چرا توی این رابطه‌ام"... یعنی این رابطه ما رو رشد می‌ده. بازی نمی‌کنیم.رابطه‌ی هدف‌دار، یعنی دو آدم بالغ، که قرار نیست حتما به ازدواج ختم شن، ولی قرار هم نیست وقت همو حروم کنن...و همراهن با وضوح، احترام، مرزهای سالم. بادلیل، نه با توهم.باصداقت، نه با وعده‌های پوچ. کاش یاد بگیریم رابطه سالم یعنی:
فقط دوتا آدم، که کنار هم، آدم‌تر می‌شن. همین.

برچسب‌ها: آموختم

Again

۱۴۰۴/۰۵/۰۲
9:58
یوکابد

و باری دیگر که از لپ‌لپ های طرح بستنی‌قیفی،فقط آشغال درنیومد...

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

بوگندو

۱۴۰۴/۰۵/۰۲
8:0
یوکابد

هرجا بوی سیر میاد، ینی یکی به بوسیدن یارش امیدی نداره دیگه 🦥

● گزینه‌ ۲: سینگله ○ گزینه۳: فاقد شعوره و امید داره..‌

۱ مرداد

۱۴۰۴/۰۵/۰۱
0:0
یوکابد

خدای عزیزم، برای فرصتی که امروز دارم سپاسگزارم. مرا در مسیر درست هدایت کن و از گمراهی دور نگه‌دار. تلاش‌های من را برکت ده و مرا به سوی هدفم هدایت کن. ما را در کنار یکدیگر برای دستیابی به موفقیت یاری رسان. تو را می‌ستاییم که جانوران و راستی را آفریدی، آب‌ها و گیاهان نیکو را آفریدی، روشنایی و زمین و همه چیزهای نیک را آفریدی. شکرت.

© The girl from Jerusalem