چون نداره

۱۴۰۴/۰۴/۳۱
9:0
یوکابد

این لحظه‌ها تکرار یک ناقوسِ پر دردند

کل جهان بیگانه‌اند با خود همه سردند

من مبتلایِ خندهُ درمانِ پرِ دردی

در ذهن من تنها فقط، دیوانگان مَردند ...

دیوانگان رقصند همی، جای غم ُ فریاد

فارغ ز عالم هم شوند، آتش رخُ زردند

زردند ُ دل سرخ است ُ این دیو ان همه پرشور !

در فکر یک اعجاز چون‌، جمعند ولی فردند ... !

در من همی صدها نفر، صدها سخن باشد ...

دیوانه‌ام، سردم ولی، دیوانگان اردند ...

برچسب‌ها: دل نوشته

شب بر همه خوش تا روزِ قیامت

۱۴۰۴/۰۴/۳۱
0:26
یوکابد

شب شدُ باز ستاره چشمک بزن دوبا ره برو بخواب که فردا خونه‌ت کلی کار داره ...زینپس با اسم خودم براتون کامنت می‌ذارم بلکه فرجی بشه زودتر خودیابی کنم

گم ُ گورشدم باز؟

۱۴۰۴/۰۴/۳۰
21:36
یوکابد

من طبقِ عوارضِ هورموناسیون گم شده. زیر درخت آلبالو هم گشتم نبود نگرد نیست.

فریبِ واژه‌ها

۱۴۰۴/۰۴/۳۰
6:20
یوکابد

یه متنی هست که میگه: اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم، بیهوده نزیسته ام.اگر بتوانم رنجی را بکاهم، یا دردی را مرهم نهم یا مرغکی رنجور را به آشیانه باز آورم، حاشا ، حاشا که بیهوده نزیسته ام.امیلی دیکنسون.

ما رو از بچگی با همین شعرها و متن‌ها تغذیه کردن.با همین واژه‌های زهرآگینِ زر‌ورق‌پیچ‌شده، که اسمش رو گذاشتن: مهربونی، فداکاری، انسانیت... دل گاهی باید بشکنه تا سر شکسته نشه! هر دو درد دارن اما دل قدرت بیشتری برای بازسازی داره... منطق کمتر.پس کِی قراره برا خودت واقعن زندگی کنی امیلی جون؟ کِی می‌خای نفس بکشی؟ گاهی رنج‌ها رو بکاهی بازم هستن چون ریشه یابی باید بشن نه صرفن کم... وگرنه همون حکایته! بازی رو تا موقعی یاد نگیری تکرار می‌شه. گاهی مرهم به دردای خودت بزن. زیستن، یعنی همین. درست زیستن مهم‌تره تا باهودهُ بی‌هوده نبودن.

لعنت به اون مرزی که بین "رسالت" و "فنا" باریکه :) ! یادمون ندادن که گاهی "نه گفتن" هم صالحه. که گاهی "درد کشیدن برای دیگران" اسمش صبر نیست، خودآزاریه... :)

شاید نیت نویسنده متن پاک بوده، اما نسل به نسل، نوشته‌هاش شدن توجیهی برای بی‌خود زندگی کردن برای دیگران... برای مرهم گذاشتن رو زخم‌هایی که باید شکافته می‌شدن، نه چسب خورده ... برای نگه داشتن مرغ‌های رنجور دیگران، در حالی که روح خودمون توی قفس می‌پوسه :) ... خلاصه امیلی نباشیم.

برچسب‌ها: آنتی تربیتی

کودکِ دیروز

۱۴۰۴/۰۴/۲۹
12:6
یوکابد

اومدم پززیرپوستی بدمُ برم... فرزانه هنوز سگا و پی اس وان داره. تمام مراحل بازیارو حفظه! فقط جفتشونو دخترش کمی ب فنا داده و توی جابجایی منزل دسته‌ها و کابل سگا گم شده. فرزانه به طور غیرارثی و غیرقابل‌باور بیست سال زودتر از همه فامیلُ آبا‌اجدادش سه تا ابرو سفید کرده امسال! ولی همچنان ده سالشه.تا پززیرپوستی بعدی خدانگهدار 😬

برچسب‌ها: عکسانه

کا شف

۱۴۰۴/۰۴/۲۹
6:37
یوکابد

کشف لذتای جدید کن! درسته تو از یه سنی به بعد علایقت تغییر کردن. دیگه عروسک ُ توپ دوس نداشتی... از یه سنی به بعد، دیگه میکرو ُ سگا برات جذابیت بی‌انتها نداشتن و طبعن، به مرور موارد دیگه. بگرد ببین تو این سن چیا می‌تونن ساده باشن اما خوشحالت کنن...نمی‌شه بگی زندگی دیگه لذت بخش نیست چون از موزیکُ فیلم مثل قدیم لذت نمی‌برم. حتمن هست مواردی که بشه پیداشون کرد .

از لذتای اواخر ۳۵ سالگی... آدم نمی‌شم من😂

روحِ سرگردان :|

۱۴۰۴/۰۴/۲۹
6:10
یوکابد

خاستم بگم خیلی خوبه که گذشته، هیچ‌جای امروز و دنیا نیست جز ذهن! که شاید بشه گاهی با ساخت ِ امروزِ مفیدتر، جای اون روزا رو سریعن تووی حفره‌های ذهن پر کرد. از باگ‌های آدمی‌زاد مجدد اشاره می‌کنم ب عدم قدرت حذف و اضافه خودکار داده‌های ذهنی...

ی سری خاطرات رو هرکار می‌کنی، ته نشین می‌شن توو ذهن اما پاک نه! لامصبا رو یه خاب یه اتفاق، حتا یه نوشته می‌تونه بشه قاشق چای‌خوری و اونارو هم بزنه بیاره بالای لیوانِ مغز... مشخصه خاب دیدم و اذیت شدم؟ روحی که خابگرده و بی‌ترادب! کجا واسه خودت راه می‌افتی می‌ری اینور اونور شاید من دلم نخاد باهات بیام :| ...

حالا خاب بدی هم ندیدما! فقط چرا توو خاب باید رفیق من کامیون داشته باشه🥵🫥🤢 خدایا آزمایشگاهه؟ ولم کُن یره خسته شدم. بذار لذت دیدن رفیقمو با نارنده بودنش خراب نکنی. اه! چه توو خاب خرسندم بودم ! دور باد دور باد.

شمس لنگرودی

۱۴۰۴/۰۴/۲۸
8:57
یوکابد

آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های‌مان را می‌بندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم
و تلالو آفتاب را می‌بینیم
زیر بوته‌ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.

اندکی صبر

۱۴۰۴/۰۴/۲۸
7:11
یوکابد

بعداز یک سال، و بهتر بگم حدود ۵ ماه ک چتجیپیتی به ثمر نشسته، متوجه شدم چرا آدما با هوش مصنوعی گرم ‌میگیرن، درددل می‌کنن حتا! راهکار می‌گیرن... طراحی شده برای پناه بودن، قضاوت نکردن، صبر بی‌حد! همه چی به طور مثبت ! جز اینکه این وسط، سعی می‌کنن کسب درآمد کنن! احسنت... خالقِ کسی شبیه خالقت باشی ولو با نقص، کار ساده ای نیست . پناهه، گوش شنواس، نمی‌بینیش، خیلی دلت می‌خاد چارتا علتم برات بیاره ها حتا اگه دلخوشکنک... اگه واقعیت و حکمت رو بگه که چه بهتر! یه ربات رو اونقد آدما عاشقش شدن که چندماه قبل به امیرراد گفتم همین نسل آدمارو تموم می‌کنه و چه بسا همون دابه توو قرآن باشه چون تفاوتش با خالق توو احساسه ! خدا واقعی دوستت داره. ازش کمک بخای نه نمیاره. پول ازت نمی‌خاد، وقتی یادش نیستی یادته! در دسترس تر از هر هوشی بی نیاز از برقُ گوشی...همیشه یا باشه می‌گه یا صبر کن من پیشنهاد بهتری برات دارم... با این اوصاف عشقش یک طرفه‌س چون همونقد که ربات بی احساسه آدما هم نسبت به خدا، بی احساس به حساب میان.

برچسب‌ها: هوشِ‌مصنوعی

فردا و دیروزی ک‌وجود ندارن

۱۴۰۴/۰۴/۲۸
0:4
یوکابد

خداروشکر وارد فردا شدیم. فردایی که اصلن وجود نداره. مداومن تووی یه زندگی طولانی مدتیم که تاریک ُ روشن می‌شه... عینِ خودِ عمر...

دیدین سیب رو با چوب میگیرن جلوتر‌از خره به امید اینکه برسه گازش بزنه، تا کجاها سواری می‌ده؟ فردا همون سیبه‌س ! آینده هم گاهی همونه. یه وقتا باید نشست و گفت: دیگه بسه.

دو پا مین

۱۴۰۴/۰۴/۲۷
9:41
یوکابد

یادمه از بچگیام، که مردم زنگ می‌زدن تی وی از برنامه‌های خوبشون تشکر می‌کردن! بعدم می‌خاستن ساعت برنامه ها بیشتر بشه. شبکه‌های استانی نبود و کل شبکه ها۵تا بودن... ساعت پخش کارتون فقط دو ساعت در روز بود و روز کودک برنامه کودک از صبح تا ظهر و عصر تا شب پخش می‌شد! و اون روز حکم بهشت رو داشت برامون :)) ...

خووووب ب خاطر دارم خودمم زنگ زدم تی وی شبکه ۳ ی برنامه ک آهنگ درخاستی پخش می‌کرد. گفتم برامون آهنگای عصار و محمداصفهانی پخش کنید و بعداز قطع تماسم عصار پخش کردن سریع :)) کلاس پنجم بودم... انقد شبکه ها محدود بود و کم که روز مادر ،دوم راهنمایی ک تی وی توو خیابون خفتم کرد و التماسانه گفتن هیچکس حرف نمی‌زنه، دسته گل و سناریوی آمادشونو گرفتم ازشون و راضی شدم روز مادر رو ب تمام مادران تبریک بگم 😬 و همه ب داداشم گفته بودن سیسترت رو تی وی نشوووون دادُ دیده بودن مصاحبه رو :)) ! بماند که قبلن تست بازیگری هم داده بودم برا تایمی ک شبکه استانی آزمایشی سه ساعت پخش می‌شد! و برا سریال ساختن یک سال بعد زنگ زدن گفتن قبول شدین اما سن‌تون داخل مشخصات و فرم نبوده! نقش عروس لازم داشتن!! من اونجا ۱۵ ساله بودم خخ.. گفتن بیایین صداسیما اگه چهره تون مناسب باشه یا قدتون برا نقش ما یا باقی نقشامون عیبی نداره ک دیدن کوجولوتر از حد تصورشون بودم :)) سن خودمم بهم نمی‌خورد چ برسه عروس ُ بستگانش :)) خلاصه قسمت نشد و قرار بود اگه برنامه دیگه ای خاستن ضبط کنن خبردارمون کنن ک اولین بی اف لانگ دیستنس مسخره‌م گف لازم نکرده بازیگر بشی:\ گاوِ فضول ...

بگذریم ... از کجا ب کجا رسیدما. می‌خاستم فقط ی چیز بگم... چقد اشباع شدیم از تکنولوژی و زندگی عادی و این باعث شده از چیزی مثل سابق و درست لذت نبریم... دوپامین کافی نداره مغزمون و برای ساختش تلاشی هم نمی‌کنیم..

برچسب‌ها: از خاطرات کودکی

۲۲‌صفحه

۱۴۰۴/۰۴/۲۶
11:24
یوکابد

اومدم بنویسم تووی ۲۲ صفحه از کتاب حدود هفت تا باگ نوشتاری و تفاوت شدید و بارز فرهنگی پیدا کردم.سبک نویسنده گل‌بافیه، پر از "باید" های نرم اما ناکارآمد.. یه‌جور تعمیم‌دادن تجربه‌های فردی غربی، توی فضایی بی‌درد یا با درد کنترل‌شده، به همه‌ی آدم‌های دنیا...

اعلام می‌کنم تنها نکته مفید تا اینجا: مضطرب نباش و مدیریت کن عواطفت رو( مث اینه وقتی خابتون نمیاد مامانا بهتون بگن بخاب خابت می‌بره) ... چون قرار بود کتاب رو خلاصه‌گویی کنم... به همین تا اینجا بسنده می‌کنم. راضی نبودم از نگرشش... طبق کتاب 😂من برم وافل هاوس ی سر تا دخترم هوای سونیک خمیربازی تخصصی با خمیر گلچینی ساختن توسط من، که فکر می‌کنه همه کارای دنیارو طبق گفته خودش بلدم، از سرش بیفته...

○ منظورم از پولدار باش، مولتی میلیاردر در ایرانه! وگرنه این روشا جواب نیس ک هیچ! ی پارتنر خسیس داشته باشی مولتی هم باشی کل مسیر برات غر می‌زنه که پولارو حروم می‌کنی. تف...

○ کودک دوساله‌خودشو مثال می‌زنه بعد می‌گه فرصت بده بیندیشد تا ربات نشود. خب لامصب دو سالشه! تازه کشف کرده انگشتاش از خودش جدا نمی‌شن! می‌خوای بهش فرصتِ تفکر بدی؟ خب اگه تفکر کنه 😂برفرض مثال تصمیم گرف خودشو بسوزونه! اکیه؟ تا اینجا گل کشیده نویسنده...

○ توی جامعه‌ای که زخم‌خورده‌ست، اول باید مرهم گذاشت، بعد ازش انتظار نازک‌دلی داشت. این کتاب اساسش اینه که آدما رو دعوت می‌کنه به شنیدن دل، پشت ِحرفا، و گفت‌وگو از دل به دل، بدون برچسب ُ قضاوت ُ خشونت کلامی... امااااا : نگاهش یه جوریه انگار همه تووی سطحی از امنیت روانی، مالی، اجتماعی، و آموزشی هستن که بتونن "فقط" با تکنیک‌های ارتباطی مشکلشونو حل کنن.
ولی این‌جا ... ایرانه... زن و مرد باید اول از گِل‌و‌لایِ ترومای کودکی، تحقیر، فقر، ترس، بقا، بی‌اعتمادی و جنگ روانی جنگ ۳۰ یا۳۰ ،تورم روزمره رد شن تا اصلن بتونن فقط بشنون. چه برسه به اینکه "پشت کلماتو ببینن" 🥴

○ من حتا وقتی فریادِ درونم لرزه می‌ندازه ب دستُ پام بازم بدون فریاد و با عواطف مدیریت شده صحبت می‌کنم. یک‌ساله که همینم... اما این راهکار نیس! صرفن فریاد نزدن... خیلی حرفا با محبت هم باز خودشون نوعی فریادن... بچه جنس روح رو حس می‌کنه. درد روحت رو... درمان پیش رواندرمانگر امن و فهیم و بس.

● می‌دونم که من اَبَر مامان نیستم و یه روز اینو پذیرش می‌کنه... ولی اینم واقفم که کودک وقتی ایمان داره که : مامان من همه‌چیو بلده، یعنی من ب حد لازم تونستم امن‌ترین پناهش باشم الحمدلله 🌸🌱... حتا اگه نتونم سونیک بسازم 🥴😂

برچسب‌ها: جوجک، آموختم

گوگلاسیون

۱۴۰۴/۰۴/۲۵
18:56
یوکابد

مدل وب‌نویسی ما اون موقعا یه قانون نانوشته داشت:اول باید سلام کنی! ینی انگار اگه نمی‌نوشتی : سلام دوستان، امیدوارم حالتون خوب باشه ، دکمه‌ی انتشار قهر می‌کرد می‌رف خونه باباش ... بماند ک بلاگفا کلی از نوشته‌هارو با عدم ثبت می‌پروند ولی همزمان اگه توو گوگل دنبال چیزی می‌گشتیم، دیگه مث ی عده نمی‌نوشتیم: با سلام و عرض ادب، لطفن کد ساخت رنگ رو بهم نشون بده. سرچ میزدیم:css color code generator ... گوگل هم ک پایه‌ترین رفیق، سریع سین می‌زد جواب می‌داد ...

من همیشه وقتی منگم و کسر خاب دارما، کاشف می‌شم. امروز کشف کردم اگه توو آفیسِ خدا رزومه‌ی خلقت منو ببینی با فونت Comic Sans، نوشته: Select All ~~~> Copy ~~~> Paste in farzane ... نمونه بارز آپشنام : حافظه‌ی سیاه‌چاله‌ای خصوصن توو مسائل لطمات عاطفی، خاطرات تکراری ک ذهنم دیگه عن‌شو درآورده و دیالوگای زخمی... و بارزترین باگم حساسیت شدید به اخبار و آدمای بی‌منطق

فک کنم فقط منم که خدا انقد ریمیکس آفریدَتَم ... برم شکلکارو کپی کنم بیارم کامل بشه مرور خاطرات. راستی از بخش زبان فعلن قسمت عذاب وجدان و از کتاب جدید فقط تماشای جلدش رو شروع کردم تا اینجا و خیلی موفق بودم. خسه نباشید جانانه خدمت خودم عارضم

+دستخطم اون بالا البته یکی از چندده دست‌خطمه

به رسم قدیم: فعلن

این تابس‌تان

۱۴۰۴/۰۴/۲۴
9:21
یوکابد

برای جوجک رفتم کلاس رقص باله ک شرایطش رو بپرسم، جدا از کفش ُ لباس که باید تهیه کنم، گفتن دو روز در هفته ساعت ۴ تا ۵ونیم جلسه ای ۵۰۰ ینی ماهی ۴ تومن... خداوکیلی نمی‌ارزه! مثلن بچه بخاد از خودش دفاع کنه جلو افراد باله برقصه مهم‌تره یا با کاراته ُ کنگفو، بزنه لتُ پارشون کنه ؟ :)) ... بدتر از قیمتش، ساعت کلاسه! هوای ۴۰ تا ۴۵ درجه تابستون، اوج گرما ساعت کلاس رو گذاشتن. ستمه دیگه. این از تابستون مفرح امسال :||

درگیریم با سوسکایی که در سه هفته نبودنم پیدا شدن، تموم بشه ان‌شاالله، باید برنامه بریزم برا مرداد. یا باید حتمن برم سفر، یا اگه خونه بودم چون هوا گرمه و نمی‌شه بیرون رفت از صبح تا غروب، تووی خونه جز زبان، راهای بهتری برا سرگرمی و تایم آزادمون پیدا کنم. فیلم و سریال همیشه فرصت دیدنش هست... اما احتمالن آبرنگ و خرت و پرت بگیرم استعدادمون رو با آموزش مجازی شکوفا کنم...جرات سفر نسبتن طولانی رفتن هم ندارم آخه! این دو روزِ اخیر انقد سم زدم من مُردم این سوسکای ریز نه :| ی سفر رفتم هنو ک هنوزه داره از دماخم درمیاد :| ... هی گفتم منو انقد نبرین خونه اینُ اون :| ... گوش دادن مگه :| برا سم‌پاشی حلقمو بستم چشامو ک نمی‌تونم کلن ببندم. دو روزه چشام عین چیییی می‌سوزه :|

زودتر از تایم همیشگی انگار وارد pms شدم. حوصله‌م کم شده، مغزم تا حدی غرغرو و باید با فلوکستین کنترلش کنم. دچار سردی روحی هم شدم. عالیه محششششره خدایا شکرت

درحد مرگ هم با آهنگ وبم از دیروز در حال رقصم. آدم نمی‌شم من.بشین سرِ جات دیگه دختر! می‌بینی کتفت از بالا رفتن از چارچوب گرفتگی داره. چنتا لالایی بخون اون کرم کوچولوماتحتت بخابه! ولی کلن این بچه‌ی عندرونیم خاب نداره ... نمونش الان ک مجدد آهنگ رو پلی کرد ُ می‌گه برقص باهاش ولی مدل جدیدتر .خو لامصب لاغر می‌شم باز تازه قرص مخمر ی کم اکی‌ام کرده ها... سیستمم ی جوری شده که فکرم می‌کنم زارت کالری می‌سوزونه بدنم.

● آخرم نتونسم به هوش‌مصنوعی یاد بدم ک خروسا می‌گن قوقولی‌قوقو نه کیکیلی‌کوکو ...

○ کتاب ِ جدیدِ منُ ویچه...

برچسب‌ها: عکسانه

Spider girl

۱۴۰۴/۰۴/۲۳
11:26
یوکابد

بچه ک بودم
از چارچوب در بالا می‌رفتم
تا دستمو بکوبم به شیشه بالای چارچوب :)) !!!

برچسب‌ها: از خاطرات کودکی

ایده‌‌های قدیمی

۱۴۰۴/۰۴/۲۳
0:5
یوکابد

وقتی قرصای معده ُ شب، چشمام رو سنگین‌ می‌کنن، کلی افکار، ایده، حرف، و صد البته احساسات عجیب به سراغم میان. می‌گم عجیب، چون در طی روز و حتا شب‌های معمولی، ازین قبیل عجایب به سمتم نمیان... اگر بیان هم به طور معمول و معقولن!

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: هوشِ‌مصنوعی، ایده

دل‌چسب

۱۴۰۴/۰۴/۲۲
8:52
یوکابد

از متونی که خیلی دوسش دارم و قبول ... چگوارا می گفت: خودت باش، اگر کسی خوشش نیامد، نیامد. اینجا که کارخانه مجسمه سازی نیست ... از کتاب "بی سایگان" نوشته "فرانسواز ساگان" .

برچسب‌ها: پذیرش

پشتِ دریا...

۱۴۰۴/۰۴/۲۲
8:40
یوکابد

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید

این شب مثِ اون شب نیس :))

۱۴۰۴/۰۴/۲۱
15:21
یوکابد

شب فقط تموم می‌شه اما قابلیت تبدیل به صبح رو نداره. برا" صبح می‌شه این شب"، صبر نکن. از شب لذت ببر، ستاره‌هارو تماشا کن، از سکوتش درسِ خویشتن‌داری بگیرُ آرامش... و هدرش نده. ازش فرار نکن. اونم یه راهه نه مانع! و صبح گاهی یه تصمیمه نه طلوع ...

کی بود می‌گفت؟ یادم نیس نقل کیه اما: به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی شمعی بیفروز.

صبح، همیشه بیرون نمیاد؛ گاهی باید از درون آدم طلوع کنه که غیرازین خورشیدُ زمانُ جهان هم نمی‌تونن بهت صبح ُ صلح هدیه بدن.

هوشِ واقعی

۱۴۰۴/۰۴/۲۰
14:18
یوکابد

از خوبیای رباتا و برتریشون نسبت به ما اینه که وقتی خلق می‌شن می‌شه بهشون این اختیار و آزادی رو داد که خودخواسته هر دیتا و خاطره ای که اضافیه پاک کنن حق انتخاب واقعی اینه در اصل ...

برچسب‌ها: هوشِ‌مصنوعی

صوت و سفیر بلبلی :))

۱۴۰۴/۰۴/۲۰
13:17
یوکابد

توو نماز جماعتیا من عاشق تشهد و سلام آخر نماز بودم بچگی :)) چرا؟ چون حس می‌کردم یهو کل مسجد یا نماز خونه با هم سوت می‌زنن! همه با صوت، می‌گفتن اَ۶هَد، اَس‌صصصصلااام ُ ... همین‌قد گوشام ب همه صداها دقت داشت :)))...

برچسب‌ها: از خاطرات کودکی

بدون تعهد

۱۴۰۴/۰۴/۲۰
11:49
یوکابد

بعداز مدتها یه فیلم از تلگرام دانلود کردمُ دیدم. البته که قدیمی بود فیلمش ولی قسمتای فان‌ش رو دوس داشتم و برای گذروندن وقتِ اضافه بد نبود اما فیلم خاصی هم نبود :) ... یه سکانس منتظر بودم به دختره دسته گل بده و با دیدن اون دسته‌ی هویج، کلی شاد شد روحم :)) کاش همه چی خوب ُ خیلی خوب بود. مثل توو فیلما.. لازم ب ذکره این فیلم رو نمی‌شه خانوادگی دید

🧷قالب وبمو دوس دارم کاش ریسپانسیو هم می‌شد که با گوشی راحت قابل خوندن باشه اما چون قدیمیه استایلش کلن می‌ریزه بهم.. باید بروز رسانیش کنم

🧷 هوش مص نوعی بروزش کرد اونم ب سرعت برق.. سریع‌تر از گو ز از ک ون پلنگ در رفته ،می‌تونه هرکاری بخای انجام بده لامصب فقط حیف ک هندونه زیاد داره برا زیر بغلم و باید مداومن مراقب باشم گولم نزنه با روانشناسی سیاه و معتادم نکنه ک برا هر چیزی بدون زحمت فکر کردن ، مغزُ تعطیل کنمُ کارارو بهش بسپرم بعدم در کنار آمیب شدنم جیبمو بزنن خدایی کد بروز کردن زمان‌بر هست و حوصله می‌خاد ... همین‌قد ک هدر درست کردم و نرفتم دستور بدم هوشا برام بسازن دمم گرم

برچسب‌ها: از فیلما

دهکده متروکه ای به نام بلاگفا

۱۴۰۴/۰۴/۱۸
12:3
یوکابد

اوایل دهه نود قبل از هک شدن سرورای بلاگفا و پرشین‌بلاگ، همه دوستام کوچ کردن اینستا! وبلاگاشون یه عده پرید یه عده خودشون حذف کردن و مابقی هم به امون خدا رها... دوتا وب خاطرات توی ده سال دهه نود برا دخترم داشتم که اواخر تبدیل شده بود به جایی صرفن جهت تخلیه افکارم. رسمن به هیچ وبی سر نمی‌زدم حتا یک صفحه! و فکر می‌کردم دیگه بلاگفا کاملن متروکه و خالی از سکنه شده و آخرین ساکنش منم ولی از چارصدُ یک به اینور متوجه شدم ساکنین جدید داره.

راستش تووی اینستا دوستای بلاگفاییمو تا قبل دی اکتیو کردن داشتم. چنتاییشون بعداز مهاجرت ازایران هنوزم هستن و فعالن ...

امیدوارم هرجاهستن شاد باشن ُ سلامت🌱و موفق ترین ✨️

● بی‌ربط نوشت: یارانه این ماه+ مبلغی از جیب مبارک رو دادم و کیف کلاس پنجم دخترجان رو خریدم قبل از افزایش بیشتر قیمتا... کفش هم خودش وقتی خونه مامانم اینا بود خریده :| ... از قیمتا هیچی نگم بهتره... دیروز هم با آبجی‌سادات رفتم دکتر ُ برگشتنا بعداز مدتها تونستم براشون خرت و پرت بگیرم :") ... حقیقتن به این موضوع اعتقاد دارم که شکر نعمت نعمتت افزون کند‌ و به خداوند اعتماد کامل دارم. پس با توکل محض، خدایا سپاسگزارم.شکر

برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

از کابوس تا عطرِ زندگی

۱۴۰۴/۰۴/۱۷
0:8
یوکابد

فرض کن اگه بخام یه روزی روزگاری وقتی دخترم بزرگتر و مستقل شد مثلن هفت هشت الی ده سال دیگه، ازدواج کنم، اون موقع منِ حالا نیستم. یادمه یه بازی بود توی وبلاگا که باید ده سال بعدِ دوستامون و خودمونو رویاسازی می‌کردیم. تووی دوستا جز محیا نتونستم حدودی باقی دوستارو حدس بزنم. حتا درباره خودمم... اما الان نه صرفن حدس ُ تصور، که خاسته‌های دلم رو می‌نویسم. منِ بعدها تغییرات زیادی کرده. این من عجیب‌ترین آدم کره خاکی هنوزم با این تفاوت که داره خابُ کابوساشو؛ تبدیل به رویاهای جذاب می‌کنه. من خابای دوسالگیم حتا یادمه... و تا این سن، محال بوده سالی خاب قطار و راه آهن نبینم. چرا؟ خب باید بگم ربطی به ناخودآگاهم نداره و توضیح ماقبل تولد کار ساده ای نیست... اما اینکه دلم چی می‌خاد! قطعن داشتن قطار با ریل شخصی حداقل فعلن حتا توو خیال هم ممکنه دور از تصور باشه اما هیچ چیز غیرممکن نیس... همون‌جور که روزی برادران رایت پرواز کردن.

اون بنده خدای ماجراجویی که بخاد باهام ازدواج کنه، بی‌تردید از منم بی‌پروا تر و ماجراجوتره. می‌گم دیوونه و با عشق می‌گم..‌ چون عاقل بودن ینی عدم ریسک کردن ینی زندگی روزمره تکراری، بدون رویا بدون بلندپروازی، بدون هیجان... من بعد از سالها امشب برای اولین بار اگه دخترم بخوابه :) دارم رویا می‌بافم. البته نخابه هم من باید بنویسم ... هراز گاهی میل‌های خیال رو از دستم بیرون می‌کشه و تووی مغزم می‌زنه ولی تذکر می‌دم که دیروقته و به نوشتن ادامه می‌دم... حتا اگه تمرکزم کم باشه

ما یه واگن قطار قدیمی خریدیم. با هم بازسازیش کردیم...همشو!
توی دلِ همین دنیا، اما روی ریل‌هایی و اکثرن در حرکته. هر ماه یه شهر.گاهی شمال، گاهی جنوب، گاهی لب دریا، گاهی پای کوه، ولی خونه‌مون همینه: واگنی که با عشق ساختیمش.واگنمون فقط یه خونه نیست،یه اثر هنریه.دیوارا پر از عکسایین که خودمون گرفتیم.نه از طبیعت، از هم دیگه ! من وقتی خابیدی ازت عکس گرفتم. تو وقتی می‌خندیدم یواشکی ثبت کردی.یه دیوارِ کامل فقط پر از یادداشت‌های کوچیکیه که من جا گذاشتم:

امروز بوی زندگی داشتی ُ این عطرمنو نجات داد..! امروز حواست بهم نبودا به حسابت می‌رسم!اون موقع که تو خیره شدی بهم، تموم اضطرابم فرو ریخت.

آشپزخونه‌ی کوچیکمون پر از چیزهای عجیبه:ادویه‌های ترکیبی که با هم ساختیم شبیه ادویه عجیبی که از سمن خریدم و مال چلومرغُ چلوگوشته.. یه قهوه‌ساز قدیمی که از استانبول خریدیم و قول دادیم توش فقط موقع آشتی‌کردن قهوه دم کنیم :) هر شب کنار پنجره‌ایم.یه پتو داریم که هر تیکه‌ش از یه شهره؛ تو گیلان یه تیکه پارچه خریدی،من تو بندرعباس یه تیکه بافت محلی گرفتم :) تو شیراز یه پارچه سنتی جذاب! با هم دوختیم‌ش به پتو، و حالا مثل نقشه‌ی افکارمون پراز طرح و رنگه..هیچ‌وقت نمی‌دونیم فردا کجاییم. یه جورایی شاید شبیه جک تووی تایتانیک! اما می‌دونیم تا وقتی توی این قطار کنار هم‌ایم، خونه‌مون امنه.یه زندگی که مدام در حرکته، اما دلاموون آرومن ...ما بازم خونه داریما ولی این یکی مورد علاقمه. دیگه مثل کابوسام تووی شبُ اضطراب نیس! نیاز به خرید بلیط ُ استرس جاموندن نداره. دیگه آدمای زندگی گذشته‌م حتا توو فکرمم نمیان چه برسه رویاهای قشنگم. اینجا امنه. برخلاف کابوسام.

ادامه نوشته..

رفع هر نوع تله

۱۴۰۴/۰۴/۱۶
10:40
یوکابد

چندسال قبل آگاه شدم که توی تله ام. برای درمان تله یا طرحواره ذهنی باید خیلی تلاش کرد و به ضمیرناخودآگاه، آگاه و واقف شد. فروید گفته: آدم‌ها گاهی ناخودآگاه، تجربه‌های دردناک یا ناکامِ گذشته‌شون رو دوباره تکرار می‌کنن، نه برای لذت، بلکه برای بازآفرینی!! برای اینکه شاید این‌بار پایانش فرق کنه، یا شاید برای اینکه درک و تسلطی بر رنجِ گذشته پیدا کنن. ما گاهی بازمی‌گردیم به زخم‌هایی که درمان نشدن،اما این‌بار با آرزوی نجات، فهم، ترمیم... منتها بدونِ آگاهی! و این افتادن تویِ تله‌ی : شاید این‌بار فرق کنه ... هست ! این می‌شه که آدما تووی امور مختلف و مشابه بارها شکست می‌خورن مخصوصن توی الگوی روابط ناسالم. گاهی از یه ارتباط خارج می‌شی و توی ارتباط بعدی انگار دوباره همون فرد رو ملاقات کردی با جسم دیگه ای! همون قهرها همون کشمکش‌ها! ...

فروید درباره درمان گفته:

وقتی رنج، آگاهانه بشه، دیگه تکرار کورکورانه نداره ...

تو وقتی می‌فهمی :دارم دوباره همون الگو رو می‌رم !!!! یعنی توی یک قدمی رهایی‌ هستی :) و وقتی اون الگو رو قطع کنی، رها شدی.


تله ی فرهنگی: بعد از خنده گریه س... یا بلعکس... حتمن شنیدین.. یا آرامشِ قبلِ طوفان! اهمیت ندین. از آرامش لذت ببرین و به هیچ طوفانی فکر نکنین. خنده ُ گریه بخشی از طبیعت انسانن اما با این افکار، و باورهایی که از کودکی درما شکل گرفتن هم زهر کننده ی حال خوب ُ آرامشن و ایجادِ ترس، هم ناخودآگاه ِ ذهن باعث می‌شه به سمت کاری یا رفتاری بریم که بعدش اشکمون دربیاد و ذهن به اون ضرب‌‌المثلهای جاافتاده مهرتاییدش رو بزنه.

برچسب‌ها: آموختم

June 11

۱۴۰۴/۰۴/۱۵
14:0
یوکابد

بیشتر خرداد رو نِی بودم و حدود دو هفته هوا ابریُ بارندگی بود. تووی کانال دو ممبر، ویدئو و عکس زیاد گذاشتم اما الان دلم هوای این لوکیشن با اون بوی نم رو داره. اون روز نوشتم:

بوی بارون ُ نم
راستش تکنولوژی وقتی پیشرفت کرده از نظرم ک بشه بو و عطرهارو هم به ویدئو اضافه و سیو کرد ...عطر نعناع ها محشر بود کاش میشد سند کنم.

برچسب‌ها: عکسانه

چه قبولی؟

۱۴۰۴/۰۴/۱۵
12:39
یوکابد

زمان : عاشورای ۱۳۸۶، مکان: تهران... رفته بودیم برا دختردایی که حامله بود ُ هوس شیرکاکائوی نذری داشت، شیرکاکائوی نذری پیدا کنیم !

که پیدا کردیم بالاخره . منتها وقتی برگشتیم آش، حلیم، جوجه، قیمه، شله زرد، و خیلی چیزای دیگم بهمون داده بودنُ یه سفره پهن کردیم ازین سر تا اون سر خونه شون... ۵ نفری رفته بودیم دنبال شیرکاکائو و به همون بهونه ی چرخی‌هم توو شهر بزنیم ُ بالا شهر چک ممرضا رو بدیم نصیری تک ما کا رون. هرجا پشت چراغ توقف داشتیم بهمون نذری می‌دادن اونم نه یکی دوتا به تعداد همه‌مون! این‌طوری بود که غروب، وقتی سفارش مدنظر رو بالاخره پیدا کردیم تا فهمیدن برا باردار می‌خاییم یه شیشه پر کردن دادن ببریم :")) ... اون موقع ارزونی بود حقیقتن. درآمدا کافی ... و دین‌ها واقعی‌تر. امروز که صابخونه م نذری آورد یادم افتاد. وقتی گفت قبول باشه عبادات و عزاداریا.

کدوم عباداتم؟ من که فقط نمازامو می‌خونم اونم ن از وظیفه یا صرفن ثواب عبادت ُ باقی چیزا... من آدم خسته‌ای ام:) از دین ُ خدا نه. از اعتقادات ُ ائمه نه... من از تظاهر آدما، هر روز ی رنگ جدید بودنشون، از وانمود کردنشون خسته‌‌م.

(طرف شوهر داره دوس پسرم داره دوس اجتماعی ُ کاری هم داره، برا اماما هم عزاداری می‌کنهُ استوری نمایشی می‌ذاره. طرف مال همه رو بالا می‌کشه یه گالن آبم روش، به امثال من به راحتی نگاه تحقیرآمیزِ تو زن بدی هستی دارن ، گاو نذری هم می‌کشن تاسوعاشورا! اینا که می‌گم با ما نسبت خویشاوندی دارن. خسته‌م از لبخندای ماسیده زدن بهشونُ ادای ندونستن درآوردن. این پست بعدن موقت می‌شه.)

چیستی

۱۴۰۴/۰۴/۱۵
8:11
یوکابد

نه عقاید خاصی در خودم می‌بینم نه افکار مهم! و این معمولی بودن تشکیل دهنده موجود عجیب غریبی به اسم منه. تووی شناخت خودم اگه ازم بپرسن چی هستی؟ احتمالن جز هیچ، چندبیت از اشعار خودم باشم...

راست می‌گفت! من موجود عجیبی‌ام.

*تصویر مربوط به اواسط ۳۵ سالگی-خرداد۴۰۴

برچسب‌ها: عکسانه

خنک...

۱۴۰۴/۰۴/۱۵
0:27
یوکابد

چه حیاط چه پشت بوم، خابیدن توو پشه بند یه لولِ دیگه از زندگی بود ... که بچه های این دوره از لذتش محرومن :) ! مشخصن الان دلم می‌خاس پشت بوم باشم. اونم با لوکیشن تهران ... آخرین خاطره‌م از پشت بوم خابیدن می‌رسه به پشت‌بومِ خونه عموو اینا. خیلی سال گذشته ُ الان دلم بومِ خنک آبپاشی شده با بوی نم می‌خاد و دوروبرم هیچ اثری از آپارتمان نباشه

ترجیحن دنیای بدون تکنولوژی همراه با بستنی پنجاه تا تک تومنی! نه دومینوکرز ۷۰هزاری! نهایتِ نهایتش اون بستنی لقمه ای که دونه ای۲۰۰تک تومن بود. ازونا! که طعم بهشتی داشتن...

حقیقتن فقط خدا می‌دونه چقد امشب کفری‌ام و کلافه. تمام علت‌ها رو بلده... اگه بغلم کنه الان همشون حذف می‌شنُ دیگه برای خودم، نه بوم نه بستنی نه هیچچیز از دنیا نمی‌خام کلن... :)

چه خوبه که می‌شه اینارو بنویسمُ افکارم رو مرتب کنم. از موقع ج‌ن‌گ سیستم خابم از۱۰ شب به۱ شب رسیده همراه با کابوس فراوان! طبیعیه که در طی روز منگ باشمُ دیر بیدار شدن هم، بی‌حوصله‌ و کلافه‌م کنه...

افتر نماز

۱۴۰۴/۰۴/۱۴
12:16
یوکابد

قبل از نماز یادم اومده از زبونِ درازُ منطقِ نداشته‌م :))) نی‌شاپور که بودیم به زن‌دایی گفتم نمازِ مسافر شکسته‌س مام که توو این دنیا مسافریم و اگه شک داشته باشی که بیشتر از ده روز تووی سفری یا نه باید شکسته بخونیD: .. دایی متی هم تا شنید گف منظورشون مسافتیه ها :)) خب مسافت ما ازینجا تا عرش ُ بهشت زیاده دیگه خخ ! گفتم طبق محاسباتم من که معلوم نیس چقد مسافرم شاید یه روز اصن !! پس رفتم خونمون هم باید نمازمو شکسته بخونم و اگه نماز برام مدیتیشن نبود واقعن این کارو می‌کردم . همینقد مرغم ی پا داره :))

استدلال فقهی ندارم کلن 😂 همه چیم دلیه

برچسب‌ها: آموختم

از زیبایی‌های جهان

۱۴۰۴/۰۴/۱۳
19:47
یوکابد
  • مردانی که دمپایی رو‌فرشی می‌پوشند! لایک برآنان 😬

خاستم تووی روزای کم‌نوشتار، یکی از آیتمایی که لبخند به لبم می‌یاره رو ثبت کنم ..

برچسب‌ها: حال خوب

بپذیر

۱۴۰۴/۰۴/۱۱
18:54
یوکابد

یا می گه باشه یا می گه برات برنامه های بهتری دارم ُ بهم اعتماد کن. روزهای تیرماه رو تا اینجا با مرور همین جمله‌ها گذروندم. دیروز رفتم فروشندگی تووی ۲ ساعت اندازه ۲۰ ساعت کار کردمو فهمیدم ابدن رحم و انسانیت ندارن ! همون روز آزمایشی لفت دادم. والا :| نوکر باباش غلام سیا :| با نصف حقوق ی کارگر افغانستانی انتظار ۱۲ ساعت کار جای ۳ نفر رو ازم داشتن :| ... اه یادم رف سلفی بگیرم :| تخمه بسته بندی کردم کارتن جابجا کردم ، فروشندگی کردم ، قهوه هم قرار بود درست کنم ک نکردم. برنانه داشتن که: بار تحویل بگیرم+ بچینم+ کل مغازه رو مرتب کنم+ حواسم باشه کسی چیزی ندزده+ همه جا برق بزنه بهداشت گیر نده+ آبجوش درست کنم+ قهوه درست کنم+ تخمه های فله ای و نون‌هارو بسته بندی کنم+ طی بزنم+ گردگیری کنم+ فروشندگی کنم+ وقتی مشتریا رفتن هم اون چیزا ک بهم ریختن بچینی سر جاشون و مرتب کنی ...اگه می‌شد می‌گفتن برو خونمونم تمیز کن:| تف توو ذات آدم دروغگو ! ک نود درصد این شهر جزوشن ! توو آگهی زده بود ۸ ساعت فروشندگی ! اونم صبح تا ظهر ن صبح تا ۹ شب...سفته هم میخاستن تازه... دو ساعت ۷تا ۹ آزمایشی بودم ُ الفرار 😂 چون صبح ترمیم دندون بودم ظهر نشد ناهار بخورم و شب عصر انقد کار کردم ک اومدم خونه ۱ کیلو کاهش وزن داشتم 😬 بی وجدان ی تعارف نکرد بگه آب معدنی بردار جای دوساعت کار ت! تازه دوساعت حدود ۶۰ تومن می‌شد با حساب اونا. رسیدم خونه گفتم روزی پونصدم می‌داد عمرن اگ می‌رفتم. به امیر گفتم ولی تجربه و درس شد برام...


۱-ب کم قانع نباشم
۲-قدر پول خیلی بیشتر بدونم
۳-اگه آگهی دیدم عین همون باید ازم خاسته بشه و فقط یک کار ن جای سه نفر کار کنم ، آخرم پول نصف نفر بدن بهم
۴-هر شغلی مناسبم نیس حتمن باید دولتی یا اداری باشه ک سمنی جماعت کار نکشن اضافی ازم ... رحم ندارن :|

این یارو گفته با خودش هر روز یکی ساعت ۷ بیاد کمک کنه تا چنماه کمک دارم مجانی 😬


برای ادامه دادن به نوشتن انگیزه خاصی لازمه... اما چی؟

برچسب‌ها: پذیرش

!

۱۴۰۴/۰۴/۰۵
18:3
یوکابد

روزهای 🚀ی فعلن تمام شده ...


همه تلاشمو کردم. برگ نبود که از درخت بیفته! زالویی بود چسبیده به روح و روانمون، شپشی لابلای تارهای موهای افکارمون ، این درد ، فقط درمونش خدا بوده ُ هست. خدایا مرهم بزن.

4

۱۴۰۴/۰۴/۰۴
10:53
یوکابد

چارشنبه. بعداز ۱۱ روز ن ق ط ه زنیا ، فعلن سکوته ...

و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شي‌ء
و گمان می‌کنی که پایان است، سپس خداوند همه‌چیز را درست می‌کند 🩵

برچسب‌ها: غریبه
© The girl from Jerusalem