صبوحِ خدای رحمان لقبم شد، هدیهی حافظ
پس از آن لن ترانی، من تو را بدیده بودم[ به دیده بودم]
به تو من درونِ قلبم، سالها رسیده بودم
○ بدیده بودم؛ یعنی دیدمت و به دیده بودم: در مژگانِ تو جا دارم.
پس از آن لن ترانی، من تو را بدیده بودم[ به دیده بودم]
به تو من درونِ قلبم، سالها رسیده بودم
○ بدیده بودم؛ یعنی دیدمت و به دیده بودم: در مژگانِ تو جا دارم.
گشودی کز قلم آغوشِ خود را به روی این دلِ دیوانهی خود
وزآن مهرت گرفتم جانِ تازه، که گفتم هرچه باداباد، شد ،شد...
توو زندگی همیشه دیگران رو مقصر دونست برای اینکه مثل بعضی از موزهای سبز هرگز نرسید... به خودش، به عشق، به هر خواستهای یا به گفته دیگران به جایی... غافل که اگه اول به خودت نرسی به هیچی نمیرسی.
هر پنج کلیپ یکبار: مگه شما اَه هستید؟... نه اه نیس عنه...
دیگه ایندفعه زدم میوه هارو اسنپ بیاره... واسه سهچارکیلو میوه که نصفش انار خدادتومنی بود و بار دوم ، برخلاف قبل، به لگد خدا نمیارزید، تا سه روز کتفم بابت از میدون تا خونه آوردنشون درد میکرد...
● ای مرد، اگر به گمانِ یاری قدم پیش نهی، میا؛ که مرا نرسد باربریِ تو، و تو را نیز حمالی نشاید. اسنپ بسنده است . هرجا هستی میا...
● تربچه موجود نداشتن، شکست قلبم :|
حسااااابی چلوندیمش و کل خستگی دیروز و امروزم دود شد رف🥰 آخیش.

هیچ نیرویی نمیتونه سرنوشت رو جوری بچرخونه که از حکمت خدا بالاتر باشه...
دستِ خلق ار به دعا بر سرِ تقدیر زند
پشتِ پردهها که تنها قَدَرِ پیر زند
هر که با سِحرِ تمنا بَرَد از چرخ وصال
عاقبت دستِ خدا روزی از آن تیر زند
هر دلی را چو نصیبیست زِ حکمت از دوست
بخت اگر قهر کند، لطف چو شمشیر زند
طالبِ مهر شدی؟ صبر کن ُ تسلیم باش
عشقِ ناحق به دل آتش شود ُ گیر زند
اهلِ نورند که با زمزمهی پاکِ دعا
پَرِ دل را به هوای حُرمِ تفسیر زند
هر که در کویِ شیاطین طلبِ حاجت کرد
عاقبت زهر به جان، از دمِ آن پیر زند
تو زِ یزدان بخواه آنچه برایت نِکوست
ور نه، یک نسیمِ لطف آید و غم زیر زند
دل مگیر از که جهان تند گذر میگذرد
هر که از درد رهَد، رَهی به تقدیر زند
از خدای تعالی سپاسگزارم؛ چرا که بنده خویش را بسنده و کامل بیافرید. شُکر. امروز به قصد آنکه پیش از موعد، هدیه تولد پدر مهیا کنم، رهسپار بازار و سپس فروشگاه آلتِ پیامرسانفروشی شدم. فروشنده، یوسفی بود که الحق ُ والانصاف دیرگاهیست خاطر مرا خوش میآید؛ مردی تمامعیار و آراسته. و مرا از پرتوِ نسیمِ زنانه چه بیم، که اگر اراده کنم، شعاع اندیشهام فرکانس پیوند را به سویش روانه سازد و بدو بفهمانم که چه گوهر تابانی پیش روی اوست ( که خود را نیز عزیز میدارم و نوشابهای بر خویش میگشایم🥤😁 به نقل از فرزاد فرزین : وای منم جواهر 😎)
لیک عمدی حلقه بر انگشت نهادم، و عمدی بهای آلتِ سنجشِ وقت ِ هوشمندبرای دخترم پرسیدم، و عمدی درهمکشیده رخسار و صلابتی آهنین برگرفتم؛ عصایم را همراه با چند میلگرد ؛تناول کرده و قورت دادم که مرا این روزها نه میلی به پیوندی هست و نه رغبتی به آغازی نو در این برهه !
نخست باید بر فراز آن جایگاهی برسم که در ذهن خویش رقم زدهام. و نیک دانم که چون به آن مرتبت برسم، همین یوسفچهره نیز در دیدهام نخواهد نشست؛ که معیارها دگرگون شوند و دل، به هر کششی سر فرود نیاورد... تجربه آموختهام که تا خود قو نشوم، مَثَلِ آن جوجهاردکیام که روزی سپیدبال خواهد گشت؛ و نشاید که پیش از رسیدن به قامتِ خویش، از تهیجای رابطه یا شوقی زودگذر، بیدرنگ پای در پیوند نهد.پس؟ صبوری پیشه میکنم و در راهِ خویش به تلاش و همت میکوشم، تا به آنچه باید، بدل گردم؛ آنچنانکه تقدیر و تواناییِ درونم مرا سزاوار آن ساخته است...💜
وَالسَّلام ...
سالها فکر می کردم "بازگشتِ همه به سوی اوست"، مربوط به بعداز هجرت میشه. وقتی وارد علوم غریبه شدم دیدم به وفور کاربرد پرقدرتی داره این جمله توی دعاها... و در کنارش، دیدم این بخش اصلی زندگیمونه! هرجا میشکنی، خسته میشی، یا ازش دور میشی، میری دوراتو میزنی، و برمیگردی؛ عاشقانه بازگشتت رو میپذیره... و نه فقط تو که بازگشت همه به سوی اوست... و این عشق لذتی وصفناپذیر داره💜
○ مجدد حلقه دستم کردم. نمیخوام تا اطلاع ثانوی و تا وقتی به مرحلهای از رشد که مدنظرمه نرسیدم، پیشنهادی دریافت کنم.
![]()
هفتخان رستم رو گذروندم، بلکه به لطف خدا، کتابم به زودی چاپ بشه انشاالله... پیش به سوی آمیتریپتیلین، و دایورت کردن کل دنیا و محتویات فاقدارزشش برای عدم کفر گفتن در این برهه. این برهه اینطوری تسخیرم که با دیدن قسمت۱۲ سریال محکوم، خونم به جوش اومد :| غفوریان واقعن توی بازی و نقش یه وکیل عن، موفق بوده...
بانوی ماه ُ وسوسهی بوسیدنت مقدّسه
برای من که عاشقم، فقط نگاه تو بَسِه
نمیدونی تو این شبا، چه حالی دارن عاشقات
همه مثِ خودِ منن؛ فدای اون دو تا چشات
میترسم آخرش یه روز ؛یکی بیاد به سمتِ تو
نکنه دلبری کنه، بشه برات یه حسِ نو
ترسیده این لحظه دلم، بریده دستِ خودشو
تمومِ من سهمِ توئه؛ دلمو بردار ُ برو
من از شبای بیتو هم گذشتم ُ نمونده راه
دلم تو رو صدا زده، توی سکوتِ این پناه
اگه بدونی عاشقم، اگه بدونی چی شدم
اسیرِ اون نگاتمو ؛ مالِ منی ؛ فقط خودم
نرو که پشتِ چشمِ من هنوز یه عالمه دُعاس
بمون کنارِ قلبِ من که خسته از همه جُداس
تو که میدونی عاشقا همه یه عمر میخوان تورو
ترانه کامل نمیشه ... اگه نباشه اسمِ تو ...
28Jan- با ریتم این آهنگ و کیاشکاتو پاکمیکنه... فقط حوصلم نکشید روی ترانه کار کنم اون روز و متن خام هست.
![]()
خب، باید بگم عجول نیستم نکتهسنج و خوددوستم :) برا سینگل شدنم دو سال آخر زندگی سابق ، بینهایت صبوری کردم و تحمل انواع رنج... مگه مفت بدست آوردمش که مفت از دستش بدم برا هیچ؟ بررسی در وهله اول توسط من اینجوریه که چک میکنم طرف چقد به خودش اهمیت میده. به سلامتش، جسمش، روحش... و کسی که هرچقد هم مهربون؛ دست ُ دلباز، خوشبرخورد باشه و ...، وقتی ساعت خوابش منظم نیس و تا خروسخون بیدار میمونه، ینی زندگیش نظم نداره و برای خودش ارزش قائل نمیشه. آیا کسی که برا خودش ارزش قائل نمیشه برا من میشه؟ قطعن خیر پس مارو بخیر و این گروه آدمهای ردفلگدار رو به سلامت :)) موندم چطور اکسم که کلکسیون کاملی از ردفلگ بود رو کات نمیکردم :|
● ردفلگ بعدیش: احتمالن خیلی از حرفاش بدون صداقت بودن... ساعت خواب متناقض شب اول و دومش مشخص کننده و گویاس... البته شب دوم من هیچ پیامی ندادم و ۱۱ شب بیهوش بودم از خستگی😁 پس ردفلگ بعدی: وقتی میگه با کسی نیس، برا رفیقاش تا بوق سگ بیدار مونده؟ رفیقبازه! اگه رفیقاش نبودن پس سینگل نیس و یه استخر بزرگ آبنمک داره 😁 وقتی هم اول ب بسمالله میگه شما به نظرم خیلی مهربونین، دوپهلوئه، اول آشنایی گاهی اعلام نظر ینی : توقع دارم اونجوری( خیلی مهربون) باشی! یا میخواد ببینه چه جوابی میدی و سریع خر میشی؟... خدای عزیزدلم برای اینکه آگاهم کردی سپاسگزارم💜🤌😍
میگه همکلاسیام بهت حسودی میکنن...
میگم چرا؟ میگه حدس بزن
حدس اول: گفتی کتاب مینویسم؟ -نه
حدس دوم: مامان خوبی ام و خوش هیکلم؟ -نه
حدس سوم: خوشگلم ؟ - آره .گفتن خوشبهحال مامانت خوشگله. مامانای اونا اسکلت یا خیلی چاقن قشنگ هم نیستن
متافیزیک جادو نیست؛ راهیست برای دیدن حق از دلِ سکوت. کسی که چشم سومش حقیقتن بیدار شده باشد، خاموش و بیادعاست؛ تندیها را به دل نمیگیرد، چون ریشهی رفتارها را در درد آدمها میبیند. همانطور که سالک فروتن نخست زخم خویش را میبیند پیش از آنکه زخم جهان را داوری کند.فردِ آگاه، بیاحساس نیست؛ فقط امواج احساسش را مدیریت میکند و میبیند.
آموختم دعا گاهی بیمعناس اما وقتی بیمعنا میشود که از ذهن بیاید، نه از دل.؛ که دعاهای این روزهای بسیاری از ما شبیه شکایت است، و در حقیقت درخواستهای ذهنیست برای سامان دادنِ جهان طبق میل خودمان؛ و این گستاخیِ لطیفیست که کمتر به آن توجه میکنیم. دعا از دلِ آرام که برخیزد، سپاس است و گشودگی یک غنچه در نور. هر چیز آداب خودش را میطلبد. زمین درون را باید آماده کرد: دیدن ترسها، پاککردن نیتها، رها کردن قضاوتها و آشتی با کودک زخمی. آنگاه دعا خودش جوانه میزند و آگاهی، آرام و بیمنیّت، انسان را به دیدن حقیقت میرساند.
دل از منیّتِ خود رَست ُ روشن شد مسیرش
چَشمِ سوم از سکوتِ دل گشود آن رازِ سیرش
دعا وقتی زِ جان خیزد، شود نورِ حقیقت
غنچه باشد آدم آنگاه؛ که وا گردد ضمیرش
ذهن آمد ُ گفتا به حساب است امیدی
شاید که به یک فرصتِ دیگر ثمر افتاد
روح از دلِ روشن بگفتا مرو این ره
کز زخمِ شبانگاه، هزاران سحر افتاد
ذهن از عدد ُ عقل، به تردید کشانید
غافل که درین وادی ؛ هر دل که ور افتاد
ای جانِ جهان، بشنو از این پیرِ درونت
هر جا که شهود آید، اندیشه کَر افتاد
زیرا که نفسپاک، ز نور است ُ نشانی
وان عقلِ پریشان، گهی از سپر افتاد
ای عاقل ِ فرزانه؛ بشنو ز دلم تو
هر دل که به خود تکیه کند، بر قمر افتاد
گر عقل ز من دور شد ُ دل به تو پیوست،
این راز مگو، کاین سخن از چشمِ تر افتاد
○ میتونید توی خوانش شعر چَشمِ تر هم بخونید ادبیتر و کلاسیک بشه.. ولی به شخصه چشمِتر برام ملموستره... نفسپاک به معنی کسی که نفسش و جانش پاکه... نَفسِ پاک هم میشه خوند ولی ابیاتم جالب نمیشه 🫠
در مرور غزل پنجم آموختم که مستی فقط شراب نیست؛ رهایی از خود و رسیدن به حضور حق نیز مستیست،مستی یعنی سبک شدن از منِ سنگین؛ همان بیخبری از جهان و باخبری از خدا...💜 برخی عارفان تا آنجا پیش میروند که خلعِ بدن میکنند؛ تن را چون لباسی فرو میگذارند و روح را به سفر میبرند، چیزی شبیهِ مرگِ کوتاه یا طیالارض، و من نیز گاه در سکوت و چشم بستن، خود را جدا از کالبد میکنم، به عزیزان سر میزنم یا در آسمان سبک میشوم. امروز دریافتم تنگدستی و تهیشدن همیشه به منزله رنج نیست؛ گاهی باید از دنیا دستِ خالی شد تا بتوان دستِ خدا را گرفت و گاهی باید بیچیز شد تا پُر شد، باید فرو ریخت تا ساخته شد. تنگدستی، سکوت، خلوت ؛ همه فقط ظرفیاند برای دریافت نور.دریافتم که هرکس حال خود را با چیزی مییابد و تا وقتی به ما آسیبی نمیزند، نباید کسی را آزرده خاطر کرد و این تفاوت نگرش؛ فقط تفاوت نگرشست... نه دشمنی و نیاز نیست فردی را مجاب کنیم که از دید ما جهان را تماشا کند.ما موظف نیستیم جهان را برای کسی توضیح دهیم، همانطور که آنها وظیفهای ندارند مسیر ما را بفهمند... و این اصلِ ادبِ حضورست...
عشق امانتِ سنگینِ خداست و علم نیز امانتی دیگریست که اگر در مسیر صلح ُ رشد به کار نرود، آدمی را نادان میکند. فهمیدم مسیر من نیز چون حافظ، از ازل نوشته شده و رسالت، آسان یا سخت، تفاوت ندارد؛ بذرِ رشدش در وجود ما نهاده شده. و در نهایت دریافتم که خدا کیمیاگر است، انسانی خاکی را به طلا بدل میکند و همین کافیست تا اگر ملامت شدم، بدانم من نیز برای مسیر خودم متولد شدهام و به آن شاکرم.وقتی بدانی "برای مسیر خودت متولد شدهای" هیچ نگاهی نمیتواند تو را از درون بلرزاند.
چون مستِ بیخودی شدم از جامِ بینشان
از خویش رَستم ُ شدم آرامِ بیكران
گاه از تنِ خسته رَهم، سوی آسمان
روحی شوم رها، به رهِ پروازِ عاشقان
بیخبری زِ خلق، مرا با خدا سپرد
کز خود بریدم ُ دلم افتاد در امان
فقرم به نورِ حق، همهام را غنی نَمود
چون خالیام نمود، پُرم از لطفِ مهربان
هرکس که غیرِ ماست، خصم ُ دشمنی نبین
او نیز رهسپار بُوَد در این دیرِ کاروان
عشق امانتیست که حق بر دلم نهاد
گر پاس او نَبَرم، نَبَرم راهِ جانفشان
راهیست ازلنوشته ُ من بر قضا روان
مانندِ جویبار، سبک در میانِ آن ...
عیبی اگر کنند، نرنجد دلم کزآن
زادهم به راه خویش و شُکرانه بر زبان
○ در باب ذکرپراعجاز "بسماللهالرحمنالرحیم" 🌸
به نامِ او که جان از لطفِ او یافت
دلِ سرگشته از یادش نِکو یافت
چو گویی "بسمِ الله" کز سوزِ جانت
بلایی از تو دور ُ صلحِ او یافت
○ عکسمون با رمز همیشگی در ادامه... فشارم امروز ۱۴ بود و توی چهرهم فک کنم مشخصه :)) بچهداریه دیگه ^_^ عیبی یوخ 💕🩵 الهی شکر💜💫
○ مسیر برگشت تا خونه با حافظ و سایهم قدم زدیم... 💜 سپاس از حافظم که آموخت: طیالارض چگونه ممکنتر میشود، آموخت، که کیمیاگر حقیقی کیست.اگر کیمیاگری یعنی تولیدِ انبوه طلا، طلا بیارزش میشود.اما اگر کیمیاگری یعنی طلا دیدنِ جهان،ارزش همهچیز بالا میرود حتا رنجها.
هرچه که بود بردند، غارتگرانِ سُفلی
دل بر تنم بمانده، داراییام زِ عُلیا
غافل زِ خود نگشتم، زیرا چنین طریقت
باشد مسیرِ عیشم، در سفرهام که آلا
ما صوفیانِ خسته، کزین جهان بریدیم
شعری روانه کردیم، بر این جهانِ کالا
از قاضیانِ ظاهر، یا عامیانِ فاضل
نیشی اثر ندارد، بر روح ُ دل که حالا
کفگیر گر رسیده، اینک به قعرِ دیگی
تهدیگها فزون باد، شُکرِ خدایِ مولا
از ما نمانده جز نور، در دفترِ تماشا ...
آنکس که خویش گم کرد، پیوست با تَعالَى
ما را نه خوفِ دوزخ، نه شوقِ باغِ فردوس
بیخانهایم و خوشحال، در سایهی تجلّا
تنها راه موجود برا اینکه وسایلاشو به عنوان باج نخوان، چون فعلن هنوز ضعیفه و واکنشش؛ اشتباه، وسایل ساده گرفتم و اجازه نداره فانتزیارو ببره مدرسه. نظر مدیر و ناظم این بود :)

براش یه کت فوتر هم گرفتم، با لباس توخونهای پاییزه چون لباسای سال قبل کوچیک شدن براش. برا خودمم گرفتم... همراه دوتا کیف...خدای عزیزم شکرت و برکت بیشتر بده گلم😅😁💕❤️... فردا هم تولد استادمه. این هفته هر روز صبح و عصر بیرون بودیم؛ اداره، بنگاه برا کد رهگیری و باقی جاها ... اما خوب بود الهی شکر.

بهش گفتم پاشو شلوارتو عوض کن گرون خریدیم دهه هشتاد با پول پنجتا از این شلوارت ؛ یه خونه میدادن... شیش دنگ... :/ بعد حس کردم چقد چیزه این چیز
آخرم باهمون شلوار خوابش برد.
وی بسیار خستهاست... با اینکه درفصل مورد علاقهاش بعداز کلی دوندگی به خانه برگشته و پاهایش را طبق عادت به بخاری چسبانده و بعداز رسیدن به حد سوختن برمیدارد و باز مجدد پایش را میچسباند و ازین لذت سرخوش میشود ُ همچنان این لذایذ را به خیلی چیزها ترجیح میدهد. ذهنی خسته دارد که در آن هیچ فرکانسی تمایل به گرفتن عواطف از انسانها ندارد. اگر داشته باشد هم بعداز ۶ماه تا یکسال آشناییست و بس ... نه هرکسی که از گرد راه نرسیده است. همچنان از تندروی آدمها و هرنوع آشنایی با افراد مجازی گریزان و بیزار است. تصمیم دارد برای دیگران ازینکه هست، ساکتتر شود. او هر لحظه فکری از اتوبان ذهنش رد میشود. یک لحظه ۵ عدد انار دانهای ۶۲ تومان! یک لحظه؛ کتابخانه و کتابی که دخترش اشتباه انتخاب کرده، لحظهای دیگر فکر به دوناتهای نرمِ تووخالی؛ و یک لحظهی دیگر به کفشُ دمپاییهای دخترش که قرار است فردا به دفتر کار استاد ببرد؛ و به آلورایی که روی صورتش درحال خشک شدن است و باید تا ۴۰ روز ادامه اش دهد تا دوره درمانی کامل شود؛ یکروز با عسل یک روز با دارچین و سپس پاکسازی با گلاب یا آبِ خیار... هدیه دیگری به او دادهاند...کتری تازه؛ هنوز درونش چای نگذاشته است... دیگر برود استراحت کند؟ نه! نمازها مانده؛ ظرفهای عصرانه را نشسته است؛ ریختُ پاش اتاق دخترش مانده ؛ دخترش در حال حاضر در تعطیلات است و مادرش درک میکند این را...
ازین جلسهی مشاوره: اول با آرامش، راز برکه ویرایش لازم انجام بشه و بره ارشاد، بعد حکایت سنگ زبان کلاسیک نقلها محاوره بشه، زمانها تنظیم باشن داخلش... در شروع به میشه مل زد به روز دیدار ، در شروع در روستا باشه و ذهن بره به گذشته ...
به نوشتن ادامه بده ولی توی دفتر نه که وقتی مطلبی جدید میخوام برای تخلیه ذهن بنویسم چشمم به مطالب قبل نخوره، اونها رو نوت طور باید هربار بنویسم و کنجی که نبینم قرار بدم و وقتی ذهنم خستهس و چیزی نمینویسم، با خوندن اونها آرامش و انسجام ذهن برگرده.
گفتن خوبه که یاد گرفتی دیگه افراطی اعتماد نکنی... و خوبتر که کات کردی. کار درست همین بوده چون فرسایش روانی، عدم امنیت روان و عاطفی، و خیلی مسائل دیگه درمیون بوده. گفتم مادر هم تا حدودی در جریاناتم بودن و از ابتدا مخالف صددرصدی ارتباط لانگ و اعتماد... درباب ازدواج خواستگاری که معرفی کردن رو نخواستم ببینم ، چون اون موارد و معیارای اولیه ظاهری رو به نظرم نداشتن... به هرحال درباره گرایشم به ترنس که مرد شده گفتم و اینکه درک بهتری ممکنه از زنها داشته باشن، نه همهشون البته، و اینکه شجاعت و استقلال لازم و کافی رو داشتن که تطبیق جنسیت دادن... و گفتم برای آشنایی اگر این موارد هم باشن نه تنها مشکلی ندارم بلکه خوشحال هم میشم ... گفتن طبیعیه این گرایشات و علتش گاهی در کودکی و زمان گذروندن بیشتر با مادر، الگوی رفتاری مادر قرار دادن، و رفتار خشن پدر و برادر و مردهای فامیل در ۶تا ۹ سالگی... و رفتار بد شوعر سابق... اینها تشدید کنندگی داشتن. به هرحال شکر که درک کردن و گارد نداشتن. کتاب ههای سرخ اگر پیدا کنم انشاالله بخونم...
رفع نوشخوار فکری درباب سرزنش خود هنگام کارها یا بیکاری؛ با مرور یک بیت:

هدیههای پیشواز تولدم ^_^ همراه یه شلوار جین

اینم قشنگیای مغازهای که رفته بودیم و نشد عکس نگیرم

واین زاویه ^_^

چگونه مغزمان را از فکر کردن دور و آزاد کنیم؟ با نام خدا، مرورِ حرفای استاد، فروشگاه و خودرسانی به بخشای مورد علاقهم و تماشا کردنشون :) و خرید کوچولو ...



وقتی میبینی دل ضعفه داری، میخوای بری آشپزخونه که نگاهت میافته به پاتختت! یادت میاد ئه من نصفه شبم دل ضعفه داشتم رفتم رنگارنگ آوردم و آبمعدنی... اما انقد خوابالود بودم یادم رفته بوده. و طبعن جفتش عوارض قرص سرماخوردگیه .
○ و خونه تکونی سنگین آخر مهر
