The girl from Jerusalem

دیگه متنهای خام تهیه شدن. حوصله نداشتم اول مهر باهاشون کلنجار برم. باید استادام بخونن و بعد از ویرایش نهایی بره ارشاد..‌. از سکوت اجباری، احمق دیده و فرض شدن و گاهی حتا رنج کشیدن برا گردآوری شدن کتاب خسته بودم. خدایا شکرت که تموم شد خلاص شدم.

یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
19:45

همونم فقط مغزم استخدام اداره جرم‌شناسی می‌شه

پارسال همین حدود بود؛ که آقای کمالی مشاور دومم هی بررسی می‌کرد ببینه کجای عزت نفسم خدشه‌دار شده که یه موضوع رو ذهنم داره نوشخوار می‌کنه! و هفته بعدش دریافت که هیچجاش و باید توی بررسی مراجعین مجازی، و حتا حضوری، در هرحالتی حواسش به مسائل هورمونیون باشه چون هفته بعد باورش نمی‌شد من همون منِ هفته قبلم !

یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
13:49

امروز

صبح بعداز اینکه سرویس بهداشتیارو شستم دل ضفه گرفتم. صبحونه خورده بودم ولی خب فعالیتم زیاد بود و رفتم سراغ یخچال. ی اسلایس از سامیجی ( بچه بود به پیتزا و ساندویچ می‌گف) ویچه رو برداشتم و بعد دیدم بازم دلم ضف داره ک نگاهم افتاد به کیک تولد دختر شهربانو... کلن یادم رفته بود توی یخچاله :)) من اون شب سردرد داشتم و چیزی نخوردم... و سهم کیکمو به زور دادن بیاریم خونه... خلاصه جاتون خالی اونم بر بدن زدم... تازه بود و بیات نشده بود. طعمشم دوس داشتم

اساسی روشن گشتم. یه چای دارچینم ریختم و گذاشتم روی دمپاییم تا خنک بشه. زیرلیوانی دم دستم نبود خب خلاصه زندگی همینقد ساده‌س ... البته تا قبل از شروع مجدد مدارس :)))) بعدش تبدیل می‌شه به معادله چندمجهولی :|

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
11:37

کاملِ ناقص ‌...

من به نیمه‌ی گمشده باور ندارم. هیچ‌کس نیمه‌ی دیگری نیست.هر انسان، یک کلِ مستقل است؛با ریشه‌ها، زخم‌ها، رشد و رویاهای خودش. اما باور دارم که دو انسانِ کامل می‌توانند در کنار هم، پیوندی عمیق بسازند با انتخابی درست، واقع‌گرایانه، و از سر پیوند عقل ُ عشق.

من کسی را می‌خواهم که سهمش از زندگی را خودش ساخته باشد،
نه آن‌که منتظر باشد من خلاهایش را پر کنم. و من هم، همین‌طور.باورم این است: رابطه‌ی سالم، یعنی همراهی دو انسانِ کامل، که با هم خانه‌ی امن می‌سازند، نه پناهگاهی موقت برای ترس‌ها و کمبودها...

برچسب‌ها: پَرِپَرواز
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
11:26

هنر درست رها کردن و در زمانِ درست رها کردن بیاموزیم.

سال‌ها، من واژه‌هایم را سخت می‌چسبیدم. هر کلمه‌ای را که می‌نوشتم، گمان می‌کردم اگر رهایش کنم، دیگر بازنخواهد گشت. مثل پرنده‌ای که از پنجره می‌پرد و هرگز مسیر خانه را نمی‌یابد.
پس نوشته‌هایم را نگه می‌داشتم، خط نمی‌زدم، پاک نمی‌کردم، هرچند می‌دانستم ناقص‌اند و ناپخته.

یک شب، در سکوت، به جمله‌ای نگاه کردم که بارها آزرده‌ام کرده بود. به جای پنهان کردنش در دفتر، قلم برداشتم و آن را خط زدم. عجب سبکی! انگار زنجیری از مچ روحم باز شد. همان لحظه فهمیدم:بعضی کلمات، اگرچه فرزند ذهن ما هستند، اما باید در زمان درست رها شوند؛ وگرنه خانه‌ی درونمان شلوغ می‌شود از مهمان‌های بی‌دعوت.

از آن پس، هر بار که می‌نویسم، به واژه‌ها گوش می‌دهم:برخی می‌مانند تا جان بگیرند، و برخی باید بروند تا جا برای شکفتن تازه باز شود... آدم‌ها نیز برایم چنینند...

برچسب‌ها: آموختم
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
8:54

نجات

از ابر،قطره‌ای جدا شد؛ خُرد بود و دلش لرزان:من چه توان دارم؟ باد، او را رقصان برد تا بر خاکی ترک‌خورده نشست.خاک، دهان تشنه گشود ... و نوشیدش؛ در دلِ تاریکِ زمین دانه‌ای چشم گشود، جوانه زد، قد کشید.آنگاه قطره فهمید:

نجات، دریا نمی‌خواهد؛ گاهی کافی‌ست اندکِ حضوری، در زمان درست، در مکانِ درست.

○دیروز با رمز قدرت بی‌نهایت، تغییر دکور دادم خونه رو، و خونه تکونی پاییزی کردم خیلی چُسبید بهم عایشششش

برچسب‌ها: قصه های کودکانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۱
7:34

و باز هم صبر :)

لپتاپ رو روشن کردم تا مطالبی که توی یادداشتای موقت گذاشتم کپی کنم به ورد و فایل زبان نوشتار رو ادیتُ نوت برداری کنم اما فعلن شدنی نیست و باید صبر کنم. علت؟ دخترک بیش‌فعالم. صحبت می‌کنه و هیچ تمرکزی ندارم. باید صبر کنم تا مدارس شروع بشه و روز اول که باید سر به مدرسه و همکارای مامان بزنم، و تبریک سال جدید تحصیلی با شیرینی؛ و خب می‌شه یا چهارشنبه یا از شنبه... همین الانم نمی‌فهمم دقیقن چی می‌نویسمُ گوشام وز وز می‌کنن...

راستی چقد لذت بردم از وب خوندن با لپتاپ. یادش بخیر چه خوب بودا ...

یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۰
11:38

Sweet November

به یک نگاه تو، جانم اسیرُ کافر شد
که ماهِ تازه‌ی پاییز، بهارِ دیگر شد

ز غرورِ جهان بریدم، به عشق پیوستم
که عشق، راهِ من و تو، کلیدِ دفتر شد

چه باک اگر که زمستان به سینه‌ام خنک است؟
تو بودی و نفسَت، آفتابِ محشر شد

لیک چه زود به غروبی غریب دل دادی
که بختِ ما همه در سایه‌ی ستمگر شد

پاییز چو گذشتی، جهان به ماتم ماند
و خاطراتِ تو در جانِ من مقدر شد

برچسب‌ها: از فیلما
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۳۰
9:41

سلامی مجدد :|

برا میگرنم فعال نشه یه آمی‌تریپ خوردم‌. منگم و رووی هوا! امروز یه سر رفتم بلاگ‌اسکای، و خب نتونستم باهاش ارتباط بگیرم و اونجا باشم. امکاناتش بیشتره ولی پنل مدیریتش درهم برهمه و بدردنخور. خلاصه همینجا ساکن شدیم.

یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۹
22:55

پاکی

بچه که بودم خونه عموهام توی باغ بابابزرگم بود. انتهای باغ، یه در زنگ زده بزرگ قدیمی که قفلشم خراب بود و با چرخودن دستگیره سنگی گردش می‌تونستی بازش کنی! چیز عجیب و جالبی بود. ما روزای زیادی اونجا با دخترعموهام توی حیاط بازی کردیم. یادمه توی وب قبلیم درباره اردکشون که جوجشو دختر عموم برداشته بود نوشته بودم. ولی فک کنم درباره خیلی چیزای دیگه ننوشتم. ننوشتم یه وقتا که فشار آب داخل خونه کم بود دخترعموم ظرفارو توی یه تشت میریخت. می‌برد پای شیر داخل حیاط

حدودن کنار باغچه های گل و سبزیاشون . اونجا شیر رو باز میکرد و به اسکاج ساده و بی جونشون یه کم پودر میزد و شروع می‌کرد به شستن... گاهی هم مایع ظرفشویی... می‌شُست و من تماشاش می‌کردم. به صدای برخورد آب با سنگ یا زمین گوش می‌دادم ،به صدای شسته شدن ظرفا ،به قابلمه هایی که کمی روغن روبی می‌شدن و بعد در انتها وقتی شسته میشدن برق خاصی میزدن. چقد اون برق لذت بخش بود . چیزی شبیه ما آدما بعد از افسردگی و بری نگاهمون . نمیدونم اما امروز که ظرفای شام دیشب رو شستم دوچیز یادم اومد. اولی اون لذت صدای آب و تمیزی، دومی آشپزخونه پرازنور و پاک دفتر استاد که حتا بعداز شستن لیوان حتما سینک رو با دستمال مخصوص خشک می‌کنه! اینا شاید همون سفر چشمی که قبلن دربارشون نوشتم باشن، یا نوعی ازشون اما من به عنوان مسافر، با نگاه اونارو توی دلم نگهداشتم. گاهی یادمم میره ازشون و گاهی یهو مثل امروز یادم میفته... و لذت وصف‌ناپذیری می‌برم. شُکر (⌒‐⌒)

برچسب‌ها: از خاطرات کودکی
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۹
11:5

وقتِ رقص

عشق می‌کنم وقتی بیخیالِ کره‌ای که ساکنشم، با نوری که از پنجره پهن شده توی خونه، و آهنگای شاد رادیوجوان، دیوونه‌وار با خدا می‌رقصم. مثل دخترکوچولویی که دستاشو به دست خدا داده و می‌‌چرخهُ می‌رقصه و کلمات عاجزن از توصیف حس خوب دستای خدا توی دستام🌱 یادمه النگوم رو که فروختم پارتنر سابق گفت دستات خالی شدن که !... گفتم عیبی نداره دوباره می‌خرم :) و دست من خالی نیس که! دست خداست توی دستامه ... دستای من همیشه پُره :)

○ ای جونم چقد این آهنگ فرزادفرزین قشنگه ننه

به دستِ یار سپردم دلِ پریشان را
که جز به او نسپارد کسی جان را

ز نور پنجره آمد صفای خلوتِ دل
چو آفتاب برآرد ز پرده پنهان را

به زرُ زیور چه حاجت، چو دستانم پُر
که به دستم داده دوست گوهرِ درخشان را

جهان چو خصم بگوید که دستِ او خالی‌ست
ببین که یار چگونه دهد نشان نهان را

کودکانه به سماعی شدم اسیر نگاه
که می‌کشد به طرب، دست‌های رحمان را

فرزانه گر به میکده‌ی عشق ره بَرَد
بیابد از کفِ جانان، صفای ایمان را

برچسب‌ها: دل نوشته، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۸
10:37

شُ غال

به هرچیز که در ذهن پر ُ بال دهی، فرصتِ خروج از خیال دهی! پس دقت کن مبادا سیبِ سرخ بدست شغال دهی...

برچسب‌ها: پذیرش
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۷
9:4

آموختن

زیستن گر نیاموزی ُ راهش نَدَری،
پیشرفتت نَبُوَد جز قفسانِ دیگرى ..

به وقت کل‌کل با هوش مصنوعی و قانع کردنش :)) که چرا این دوتا در قرن‌ها و با زمینه‌های مختلف رو قیاس کردم که کدوم آدم بدردبخورتریه =) مشخصه با ایلان دشمنی خاصی دارم یا بیشتر به هوش توضیحش بدم ؟ :))

○ زیستن را نیاموزی،پیشرفتت اسارت تازه‌ایست.

علم بی‌نورِ خِرد، تیرِ خطا می‌پرَد
عقلِ بی‌مهر شود ،جفا به عدلُ داوری

گر بُوَد ثروت تو دور ز اخلاقِ درست
گرددی زهرِ نهان در قدحِ سرسری !

آدمی گر نکند با دلِ خود هم آشتی،
بر سر سفره‌ی عمرست ؛ گرسنه‌نوکری...

برچسب‌ها: دل نوشته، آموختم
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۷
7:55

وصلت حقیقی

در مسیرت بنشین ُ با جهان خلوت کن
با دلت با روح خود ...اندکی صحبت کن

چَشمِ دیگر بگشا، راز کز رخ‌ها ببین
بشنو از قلب زمان، قصه‌ بی‌حسرت کن

باد اگر شاخه‌ی اندوه تو را لرزانده
باغ لبخندی‌کار، دل خود راحت کن

راه پرشور کند خسته تو را ای رهرو
گاه مکثی کن ُ هم خویش؛ دگر رحمت کن

چَشم قلبت بگشا، راز کز رخ‌ها بین
لحظه‌ها را همه با مهر، پر از فرصت کن

گر غبار در ره تو، رخ ز امید گرفت
بار دیگر به دعا، با دلت جرات کن

جرعه‌ای عشق بنوش کز لب این صبح لطیف
تشنگی را به صفا، از دل خود همت کن

هرکجا زخم شدی، مرهمی از صبر بزن
پیکر خسته به امید ُ وفا قوت کن

نور جان می‌رسد از پرده‌ی پنهان به دلان
جرعه‌ای نوش از‌آن ُ جان خود رفعت کن

هر چه جز یاد خدا، چو سایه کوتاه شود
در دل آرام تو با ؛ خالقِ خود خلوت کن

جانت آزاد و روشن؛ چو پرواز دعاست
بگذری از همه بند ُ ...به حق؛ وصلت کن

برچسب‌ها: دل نوشته
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۷
7:34

هم‌دم

همدم در هر کس به چهره‌ای پدید آید: یکی را به صورت همسر است، دیگری را به هیات دوستی... آن دگر را در آغوش مادر یا نگاه پدر و همگان را، در بدایت راه، همدمی جز خدای نیست؛ که اوست حامی ازلی، و دیگران همه آینه‌اند که پرتوی از وی بتابانند.

همدم، نان و آب نیست، لیک بی‌او جان بپژمرد.هر که گوید بی‌نیاز است، به حقیقت چون تشنه‌ای‌ست که روزگاری زهر نوشیده، پس گمان برده است همه آب‌ها تلخ‌اند. اما حقیقت آن است که عطش جز به جرعه‌ای محبت فرو ننشیند، و دل جز در پرتو یاری راستین آرام نگیرد...

○ فرزانه این‌را به‌خاطر بسپار! برای آنچه می‌خواهی تلاش کن، اگر شد که شد و الحمدلله؛ شکر. اگر نشد، الله اکبر، خدا بزرگ‌است. او می‌گوید: برایت برنامه دیگری و بهتری دارم. به من اعتماد کن💚

برچسب‌ها: دل نوشته
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۵
22:8

:)

○ بیشتر کلمات، ملافه‌هایی برای پنهان‌کردن حقیقت‌اند. اما حقیقت همیشه از درزها خونریزی می‌کند. نقاب‌زن، دیر یا زود در واژه‌های خودش خفه می‌شود. آنکه وانمود می‌کند، پیش از همه می‌پوسد. دانایی، شمشیر است: یا خودت آن را می‌گیری، یا دیگری گردنت را با آن می‌زند.

○ من نمی‌نویسم برای آرام کردن جهان. می‌نویسم برای مرور ُ شکستن وهم‌ها و هر وهمی که فرو بریزد، راهی تازه به آزادی باز می‌شود.‌‌

# بر اساس کتاب تحلیل نوشتارم.

برچسب‌ها: دل نوشته
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۵
19:44

پیاده‌روی

دورالقمر زدیم! رفتیم پارک؛ بعد تصمیم گرفتیم بازی فکری بگیریم... کل بازار رو گشتیمو چیزی بدرد بخور پیدا نکردیم. فقط دوتا انگشتر ساده کرومی گرفتیمو بعد رفتیم از امام بستنی گرفتیمُ نشستیم که یه کم خستگیمون در بره.

برا برگشت اسنپا تایید نکردن و باز از بازار برگشتیم سمت سه راه ش🥴؛ از اونجا روبرو پرنده فروشی؛ بعداز معرفی کلی بازی بهمون؛ دوتا پازل ۱۵۰ تیکه گرفتیمُ برگشتیم خونه بالاخره 😎 توی مسیر برگشت یه مستند بازاری هم گرفتم! هنوز ندیدمش البته D:

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۴
19:44

بوی خوب

آنچه در حال حاضر می‌خواهم، خانه‌ای با سقف‌های شیروانی؛ هوای خنک، بوی طبیعت و چوب... لحظات مطلوب

برچسب‌ها: عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۴
13:46

در مشاوره

یکی اینجا اومده مشاوره. خنک پوشیده و ریلکس‌طور نشسته و برخلاف همیشه زمان رو هی چک نمی‌کنه... جاش از باد کولر و تماشای رقص برگای گلدون توی مسیر باد، لذت می‌بره... و منتظره نوبتش بشه. دلش فصل بهار می‌خواد... به همراه سفر خاص ویژه‌ی خیلی خاص...

ادامه مطلب رمز ندارد.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مشاوره
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۳
17:35

هزاران زن

در درون تو، هزار زن در حال زیستنند؛زنی که بر صحنه‌ی خیال می‌رقصد، با دامن‌هایی از رنگ و نور، و هر گامش پژواک قلب هستی‌ست.
زنی دیگر، قلم به دست، کاغذ را میدان رقص واژه‌ها می‌کند؛ نویسنده‌ای که جهان‌ها می‌آفریند.شاعری نیز در توست؛ او از زخم، غزل می‌سازد و از اشک، نغمه.
عکاسی در نگاهت جا خوش کرده است؛ قاب‌های او نه تنها نور را ثبت، که لحظه‌ها را ابدی می‌سازند.آشپزی هست که در عطر نان و ادویه، معنای خانه را می‌پزد و امنیت را در سفره می‌گستراند.ادیتوری حضور دارد که تصاویر پریشان را شانه می‌زند تا هر عکس ، قامتِ راستین خویش را بازیابد.کدنویسی نیز در وجودت خانه دارد ؛ معماری از جنس صفر و یک، که جهان‌های نامرئی را بنا می‌کند.

زنی کارگر در توست، که دستان پینه‌بسته‌اش نان را بر میز می‌گذارد و تن او، بوی صداقت و نجابت دارد.پرستاری صبور، که تب را با دست‌های خویش فرومی‌نشاند و بر زخمِ خسته‌دلان مرهم می‌نهد و طبیب روحی در توست؛ نگاهش نسخه است و کلامش دارو، مرهمی برای جراحت‌های ناپیدا.
زنی، معلمِ فرزند ؛ که از حروف الفبا نردبانی می‌سازد، تا دخترک‌اش هر روز بالاتر رود. در تو دوستی است وفادار؛ شانه‌ای برای گریستن، گوشی برای شنیدن، لبخندی برای سبک کردن بار غم.
زنی در تو همچنان فرزند است؛ کودکی‌ست بسیار بازیگوش...زنی دیگر، دخترکی‌ست ساده‌دل، با دامنی گل‌دار که با باد بازی می‌کند...
رفتگری نیز هست؛ او کوچه‌های درون را از غبار و زباله‌ی سالیان می‌روبد تا باغچه‌ی تازه بروید.
پارتنری پیشین در خاطرات ؛ زنی که عاشق شد، شکست را چشید، و از ویرانه‌ها درس گرفت... و رها کرد! رفت.
عاشقی هم در وجودت می‌تپد؛ عشق خاصیت توست. زنی که بی‌پروا می‌بخشد و می‌سوزد، و در عشق، خود را می‌گدازد. خطاطی ساده ؛ یک دستت، مثل قلم یک شاعر، نغمه‌ها و حس‌ها را جاری می‌کند؛ خطوطش شاید نرم، روان و پر از جریان است.
دست دیگر، مثل دست یک نابغه‌ی ادبی یا هنرمند، شکل‌ها و معانی دیگر می‌سازد؛ خطوطش پر از ریتم و ساختار، گاهی تیز و گاهی نرم، گاهی دارای کیمیای خاص؛ اما همیشه زنده و حاضر.تو خانه‌ای که هزاران زن درونش زندگی می‌کنند، اما هیچ‌کس نمی‌تواند تمام اتاق‌ها و رازهایش را ببیند.تو ستاره‌ای در آسمان بی‌پایان خودت؛ نوری که به دیگران می‌تابد اما هرگز تمام نمی‌شود✨️
و طبیعتی در توست؛ زنی سبز و خاکی، رود و نسیم، درخت و باران؛ حضوری که همواره زندگی می‌بخشد.همه‌ی این زنان، در نهایت، یک نام دارند: فرزانه
زنی که در خویشتن، هزار زن را به زیستن وامی‌دارد...

او هزاران زن بُوَد در یک بدن
گه چو طوفان، گه نسیمی بر چمن
گاه در چشمش، بهاری پر شکوفه
گاه در سینه، شراری از فِتَن

خوابِ آرام ُ گهی بیدار باشد چشمِ او
خفته است اما به بیداری شرابستُ سبو
وقت لبخندش کِشَد طرحی ز خود بر بامِ جان
می کُشَد با آن زبان، هم مارُ هم جانِ عَدو

چون نسیمی، جانِ عاشق می بَرَد
چون نگاهی، هوش ازین عالم پَرَد
گاه می‌رقصد میان راز هم... شعری ز نور
گاه او می‌گِریدُ ... الله اشکش می‌خَرد

او هزاران زن بُوَد در یک عبورُ یک نگاه
در سکوتش، شعر دارد، لحظه هایی بی‌پناه
لیک هر لحظه، خودش را زنده کرد کز نورِ دل
هر هزارش رقصِ عشق ست ُ طلوعی ُ پگاه

برچسب‌ها: دل نوشته، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۲
21:9

رشد

طبیعت معلم آرام و بی‌نمایش‌ست ...به ما یاد می‌دهد چطور رویش کنیم؛ با نفس‌های عمیق، با صبرِ سنگ‌ریزه‌ها، و با تاب‌آوریِ ریشه‌هایی که در سکوت پهن می‌شوند. وقتی دیگران تو را "تنبل" می‌خوانند، فقط نفهمیده‌اند که تو سانِ درختی هستی که انرژی‌اش را برای شکوفه‌دادن ذخیره می‌کند؛ به صورت پایدار و پیوسته . 🌱اینکه تو آرام باشی، نشانه‌ی ضعف نیست؛ نشانه‌ی حکمتِ درونی‌ست. بگذار جهان با هیاهوهایش بگذرَد و تو به تدریج، با همان‌ آرامش ، رشد کنی ... گام به گامی، برگ به برگی :)

برچسب‌ها: آموختم، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۲
18:49

ولی فقط گاهی

او همه چیز را به نحو احسن می‌گرداند؛ خانه را با نفس‌هایش، روزها را با امیدش، چرخ زندگی را با دستان پرقدرتش... حتا آفتاب را با نگاهش! اما مهتاب را نه، مهتاب از او سر باز می‌زد. شاید به همین خاطر، دلش درگیر مهتاب‌گردان شد؛ کسی که می‌توانست ماه را بچرخاند، بی‌آنکه دستش به آسمان برسد...
همه‌ی ما گاهی اسیر آن چیزی می‌شویم که درون‌مان کم داریم؛ و همان را در دیگری تحسین می‌کنیم !

برچسب‌ها: دل نوشته، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۱
13:19

سخت!

گاهی زدنِ خودت به اون راه اونم برای مدت طولانی؛ از سخت‌ترین مدل‌های خودزنی بحساب میاد :)

برچسب‌ها: دل نوشته، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۱
12:35

گنج

میانِ پیامِ نازی ُ مهرش؛ فروشگاه رفتنم برای یافتنِ شامپوی خوشبو با فرمولاسیونِ کودکانه، میانِ نبودنِ صندوق‌دار و موجود نبودنِ شامپو، میانِ افکارِ مختلف که در ذهنم به سرعت در حال حرکتند، میانِ لذتِ عمیقِ تماشای نان‌هایی که نازی‌شان پخته‌اند

و فانوس روشنی که بدست گرفته؛ و دلبرک‌کوچک ... جوراب هایم، گفتند ما را از خاطر برده‌ای؟ نه ! مگر می‌شود؟ از آن‌ها عکسی گرفتم تا بدانند به اندازه آدم‌ها ولو گاهی بیشتر از بعضی‌هایشان برایم باارزشند. عمدن این‌گونه گذاشتمشان تا رد ِ بودنم در دلشان مشخص باشد.

همه چیز از همان‌ها شروع شد. موضوع انشا دخترک پنجم دبستانی نامه‌ای از زبان شی بی‌جان بود! من جانی به او دادم که هرگز تصورش نمی‌توان کرد. من از جوراب های برادرم از بدو کاشت پنبه ُ تولید نخ، نوشتم، تا وقتی به زندگی سخت در پاهای فر رسیدند و سیب زمینی‌هایی به نام سوراخ در بدنشان شکل گرف تا روزی که دور انداخته شدند... طنزی برای شیرجه زدن برادرم در سطل و برداشتن جورابهای پاره بدبویش؛ و وابستگی عجیب او به جورابش... چاشنی های متعدد برای لبخند ... در نهایت بازیافت و خریده شدن مجدد توسط برادرم ! او همیشه با جوراب می‌خوابید. نفسم تنگ می‌شد ... به هرحال در روزی که همه چند سطر کوتاه نوشته بودند داستان ۵ صفحه‌ای من مورد تشویق قرار گرفت و معلم گفت تو نویسنده می‌شوی... داستانم را با تماسی به روزنامه خلاصه نوشتم و پست کردم ُ در بخش کودکانه که هفته‌ای یک‌بار اشانتیون بود؛ چاپ شد. آن قسمت را با قیچی جدا کردم و در دفتر خاطراتم چسباندم. در نهایت؟ در جابجایی منزل همراه چند آلبوم در کارتنی؛ اشتباهن به سطل زباله رفت... و از آن گنج کودکی من هیچ نماند تا یاد بگیرم: گنج‌ها روزی گم می‌شوند... اما لذت‌ِ داشتنشان هرگز... گنج‌های این‌روزها شاید همین تصاویری باشند که شاید خودشان همیشگی نباشند اما لذت داشتنشان در وجود آدمی‌زاد همیشگیست.

برچسب‌ها: عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۲۰
20:40

انرجیک

اگه گمون کردین آخرین ذخایر انرژیمو هم مصرف کردمو الان خوابیدم سخت در اشتباهین 💪😂 ... بعداز خرید و رسیدن ب منزل بچه‌هارو نوبتی راهی کردم دوش بگیرن که دریایی شنی نمونن :)) ... بعد لباسامونو توی حموم شستم پر شن بودن و تقریبن تمام شن‌های دریای فرح‌آباد رو آورده بودیم خونه :| :)) بعد حمومو برق انداختم، دوش گرفتم، بقیه لباسارو ریختم توی ماشین، وسایلو سر جاش گذاشتم، سوغاتی استاد ؛ فرزادُ همکارش، و صابخونه رو جابه‌جا کردم. حالا نشستم منتظر تا لباسشویی کارشو تموم کنه برم پهن‌شون کنم و بعد تازه برسم به روتین شب و احتمالا خواب.

امروز ۷ونیم صبح بیدار شدم با نازی رفتیم آتیش بازی 😁 بعد از صبونه خداافظی کردیم و فاطمه رو هم با خودمون راهی سمن کردیم...ولی یهو تغییر مسیر دادیم ُ رفتیم دریا ؛ سوییتا همه رزرو بودن و دریغ از ی ویلا خالی :| همه رزرو و پر ... ناچارن فقط رفتیم آلاچیق پلاژ ف سمت ساحل و هوا بسیااار خنک بود جاتون خال خالی ... ؛ ساحل و آب بازی، تعویض لباسا و ناهار و خرید سوغات و تست لواشکهای متعدد ُ انتخاب سرسختانه چن مدلشون ؛ بعد دیگه برگشتیم . همین ک رسیدیم ب شهر ویچه سفارش آیس پک داد :)) حوا مجدد متولد شده منتها در قالب ویچه 🥴😂

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۱۹
21:43

پاکسازی چاکرا و چاکسازی پاکرا :))

خستگی بالاخره روز آخر سفر بر او چیره گشت🥴 اما قبل از اتمام آخرین میزان انرژی خود را به فروشگاه رساند و پیاده مسیر بازگشت را طی کرد 😁 او قهرمان خویشتن‌ست 😎

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۱۹
20:39

به صرف زیستن

صبح راه افتادیم سمت آبشار. ابتدای مسیر، شیب تندی مقابلم بود؛ دوبار سر خوردم و بی‌اختیار جیغی کشیدم که بیشتر از ترس، رنگ و بوی خنده داشت. نیمه‌ی راه که رسیدیم، مسیر اصلی پر از لغزش و پرتگاه به نظر می‌رسید، جوری که هر لحظه ممکن بود سقوط کنم. خوشبختانه دست‌های گرم مامانِ نازی و کمی بعدتر دست کوچک یاسین، برادرِ نازی، نگذاشت پخش زمین شوم.

سرانجام به پای آبشار رسیدیم. صدای خروش آب، نسیم خنک، سرسبزی بی‌انتها و بازی نور در میان قطره‌ها همه‌چیز را جادویی کرده بود. آن‌قدر محو تماشا شدم که بی‌اختیار عکس و فیلم گرفتم تا بعدها، در دل کویر روزمرگی، دوباره این صدا و تصویر را زنده کنم و تمدید و تجدید آرامش :)

ناهار را همان‌جا، در دل طبیعت، کنار صدای آب خوردیم؛ دست‌پخت مامان نازی جان، بعد از یک چای آتشی دلچسب، حسابی چسبید. بعد از بازگشت به ویلا، آن‌قدر خسته بودم که مستقیم زیر دوش آب ولرم رفتم. موهایم که خشک شد، دوباره همراه جمع راهی شالیزارها و مزارع شدیم. سری هم به باغ گردو زدیم و برای اولین بار گوجه‌گیلاسی چیدم. با خنده گفتم: اگر گرگ آمد، نترسید، من هستم! خودمو فدا می‌کنم... اصلن گرگ که مرا نمی‌خورد! حیفش می‌آید از بس خوشگلم :))) ما وقتی بعد از چند دقیقه هوا رو به تاریکی رفت و صدای زوزه‌ای از دور شنیدیم، خودم اولین کسی بودم که در رفتم! نازی با خنده گفت: تو قرار بود خودت را فدا کنی نه اولین نفر فرار کنی! و من جواب دادم: آخه اگه گرگ گفت: جووون بخورمت خوشگله؟ اون‌وقت چی؟ :)) و دوباره خنده‌مان همه‌جا را پر کرد... نازی گفت من هم همین را می‌خواستم بگویم :))

راه برگشت از میان مزارع کوچک بعد از مزرعه دلربای گوجه، کدو، بادمجان و آفتابگردان نازی‌شان گذشت و به رودخانه رسید. اما مسیر نهایی سربالایی سختی داشت که نفس همه را برید. وقتی به خانه رسیدیم، بی‌درنگ دوش آب سرد گرفتم تا خستگی کوهنوردی و پیاده‌روی خیلی طولانی از تنم بیرون برود.

شب، مامان نازی جان با گوجه‌های تازه، آبگوشتی دبش برایمان پخت؛ غذایی که هم طعمش به دل نشست، هم خاطره‌اش در ذهن ماندگار شد. گوجه‌های گیلاسی آن‌قدر خوشمزه و بوسیدنی بودند که حیفم می‌آمد در مزرعه یک لقمه‌شان کنم، ولی عاقبت در آبگوشت جاودانه شدند (⌒‐⌒)

○ اما لذت‌بخش‌ترین لحظه‌ی روز، همان برخورد تند و خنک آب بود؛ خنکایی که مثل رعد، رگ‌هایم را پر از آدرنالین کرد. عصرش هم چیدن گوجه‌های سرخ و براق، انگار بخش دیگری از همین جشن طبیعت بود.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه، شکموها
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۱۸
21:39

پیرهن

فرزانه خیلی دوس داره از ساعتها کوهنوردی؛ جنگلُ آبشارُ مزرعهُ شالیزار بنویسه ولی خستشه ...

و درحال حاضر با پیراهن مردونه بعد از دوش آب‌سرد، یه کنج نشسته ُ داره خستگیارو دور می‌کنه ^_^ فردا میاد

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۱۸
19:30

از امروز و اینجا

دیشب خوابای عجیب و سختی دیدم... شاید چون خیلی خسته بودم و مباحث ُ گفتگوهامون، چون سنگین یودن ذهنم رو خسته کرده بود یه مقدار... به هر حال خواب دیدم مامان فهمیده هدیه مارتنر سابق رو قبول کردمو کلی توی خواب سرزنشم کرد و مجبورم کرد پس بدم بهش🥴. توی خانواده ما به شدت مخالفن با قبول کردن هرنوع هدیه‌ای خصوصن درین سبک ارتباط... شکر خدا خواب بود فقط ... و خواب دیگه ای پارتنر کم سنی داشتم ک باهاش بحثم شد گف دوستت ندارم 😂

ضمیرناخودآگاهم طبق همیشه سکوت و تماشا کرد🥴 ولی درونم گفتم به درک 😂 بعد دیدم با یه دختری که دوتا پسر داشت و طلاق گرفته بود سریع وارد رابطه شد! همینقد سریع نیمکت نشین و ذخیره‌ش رو رونمایی کرد :| 😂

امروز هوا به شدت سرد و تا صبح توی پتوم خودمو ساندویچ کرده بودم و سرماخورده برخواستم ولی خیلی خوب بود خداروشکر... نور خورشید خودش و عشق رو پهن کرده بود وسط سفره ^_^ و رقص بخارِ چای بهم انرژی داد و سنگینی خوابامو شستُن بردن... بریم ببینیم امروز جهان برامون چه خوابایی داره.

دیروز شکر خدا عالی بود :) ...

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها
یوکابد
۱۴۰۴/۰۶/۱۸
8:48