پرواز
ما نقطهای امن را برای ملاقات انتخاب کردیم
جهانِ پشت پلک را
و چه بسیار دوست میدارم این مِلک را
ما نقطهای امن را برای ملاقات انتخاب کردیم
جهانِ پشت پلک را
و چه بسیار دوست میدارم این مِلک را
میگفتن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب
به خدا که اشتباه گفتن
من هر روز بیشتر دارم غرق میشم
و هر وجب ِ بیشترش، کمتر میتونم تلاش کنم خودمو به سطح برسونم...
اگر از آنچه روزگاری بودم پندی میخواستند،وصیتی مینوشتم از آنچه خود ندانستم و آرزو داشتم دیگران بدانند، تا از گزندِ نادانی و ندانستن در امان مانند.اما آنچه اکنون بدان بدل شدهام، نه وصیتی میکند و نه کسی را پند میدهد؛ که هر کس را راهِ زیستن خویش استو هیچ سخن، حاصلِ تجربه را بر دوش دیگری نمینهد.
پس زیادهگویی فروگذاشتم
و خاموشی را اختیار کردم.
شاید باید پرونده اون سبک زیستن، اونطوری، هجدهم دیماه وقتی همه در حال فرار بودن، توی اون شرایط، تاریکی، فریاد، بوی گند، و کشیده شدن به دیوار، تعقیب شدن ، کوچه بنبست، بسته میشد ... قطعاً عین سوف عاشقم بود و هست که نذاشت اتفاقی برای جسمم بیفته چون یه موجود کوچیک، اینجا و تمام زندگیش وابسته به عملکرد و دم و بازدم این موجودِ "فعلا فرسوده" و "فعلا خسته" ست...وگرنه منم تبدیل به نور مطلق و انرژی آزاد میکرد با عشقش و عملاً بهش میپیوستم.
دیروز درباره فامیلی سابقم سرچ کردم. آخه چرا باید معناش گرداب- خسته- تبدار ، میبود! ...
به هرحال یه پست موقت درباره زنی که مُرد نوشتم. اسمش توی شناسنامه فرزانه بود. خیر میبینم رفتنش رو... و حالا ، مبارک ، مسیر تازه.