برگشتم خونه

۱۴۰۴/۰۳/۲۲
13:17
یوکابد

باید بگم مسیر برگشت عالی و کوتاه بود ُ سریع ^_^انقد سریع که حس کردم یک ساعته رسیدم مقصد و عجیب بود که بلیط من به فرد دیگه ای هم فروخته شده بود ک احتمالن خطای سیستمی بوده و چون بلیط کنسلی بود همزمان دوجا ب فروش رسیده ... و چون مشهد سوار شده بود جابجا نکردن و منو بردن سالن دیگه ای که شکر خدا هم کنارم ی خانم پرانرژیِ محترم بود هم لازم نبود لاینی که میزدار بود و روبروی هم بشینم (⌒‐⌒) من معجزه شیرین حسابش کردم ، و گاهی جابه‌جایی‌ها، موهبت‌های پنهانن ^___^

توو مسیر با امیر صحبت کردم هرجا آنتن بود :) .. و فقط هات چاکلت خوردم ک با معده‌م ساز باشه :) و نزدیک مقصدم با خانم کنارم درباره قطارا، علت توقفا و اینا صحبت کردیم ^_^ و علت اینکه چرا تهران مقصدم نیس :)

موقع حساب کردن چاکلت گفتن داروغه‌مون چند دقیقه دیگه با کارتخان میاد حساب می‌کنه( ´・∀・`) داروغه هم گف کارتخان قطع شده نقد بپردازیم (^.^) و پردازیدیم ...

با وجود اینکه کلیدم تووی در منبسط شد از گرما و مثل خمیر بازی شل شکست ُ کلید ساز آوردم، به شدت فول انرژی به خونه برگشتم ^_^ شُکر هزاران بار.. چون حالا هم قدردان‌تر خونه و شهری که ساکنم هستم، هم این سفر باعث شد تفاوت این شهر و نظم فوق‌العاده‌ش رو با شهرای دیگه متوجه بشم ... از همون لحظه پیاده شدنم از قطار تا خونه و بعردش رگباری ویس فرستادم برای امیر :)) دو هفته بود ک نمی‌شد با ویس حرف بزنم و این مدت فقط یکبار تلفنی همون اوایل صحبت کردیم. دلم تنگ بود و الان با وجود اینکه برقا رفته و گوشبم ۲۵٪شارژ داره شاکر این بهشتم :) ... همچنان در تمام اعضا و جوارحم عروسیه ( ^▽^)

کلید کمتر از ده ثانیه با سیم درآورد کلیدساز ^_^

برچسب‌ها: حال خوب، شکموها، عکسانه

به زودی

۱۴۰۴/۰۳/۲۱
11:5
یوکابد

امید خدا فردا برمی‌گردیم خونه. ازاونجایی که حجم وسایلمون برا برگشت بیشتر شده و تیغ آفتاب می‌‌افته به ماشینُ سراندرپام میشه خال ریز قرمز:| بلیط گرفتم البته که زحمتش رو امیر کشید:) ‌.. و شرمنده م کرد. بماند به یادگار :") دیشبم برا سیب زمینی ک ویچه بهم نداد کلی لوسم کرد ^_^ که بِسی‌یار چسبید :)) خدایا شکرت که برمی‌گردم خونه بالاخره ..آخیش (⌒‐⌒) و برا مابقی واریزی امیر + سه ماه پیش روو بدون فکر پیش و به امید خدا برنامه دارم که بعداز انجام و موفقیت آمیز بودنش ثبت می‌کنم. تمرین نه گفتن بیشتر به ویچه، از اهم واجباته ..

تابستانی

۱۴۰۴/۰۳/۲۰
14:33
یوکابد

رفتیم تا امین اسلامی امروز ...حیف از خونه باغِ قدیمی قشنگش که گند زدن بهش و خیابونش کردن...

۲۰۰پیش ماهی ۳!برا واحد سوییت اونم غیرمبله :| ... خوشمزه‌جات گرفتیمو برگشتیم سوییت فعلی... فعلن موندن یا برگشتن مشخص نیس دقیق. صابخونم اس داده رفتین مکه ؟ :))) دو هفته س که نیستم...بنده خدا فک کرده رفتم مکه. دیروز عصر ی کم زعفرون گرفتم با آبنبات شد یک. فقط برا دونفر..البته با شکلاتا یک و نیم ...

برچسب‌ها: شکموها، عکسانه

از امروز

۱۴۰۴/۰۳/۱۹
21:29
یوکابد

صبح رفتیم خونه اکرم خانم. ازونجایی که اگه تعارفارو رد می‌کردیم، ناراحت می‌شدن، در نتیجه دوتا چای نبات + شکلات کنجدی + طالبی + شیرموز خوردم بقیه هندونه ُ شیرینی هم‌خوردن 😂🥴 ... بعدش خوونه دایی ، در حد مرگ ماکارونی ُ سالاد خوردیم ُ قبلش چای ...🥴 بعدشم در حد مرگ خوونه خاهر زندایی رقصیدم ُ رفتیم با عا کلاس زبان دخترش ُ اونجا کلی صحبت کردیم. خوونه اکرم خانم هم آب پاکی ریختم دست همه که ازدواجا نسل ما از ناآگاهی بود و اگه خبردار می‌شدیم و آگاه قطعن ازدواج اشتباه اونم فاجعه نمی‌کردیم ! حالا ؟ قصد دارم کتابمو اکی کنم و زندایی هم موافق‌ترینه، که ازدواج مجدد، ازدواج از نیاز، و هر چیزی غلطه ... عصرم ب دختردایی گفتم من با پارتنرم مجدد اکی ام ، و اونم مث خودم درویش مسلک و آرومه و حواسش به همه نکات هس... بچه نیس صرفن فکر تملک زن باشه :) و حواسش هس، که صرفن از رووی احساس پاپیش نذاره ...مثلن می‌دونه چون به من حساسه ممکنه به دخترم پرخاش کنه موقع گستاخیای بچه‌م و بعد هرسه اذیت بشیم... دختردایی گف این آقا گف عاقله و نکته سنج و به خودشناسی رسیده ... و این خوبه :) ... و بعدم گفتم، ن شرایط ازدواج داریم ن من اهلشم و کامل پذیرششون کرده... و اینم خوبه :) چون نگران نیستم که فردا تووی مسیر ارتباط، دنبال نتیجه ی ازدواجی باشه ! اینکه رشد مشترک، افق دید یکسانه، و هر دو سن و سالی ازمون گذشته ... تووی حال و هوای کودکانه ی عاطفی نیستیم ...

نینی و کفشاش😁😬

و عصرونه ای ک ما نبودیم رفتیم بیرون 😬

* عا امروز حلالیت خاست برا اینکه سال ۸۸، ی گ ، لو داده بود رازی رو که زندگیمو خیلی سال زهر کرد و سخت اما شُکر :) گفتم عیبی نداره عوضش سیسییو جبران کردی اون روز سخت ... و بعدش گف الان ک گفتی یادم اومد همون کارا که باهات کردن و باعثش بودن سخت‌ترش سرشون اومد و اومده فقط خیلیارو خبردار نشدی..

برچسب‌ها: حال خوب، شکموها، عکسانه

۱۴۰۴/۰۳/۱۸
22:57
یوکابد

نوشتنی برای سبک سازی افکار زیاده اما اینجا چون تووی بروز شده ها رفته، احساس ناامنی بهم می‌ده. حس اینکه کلی غریبه افکار پرت و پلا و گاهی هم شبهِ طلا رو می‌خونن و انرژی شون هم منتقل می‌شه ! مطلق وجود نداره اما بیزارم ازین موضوع... بالای پنجاه تا عکس و ویدئو دارم که اینجا و این آدرس نمی‌شه آپلود کنم. با دنجکده م هم نتونستم خو بگیرم. کاش یه راه حلی بود ... که تووی سکوت بازم مثل قدیم بنویسم ُ برم ..‌ ینی باز مج بورم جابجا بشم ؟ :| نمی‌شه نخونن ؟

برچسب‌ها: عکسانه

سنگک

۱۴۰۴/۰۳/۱۶
10:15
یوکابد

امروز یاد روزی افتادیم که با عمه رفته بودیم باغ بابابزرگ‌ تووی روستا... اون موقع عمو هنو تووی دنیا بود ، عمه نون سنگک ، قِلِفی گرفته بود، همراه کره مرباُ مخلفات صبونه ... و عالی بود ^_^ انرژی بالا عمه ، خوشحال و عوضم می‌کنه... یه وقتا انگار منِ دیگره ... خودِ من و این عجیبه ... اینجارو نمی‌ذارم بره بروز شده ها. دفتر مخفی خودم می‌مونه تا همیشه برا ثبت لحظه های گلاب خاتون

وزامروز؛

و لحظه ی زیستن

برچسب‌ها: حال خوب، شکموها، عکسانه

دکمه ریستش کو؟

۱۴۰۴/۰۳/۱۵
16:1
یوکابد

کووجاس؟ جم نمی‌شه :| نبسته‌ش بِسی‌عار قشنگه ُ روو اصاب :|🥴😂

برچسب‌ها: عکسانه

سبزیجاتِ بخارپز

۱۴۰۴/۰۳/۱۵
14:52
یوکابد

رفتیم اطرافِ اینجا زمین کشاورزی سبزیکاری ، دور زدیمُ عکس گرفتیم، بخارپز برگشتیم😬😂 هوا ب شدت دم کرده و می‌خواد بباره🍃

خودم و باقی عکسا در ادامه✨️با رمز همیشگی..

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه

در حیاط

۱۴۰۴/۰۳/۱۵
13:12
یوکابد

می‌گه مامانیم که داره بیرون [ توو حیاطم 😂 ] خوش گذرونی می‌کنه ! منم اینجا با وجود کولر گرما گذرونی می‌کنم😂 [ پارت غرغر روزانشه ]...

حقیقتن بخش مورد علاقم فقط حیاط نشینی و سفر در زمان هست تووی این خونه 😂 آقا رضا مچکریم که همه چیو از عهد بوق نگهداشتی 😬

لذت هوای بالاخره خنک شده ی ن شابور 😁 و لمیدن افتر ناهار، تووی حیاط ... نهایتِ استفادم از دنیای این روزامه 😎😂

* خوش ب حالتون که گوشیتون نهنگه🐳. گوشی من پرهنگه امروز :|

* این پست صرفن جهت ثبت سفردر زمان است 😁

برچسب‌ها: حال خوب، جوجک، عکسانه

نتیجه‌گیری دایی =))

۱۴۰۴/۰۳/۱۴
17:33
یوکابد

+چی کنسل شد ؟؟

- تایلند 🥴😂

+ ما این دخترارو خیلی زود شوهر دادیم :)) اینا الانم کوچولوئن چه برسه اون ۱۵ سال پیش ... :))

- کودک درونم بیش فعاله 😁

یاد خاطره قدیمی افتادم که دایی می‌گفت جوشات به صورتت میاد 😂

برچسب‌ها: عکسانه

teR

۱۴۰۴/۰۳/۱۴
12:48
یوکابد

کامعلا خجسته نشسته م و از موهای تر زده م لذت می‌برم ^ェ^

*بال گُنده می‌شه بری؟ [ دخترم با طمانینه خاصی روو به مگسی که کلافه ش کرده 😂] ..‌

برچسب‌ها: جوجک

سایلنت‌‌..

۱۴۰۴/۰۳/۱۳
10:16
یوکابد

دختری ام که از درد اگه بپیچه به خودش اهل ناله و غر نیس! اما حجم درد امروز انقد زیاد بود که گریه کردم! دل درد استخون درد ، و تب درون ...

مسافرت واقعی طلبکارم

۱۴۰۴/۰۳/۱۲
10:6
یوکابد

دلم مسافرت می‌خواد

+مگه الان سفر نیستی؟

هستم ولی خستم ! این برام مهمونی به حساب میاد :)) هروقت به قول قاسمخانی رفتم توو طبیعت ول چرخیدم اون موقع سفر رفتم D: ...

* هفته اخیر انقد مث ابولهول توو ماشین ُ مهمونی ُ مسیر ُ همه جا نشستم ، احساس می‌کنم که دیگه دارم تبدیل می‌شم به یکی از مجسمه‌های مومی موزه مادام توسو.بدون مشهوریت البته ... دیروز انقدر صامت بودم که اگه یه طوطی کنارم بود، می‌گف ببخشید شما واقعی‌ای یا مجسمه ای؟ 🗽

* در حال حاضر مشهد نیستم :)) خونه نیستم، سفر هم نیستم. کلا نیستم.

برچسب‌ها: عکسانه

گردش علمی

۱۴۰۴/۰۳/۰۵
12:58
یوکابد

او [ اینجانب] هنگامی که داشت به دنبال ِ دستگاه کارتخان برای رفع خطای سیستماتیک ،در منزل می‌گشت، به پلاستیک وسایل نوزادی بچه اش رسید و گردشش گرد وسایل به گردش در زمان رسید.

بچه ی نام‌برده، دیروز وقتی ۱ ُ۸۰۰ جیب و کارت و نقدینگی مادرش را تکاند، با کمال آرامش گفت: برایم آت آشغال بخر! دفتر بخر! کوفت بخر! و مادرش که در گرما شبیه به زامبی‌های خسته بود، گفت: امروز نه کلی از پولامو به خاطر درس نخوندنت، و کلاس تقویتیت خرج کردم... و پاسخ شنید: به من چه ! درسی که معلم گفت در سه جلسه کامل آموخته در طی سال دل به درس از هیچ طریقی نداد :| ... کرم‌های تحتانی این کودک به حدی زیادست که می‌توان با خروج آنها از تَحتانش، و یک عدد قلاب ماهی‌گیری، ماهی و شاه‌ماهی صید کرد !

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

او

۱۴۰۴/۰۳/۰۴
11:43
یوکابد

او منزل نیست. لطفا بعداز شنیدن صدای بوق پیغام پسغام خود را بگذارید .

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

واژه‌های مهر سالم

۱۴۰۴/۰۳/۰۳
8:16
یوکابد

در کنارِ قطع داروهای بی‌تاثیر اضافی، مثل داروهای مختلف معده و جوش ُ امثالهم که خودشون برا کبد و معده‌م مضرن می‌خوام طب سنتی رو امتحان کنم.

برای درمان و بازسازی عزت نفس : اول حذف هر وبلاگ سمی و عدم سر زدن به لیست اول بلاگفا موقع ورود به سایت. قدم دوم، حذف اکسپلورگردی! همون پستای دوستا برای خبر از احوالشون و تعامل کفایت داره.

مِدیتِ معده ای: موقع دم و بازدم تصور بشه نور و عشق ، از قلب به معده می‌رسه... چون تمام بدن انرژیه و قدرت. چیمون مگه از مرتاض‌ها که به توهم درد غلبه کردن کمتره؟

قلبی که با هر تپش، می‌گه آروم باش، هیچ عجله ای برای هیچ چیز نیست. تو در امنیت و سلامت کامل و در مدار نور و تکامل ُ فراوانی برکت و سلامتی. و جملات تاکیدی:

بدنم رو دوست دارم . معده‌م حق داره ازم گلایه کنه. من صدای تمام بدنم رو می‌شنوم. آزادم از قرص‌هایی‌ام که دیگه برام کار نمی‌کنن .

مِدیت برای روح و عزت نفس:

جملات تاکیدی: گذشته تموم شده، من توی اکنونم . عزت نفسم همیشه سالم بوده، فقط حالا بیشتر بهش گوش می‌دم. کافی‌ و سلامتم :)

باز کردن چشمها بعداز جملات با لبخند.

و اما اصل موضوع!

ادامه نوشته..

مصری

۱۴۰۴/۰۳/۰۲
14:12
یوکابد

مراحلِ زیستن در ماه دوم فصل اول سال، در شهری که زیستنگاهِ فعلی من‌است، به ترتیب ده روز اول، اردی‌بعشق، پانزده روز بعد اردی‌بهشت، و الباقی اردی‌جهنم است. و بدینگونه ، او در پنج ساعت ُ نیم مانده به خرداد موهایش را کوتاه کرد. و مغز روو به تبخیر کاملش را تا حدودی بازیابی.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: عکسانه
© The girl from Jerusalem