پرواز

ما نقطه‌ای امن را برای ملاقات انتخاب کردیم
جهانِ پشت پلک را
و چه بسیار دوست می‌دارم این مِلک را

تمومه بازم؟

می‌گفتن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب

به خدا که اشتباه گفتن

من هر روز بیشتر دارم غرق می‌شم

و هر وجب ِ بیشترش، کمتر می‌تونم تلاش کنم خودمو به سطح برسونم...

خاموشِ خاموشِ خاموشم

اگر از آنچه روزگاری بودم پندی می‌خواستند،وصیتی می‌نوشتم از آنچه خود ندانستم و آرزو داشتم دیگران بدانند، تا از گزندِ نادانی و ندانستن در امان مانند.اما آنچه اکنون بدان بدل شده‌ام، نه وصیتی می‌کند و نه کسی را پند می‌دهد؛ که هر کس را راهِ زیستن خویش استو هیچ سخن، حاصلِ تجربه را بر دوش دیگری نمی‌نهد.

پس زیاده‌گویی فروگذاشتم
و خاموشی را اختیار کردم.

بوژ!

شاید باید پرونده اون سبک زیستن، اونطوری، هجدهم دی‌ماه وقتی همه در حال فرار بودن، توی اون شرایط، تاریکی، فریاد، بوی گند، و کشیده شدن به دیوار، تعقیب شدن ، کوچه بن‌بست، بسته می‌شد ... قطعاً عین سوف عاشقم بود و هست که نذاشت اتفاقی برای جسمم بیفته چون یه موجود کوچیک، اینجا و تمام زندگیش وابسته به عملکرد و دم و بازدم این موجودِ "فعلا فرسوده" و "فعلا خسته" ست...وگرنه منم تبدیل به نور مطلق و انرژی آزاد می‌کرد با عشقش و عملاً بهش می‌پیوستم.

دیروز درباره فامیلی سابقم سرچ کردم. آخه چرا باید معناش گرداب- خسته- تب‌دار ، می‌بود! ...

به هرحال یه پست موقت درباره زنی که مُرد نوشتم. اسمش توی شناسنامه فرزانه بود. خیر می‌بینم رفتنش رو... و حالا ، مبارک ، مسیر تازه.