فتوچینی

۱۴۰۴/۰۷/۲۹
19:24
یوکابد

امروز عصر فتوچینی برند شف گرفتم. نگمممم چقد مزخرف بود...

نودل این برند هم عین همین فتوچینی‌هاش مزخرفه... باز نودل‌ایت قابل تحمله. به هرحال فقط پولمو ریختم دور :| و پیشنهاد می‌کنم نخرید. ظهر کباب تابه درست کردم که بعداز پخت نصف شدن و آب رفتن طبق معمول ولی بسی خوشمزه. مامامیاماماسیتاکاچلاطور:))

قالب کبابی نداشتم و حس‌ش نبود فرم‌دهی‌شون کنم...مهم هم شکل‌شون که نیس طعم‌شونه D:

دیروزم سوپ سبزیجات پزیدم اووووف دَدَ. ماااه🦭کیف کردم از دستپخت خوبم:")... خیلی وقت بود دخترم بهونه می‌گرف و هرغذایی نمی‌شد بپزم ولی جدیدن مدرسه که میره گرسنه می‌شه و اداش کمتر شده ^_^ داشتم فک می‌کردم اون مردخوشبختی که قراره بعدها وارد زندگی‌مون بشه خدایی خوش‌اقبال و بلیطش شانس‌ش رو خدا برنده کرده.

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها

یحتمِلَن

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
22:14
یوکابد

تابان تا آبان خاموش شد.

کرم‌هایَش

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
22:13
یوکابد

خداوندِ باری‌تعالی می‌فرماین کاری‌تعالی کن... اون کرمای تحتانی رو اگه برداری برا ماهیگیری باهاش می‌تونی کلی شاه‌ماهی صید کنی! درست از استعدادت استفااااده کن. بعدم گف خودت خواسی بدونی تا "مطمئن‌ترترترترترترترتر" بشی از چیزی که دوساله می‌دونی :))

اَفِ چه‌کاری

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
22:6
یوکابد

خدایا چن ساعت افکار و مغزمو از پریز بکش. باتشکر

سفر در انرژی

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
22:3
یوکابد

من باید برگردم به "این روزها همه تپش نگاه می‌کنند، شماچطور؟"

پاپت

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
22:1
یوکابد

اونقد امروز ینی امشب سگم، کاملن بی‌دلیل، که دلم می‌خواد وقتی خدا ازم پرسید چته در حالی که خودش می‌دونه چمه، یه مشت محکم بکوبم بهش. که مث فیلما یهو منو بکشه توو بغلش!

عدم درک

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
21:59
یوکابد

قبول دارم که قشنگ نیست، سخت‌ترین روزا رو تنها گذروندن، اما قشنگ‌تر از اینه، که؟ درک‌ت نکنن.

تخم عسلی

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
21:55
یوکابد

هوس تخم‌مرغ عسلی کرده بودم، سه تا آبپز انقد سفت شده بودن که قاشق داخلشون نمی‌رف :| یکی دیگه تست کردیم یکی دو دقیقه زودتر برداشتیم انقد شل بود که انگار همین حالا از زیر مرغ برداشتی :| کلن اشتهام کور شد :/

رفعِ ارور چارصدُ چار

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
21:32
یوکابد

دلم سفر به شمال یا یه طبیعت ناب می‌خواد که بشوره ببره هنگم از رفتارای بچه‌گونه‌ی آدمارو...توو حالت عادی با بدترین و چیپ‌ترین رفتارا اکی‌ام و برام هیچ اهمیتی نداره که چرا یهو تصویرشونو به گند کشیدن، با یه "هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست رد می‌شم، ولی امان از پی‌ام‌اسی که با عوامل دیگه درهم‌آمیخته و مقارن بشه... قطعن باید ذهنمو پاکسازی کنم مجدد

دا نستنی

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
19:7
یوکابد

PMS از دید انرژی یا ارتعاشی در متافیزیک، در چرخه‌ی ماه، اون روزها مثل شبِ درون زن‌ هستن؛یعنی زمان بازگشت، خاموشی و اتصال درونی.اگر در روزهای PMS سعی کنی مثل همیشه فعال، شاد، یا بیرونی باشی،انرژی‌ت می‌ریزه چون خلاف جریان طبیعی خودت حرکت می‌کنی.اما اگر در اون روزها کمی سکوت، استراحت، موسیقی نرم، یا نوشتن انتخاب کنی،بدنت بهت انرژی برمی‌گردونه.

نون واو ر

۱۴۰۴/۰۷/۲۶
7:47
یوکابد

جلسه حافظ‌خوانی دیروز درس‌های زیاد در غزل ۱ حافظ برام داشت. مثلن دوباره آموختم که عقل و روح پیوندی محکم دارن؛ و عقلِ پخته، در نهایت به عرفان می‌رسه... اوج رهایی و نیک‌خواهی رو هم جوری حس کردم که موقع خوردن شربت گلاب در مسیر برگشت، با سلام به حسین، دیگه طبق عادت منسوخ و غلط، "لعن" نگفتم. رسالت بعضی از انسان‌ها، فقط اینه که رنج بیافرینن تا صبر و قدرت اولیای خدا دیده بشه. لعن کردن جاش نیست، چون من در سطحی نیستم که به خدا بگم چه کسی را لعن کن... 🍂 🤍🦭

و قشنگ‌تر از اینها تفسیر بهشت : بهشت یعنی رضایت قلبی از جایگاهی در که آن هستم.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: دل نوشته

حافظ

۱۴۰۴/۰۷/۲۵
19:32
یوکابد

نیم ساعت انتظار برای اومدن گلفروشی، و بعد؟ یاد گرفتنِ اینکه مسیر اصلی کیمیا، نوره و نور قابل نوشتن نیست و تا قبل از این من فقط خیلی سطحی نور رو لمس می‌کردم... شُکرت خدای من.

○ درباره غزل ۱ حافظ صحبت شد، نه نور... اما اونچه به روحم رسید نور بود... چرا؟ چون حافظ نشونه داشت برام و خیلی حرف. خودم بعداز یه پیاده روی طولانی با موهای بچه کفتری در ادامه مطلب

تو جمع امروز من اون عقب فقط کفشم افتاده توی کادر :)) کزاپ کردم . از بس کوچولوام :))

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه

به آرامی

۱۴۰۴/۰۷/۲۵
12:36
یوکابد

نه خشمم ماند ُ نه مهری، در این جان ُ به آرامی،

خرد آمد، زِ ره بنشاند، شعور ُ ، عشق خیامی...

تو نه مقصد، نه سَرمنزل، گذرگاهِ تماشایی

درونِ درد، نوری بود، به بیداری به ایامی

سپاس از زخمِ نیکو ، کان، مرا هوشی به‌جا آوَرد

زِ سوزِ او شِکوفیدم، به باغِ شُکرِ احرامی

پذیرفتم، بخشیدم، چو دریایِ رها از موج

که بعد از تو شُدَش کامم، چو قند ُ هم، دلارامی...

کنون با دل سبک‌بال ُ ؛ روانم سویِ فردایی

که فصلت، چون نسیمی رفت، بدون مِی و هم‌جامی...

برچسب‌ها: دل نوشته

Sem

۱۴۰۴/۰۷/۲۴
16:31
یوکابد

یکی اینجا رفته عکاسی و برای کتاب رازِ برکه کلی عکس گرفته چون مشاور گفتن عکسای هوش مصنوعی قاعدتن به عکسای طبیعی نمی‌تونن برسن و عکسایی که با هنر و عشق انسانی گرفته می‌شن روح‌دار و زیباترن... منم که عاشق عکاسی و چی ازین بهتر؟


برچسب‌ها: عکسانه

آن‌حرف‌ها

۱۴۰۴/۰۷/۲۳
5:50
یوکابد

به مارال، می‌گف توو هر موضوعی خودتو همیشه کمتر از اونچه هستی نشون بده. اول به خاطر اینکه توقع آدما ازت زیاد نشه. دوم به خاطر اینکه اگر روزی از جایگاهت پایین‌تر اومدی تازه به سطح تصورشون رسیدی و لازم نیس صورتتو با سیلی سرخ نگهداری برای حفظ جایگاهت... سوم وقتی تورو دست کم بگیرن، و فکر کنن توو باغ نیستی دوزِ دوزُ‌کلکِ‌شون برات کمتر می‌شه چون دستِ‌کم می‌گیرنت.

اینارو پارسا، می‌گفت.پسرِ اولِ داستان قدیمی‌من سال ۹۸... می‌دونی؟ می‌خواس بگه تو نذار جهان، با توقعات ُ رقابتاش خسته‌ت کنه. یاد بگیر نورتو کم‌سو نشون بدی تا چشم حسودا نسوزه؛ توام نسوزی.

قصه

۱۴۰۴/۰۷/۲۲
22:27
یوکابد

بدون مکث و بدونِ‌ریتم بود خوانشم. نمی‌خواستم ویس قصه طولانی بشه... یکی نی بگه مجبوری وقتی داری ولو می‌شی ویس سیو کنی؟ :))) البته کدکیهانی قدرتِ بینهایت زدم یه کم منگیم کمتر بشه موقع خوندن مث مستا نباشم =)... کدشم ستاره ستاره ماااه، دایره بسم‌الله. شبخیر 🩵

برچسب‌ها: قصه های کودکانه

آش باجاش

۱۴۰۴/۰۷/۲۲
14:13
یوکابد

در من کلی آدم با مشاغل مختلف زندگی می‌کنن یکی‌شون عکاسه دلیه و ریشه دلش وقتی قوی‌تر شد که فیلم نارنجی پوش دید خیلی سال قبل... نه یه بار که سکانس تغییر دکور و تمیزکردن خونه رو همراه عکاسیا، ده بیس بار ... خلاصه حضور منور‌تون عارضم که از دیگر لذتای دنیا کشف هست برام. یادتونه بشقاب پوست باقالیا رد ماه داده بودن فک کردین بشقاب دیوارکوبه؟ :))) ولی رد پوست باقالیا بود :))) این دفعه طبیعت برام حکایت "آش با جاش" رو به شکلی هوشمندانه طراحی کرده. این جای آشه :)) زرده کشک زعفرونی و زردچوبه‌ی نناداغشه :)) که در مسیر ریخته کف سبد اون روشنیا هم طرح سولاخای بغل سبدن :)) ماه زعفرونی با ننا... موقعی که اومدم بشورم دیدمش😁 سینک من زیاد ماه‌نمایی می‌کنه

برچسب‌ها: عکسانه

لذذت

۱۴۰۴/۰۷/۲۲
13:43
یوکابد

از لذایذ دنیوی برام عشق ورزیدنه حتا به غلط حتا به غذا :)) حتا سرماخوردن، و با قرص سرماخوردگی دچار لذت منگانه شدن .

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها

فرزانه

۱۴۰۴/۰۷/۲۱
11:4
یوکابد

چون او عاشق سفر چشمی، گل‌ها، عکاسی، عشق، شبنم‌های دستساز، خلق‌کردن، ثبت کردن، زیستن و نور است.


برچسب‌ها: عکسانه

هندونه فروش‌ با هندونه‌های تووزرد

۱۴۰۴/۰۷/۲۱
0:11
یوکابد

هنگامی که کسی برایتان پررنگ شد، دقت کنید هندوانه‌های زیاد زیر بغلش نگذارید. جنبه اش را اگر نداشته باشد برایتان فاز هندوانه‌فروش خواهد گرفت و شما را در مقام و جایگاه خریدار هندوانه‌های مانده و خراب شده می‌گذارد :))

برچسب‌ها: آموختم

تولد برکه‌ی مامان

۱۴۰۴/۰۷/۲۰
18:34
یوکابد

برکه‌ی مامان، تو امروز تایید شدی توسط مشاورم، و عجایبت خونده شد. یاقوت ارزشمند من، دختر نازم، بعد از تایید استاد دل توی دلم نبود که نظر مشاورم رو بدونم و چون برای رنج سنی ۱۴ تا۱۸ سال نوشته بودم منتظر بودم باگ بگیرن ولی فقط پاورقی گفتن لازمه برا آیات و اشعار خودم و خونه یاقوت به سبک سنتی نباشه :") ... که خیلی زود اکی می‌کنم. هفته بعد قرار شد کتاب سوم رو ببرم و نظرشونو درباره کتاب تحلیل زبان نوشتار که امروز بردم براشون بگن :") خداجونم شکرت . گفتن انقد کامل بوده که متعجب شدن چطور یه نفر می‌تونه شعر، فلسفه، علوم روانشناسی، قرآنی، غریبه رو ترکیب کنه :") گفتم بیشترش تجربیات بودن و خواست خدا ! و آدمایی که توی دفترکار استادم دیدم. ای ننه ... تولدت مباررررک یاقوت قدرتمندم🤍✨️

گفتم از حکایت سنگ ؛ بازیای روانشناسی سیاه و اعتیاد عاطفی جن۳۰ در لفافه، برای آگاه سازی که پیش نیاز کتاب راز برکه س، و برکه که قبل از یاقوت شدن جاری بود و بعد از ضربه‌های آرمان سنگ شد اما قیمتی :) و نفیس. شُکر ... برا خودم ، و برکه‌ی من، گل ُ کیک گرفتم تا جشن بگیریم امشب رو. برام نظر هیچکس مهم نبود و نیس جز خدا، استادم ُ مشاورم، خانواده و دوستان عزیزم🥰 خیلی زیاد شُکر ... ✨️

○ جاداره از نویسنده وبلاگ عریان، تشکر ویژه کنم. سپاسگزارم برای تعریف کوتاه اما کامل، در زمان مناسب و لازم از قلمم ... جرقه‌ای که قلمم رو فعال‌تر کرد و روحم رو به سمت نوشتار راهی کرد. الهی شکر و امیدوارم خدا جای من محبت بزرگ ایشون رو جبران کنه براشون و نور ُ شادیُ برکت همیشه در زندگی‌شون جاری باشه.

○ کیک رو دخترونه گرفتم دخترمم دوس داشته باشه... و اینکه الهی شکر که همه زخمای عمیق روحم رو درمان شدی و جای هرکدوم هزارتا گل توی قلبم کاشتی :") کلن کسرخوابامو شستُ برد اینکه گفتن نکته برداری کردن از کتابم :") ✨️

○ کتاب متافیزیک هم مونده. هوشنگ مصنوعی می‌گه به ذهنت استراحت بده توی یه ماه سه تا کتاب مفصل نوشتی و علم متافیزیک مبحث سنگینیه به تنهایی...

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه، شکموها

بی‌تر‌ادب

۱۴۰۴/۰۷/۱۹
18:4
یوکابد

توی کسری از ثانیه دستم خورد وبم رفت بروز شده‌ها:|||| تف. وی بسیار خشمش گین است... زیرا پیش‌ازین معنی کلمه داشاق را که به وفور در اینستا و وبلاگ‌ها مشاهده کرده بود را سرچ کرد و از کرده خود پشیمان شد

برچسب‌ها: نفرت

نمنه؟

۱۴۰۴/۰۷/۱۶
22:21
یوکابد

این اگه افسردگی فصلی نیس پس چینه؟

برچسب‌ها: نفرت

ورود آقایان ممنوع

۱۴۰۴/۰۷/۱۶
20:57
یوکابد

بعداز سالها دارم برا بار نمی‌دونم چندم ورود آقایان ممنوع می‌بینم البته که با دخترجان :)) و نگم از قشنگی سیبیلای خانم دارابی :))

برچسب‌ها: از فیلما، حال خوب

گل یا پول...

۱۴۰۴/۰۷/۱۶
14:51
یوکابد

احتیاج به یه مراقبه و پاکساااازی کامل روان و افکار دارم. حال ندارم توضیحات رو ویرایش کنم. فقط اینکه احساس می‌کنم ذخایر انرژیم داره کم می‌شه.

چطوری هنو زنده‌م؟

۱۴۰۴/۰۷/۱۵
18:33
یوکابد

از عزرائیل آتو دارم که با این فشارخون می‌تونم باز با ریمیکسای تی‌وی برقصم :| به قول فرزادفرزین کراش دخترم؛ باید بریُ یه گوشه‌ای دنیاتو بسازی💃خلاصه باید برم بسازم دنیامو...چون مال منه رویاهام

برچسب‌ها: عکسانه

واکینگ دد

۱۴۰۴/۰۷/۱۴
21:21
یوکابد

یکی از کانالا داره سریال واکینگ دد رو پخش می‌کنه ولی چون سانسور نداره و دخترم تایم پخشش بیداره نمی‌شه ببینم... دلم برا تماشاش و هیجاناتش تنگ شده... برامم سواله چطور همزمان نقش شِین والش و ریک رو باهم دوس داشتم. نقش خطرناک سمی نقش انسان فداکار و ناجی! از هیچ‌کدوم بدم نمیومد و کاش سر زن ریک دعواشون نمی‌شد... البته که اون سالا وقتی فصل هشتمش اکران شد و نقش اصلیارو حذف کردن دیگه ندیدم ادامشو چون عین‌ش رو درآوردن بی‌ادبا

بخشش

۱۴۰۴/۰۷/۱۴
17:55
یوکابد

البته که بخشیدم. من او را با تمام نادانی‌اش؛ کم‌و‌کاستش؛ به زنان و دخترکانِ دورش که به‌خاطرشان مرا بارها رنجانده بود ؛بخشیدم. عطایش را به لقایش... و خودم را برای ناآگاهی‌ آن زمان از قدرتم، ارزشم، وجودم و سبکِ غلطِ بخشندگی ام؛ بخشیدم.

برچسب‌ها: آموختم

هَح

۱۴۰۴/۰۷/۱۴
17:42
یوکابد

سپردم برام مهر نماز پدربزرگمو بیارن... ظهر بابا گفتن که: بیا سنگتو بگیر. رفتم دم در می‌بینم مهر پدربزرگمه 😂

○ همیشه پدربزرگم با اون مهرسنگی نماز می‌خوندن. من ۱۸ ساله بودم حدودن شایدم ۱۹ که رفتن مکه و تبرک کردنش برام به درخواست خودم؛ و مال من شد 😁

درس

۱۴۰۴/۰۷/۱۴
15:14
یوکابد

از درسای مهمی که گرفتم:

وقتی توی ارتباط کسی همسطحم نیس، خودمو کوچیک یا طرف رو بزرگ نکنم تا همسطح بشیم. تلاشی برای رشد نکرد؟ می‌تونه بره به سلامت.

● من اون رور؛ فقط گفتم سامانه‌ی بام خودش اطلاعات رو نشون میده و قبل‌ش گفتم قضاوت نکنه... پرسیدم به دوعلت یکی برای اینکه بتونم احساس امنیت عاطفی پیدا کنم و یکی برای اینکه رفتار و واکنش‌هاش منطبق با شناخت واقعی از آدم روبه‌روم باشه، نه تصویر ذهنی یا بازی‌های ظاهری ... و خب نتیجه؟ تلاش کرد چیزی رو "منطقی" جلوه بده، ولی تهش یه جور قضاوت بیمارگونه و کنترل هم توش بود.

من دنبال درک و شفافیت اون دنبال کنترل و پیش‌فرض‌سازی.

از دلایلی که گفتم روحم درد می‌کنه یکیش این موارده که ذهنم تحلیل می‌کنه ... تهش رو که با عذرخواهی سرهم میاورد... ولی نواقص من، قدرت انعطاف و بخشش زیاد بود. تف به اخلاق سابقم. من امید پووووچِ گوه داشتم به آدم شدن واقعی ! به رشد کردنشون. توی ۳۶ سال عمرم و ۴تا اکس که سه تا لانگ دیستنس بودن ( دوتاشون توی دهه هشتاد رل بودم و کمتر از یکسال ... یکی هم که بعد از جداییم) و یکی شوهرنام که هیچوقت نبود هر وقتم بود برا منافع خودش بود ؛ یکی از یکی بدتر ...

برچسب‌ها: آموختم

رازدار

۱۴۰۴/۰۷/۱۴
8:52
یوکابد

به هر دلی که درآیی، حریم باید داشت،
نه هر نسیم، سزاوارِ باغِ جانِ ماست

اگر که دل بسپری، با وضو قدم بگذار،
که عشق، مسجدِ خاموشِ عاشقانِ ماست...

وفا اگر طلبی، مرزِ خویش پاس بدار،
گر بی‌حفاظ بمانی، هجومِ طوفانِ ماست

درونِ خلوتِ یاران، چراغِ راز بسوز،
که مهرِ پنهان، عزیزِ شبانِ ایمانِ ماست

نه هر نگاه، سزاوارِ مژده‌ی لبخند،
نه هر کلام، شریكِ زبانِ جانِ ماست

کسی که با همه آمیخت، خود زِ خود بگسَست،
حضورِ خویش، حریمِ جهانِ جانِ ماست...

من از صداقتِ دل، خانه‌ای بنا کردم،
ولی فروخت به نیرنگ، آنکه مهمانِ ماست...

تمام شد مهمانی ُ ما ماندیم ُ خویش،
برون کردیم زِ خانه، آن‌که تاوانِ ماست

○ پاسخ این استوری؛ شد این شعر کوتاه بداهه

برچسب‌ها: دل نوشته

همین

۱۴۰۴/۰۷/۱۳
10:14
یوکابد

گر آنچه دیده‌ام همه آیینه‌ی صدق بود

به عمر خویش دگر کس نبخشمت به وجود

من از گذرگه دنیا چو بوی گل بگذشتم
چو زهرخند خصم ُ بداندیش ُ بدسجود

سپردمش به خدا، هر که بود ُ هر چه کرد
که اوست داور ُ ما را ز بند کینه زدود

ولی مراست فرزانه، گلی که در دل من
شکوفه داد ز صبر ُ ز آتشِ رنج ُ دود

به خویش گفتمش ای جان، تویی چراغ ره من
تویی سبب که دلم از غمم به مهر سرود

که هر چه بیش‌ترت دیدم، به عشق بیش‌ترت
که جز تو نیست مرا، هیچ راه سوی وجود

برچسب‌ها: دل نوشته

شوهرِ خانم شیرزاد

۱۴۰۴/۰۷/۱۲
22:54
یوکابد

می‌گه: کاش پسر بودم با خانم شیرزاد ازدواج می‌کردم.

می‌پرسم چرا ؟

می‌گه : چون خله :))))) باحاله :)) مخصوصن گریه‌هاش

برچسب‌ها: جوجک

Solana

۱۴۰۴/۰۷/۱۲
18:51
یوکابد

دیروز برای خرید یه اشتراک هوش مصنوعی ناچار شدم رمزارز بخرم. پنج سال از اولین خرید دوج کوینم گذشته ولی انگار پنجاه سال شده که این شت کوین‌هارو خریدُ فروش نکردم. باید بگم وسوسه شدم که برگردم به بازار قمارش... ولی توی همون وسوسه خفه‌ش کردم ... من هنو اونقد پولدار نشدم که پولامو توی این بازار به فنا بدم. برای ما همین بس که بریم کافه صورتی پولامونو هدر بدیم؛ هات چاکلت بگیریم ُ یادمون بره شاعر بودیم.

برچسب‌ها: آموختم، عکسانه

پانکه

۱۴۰۴/۰۷/۱۲
15:25
یوکابد

یکی ازون چیزا که بدنم همیشه مشتاق میل کردنشه سرماس. امروز بابا برامون پنکه خرید قبل اینکه گرمایی‌خانم جفتمون رو بیشتر به چاک بده :| چپ‌ُ راس کولر روشن می‌کرد حتا ۱۱ شب:| منم مث باباها خاموش... به هرحال الان مابین کلی ریختُ پاشاش، مداداُ دفتر کتاباش، گوشه هال ولو شدم و لبوبو عن اخلاقشم کنارمه ... خوابم میاد ُ نمی‌بره. گلوم می‌سوزه و لازمه بالشمو بغل کنم و اشک الکی تمساحی بریزم چشام تمیز بشن.

● یهو دلم خواس یه پارتنر به اسم پاشا داشته باشم.

لاو

۱۴۰۴/۰۷/۱۲
11:0
یوکابد

بارها به این فکر کردم که اگر جز اعضای خانوادم، بابت سختیایی که تجربه کردم نتونم دیگه کسی رو اونجور که باید دوس داشته باشم، بخش عاطفی مرتبط با عشق و همدم، برای همیشه ناقص می‌شه اما فهمیدم اون موقع ناقص بودم چون افراط داشتم! و اتفاقن الان نرمال شده‌‌. به همین سادگی! ناقص بودم چون عشقی که سهم خودم بود رو هم به طرف مقابل ایثار می‌کردم و دریافتمم که صفر مطلق بود از طرف مقابل. پس؟ یعس سو دیس ایز لاااااو :)) ... عشق سالم تاااازه راهش در ذهنم پیدا شده :) و همین رو هزاران بار شُکر 💚.

● اگه اینطور از آموزه‌های تی‌ویُ اطرافت دریافتی که باید هر چیزی رو تحمل کنی تا ثابت کنی دوسش داری؛ که باید با همه چی کنار بیای چون عشق ینی تحمل طوفان؛ اگه فک کردی عشق و دوس داشتن ینی صبوری کردن، پذیرفتن بدترین حالات طرف که برا بهبودش تکون به خودش؛ نمی‌ده! که وظیفته کمکش کنی؛ یا امید به اینکه روووزی قدر و قیمتتو بدونه و درست بشه، باید بگم باختی. خودتو ؛ ارزشتو، همه چیزتو. هیچکس مسئول پذیرش رفتار و عواطف نابالغانه ‌ی فاقد سواد ارتباطی طرف مقابلش نیس! تو مسئول و مجبور نیستی! اون گاو هلندی هم درست بشو نیس. باختتو با عشق واقعی به خودت به بُرد تبدیل کن.

برچسب‌ها: آموختم، آنتی تربیتی

ناخن

۱۴۰۴/۰۷/۱۲
9:33
یوکابد

ناخنام مربعی بودن از بچگی... ارثی‌طوری و من هرگز متوجه تفاوتشون با ناخنای بقیه نشده بودم. راهنمایی که می‌رفتم همکلاسیم گف: ناخنای تو چرا مربعن؟ مال همه کلاس حالت گرده‌..‌. البته لازم به ذکر که لحنش طعنه بود و عجیب حس بدی گرفتم و از فرداش ناخنامو از ته‌تر ش گرفتم که مدلش کلن دیده نشه!

دانشجو که شدم عروس‌خاله‌م که آرایشگره از دور دید ناخنامو گف ناخناتو خودت مربعی و سفید کردی؟با چی؟ گفتم با تنبلی :)) کاریشون نکردم فقط کوتا نکردم... گف قشنگن فک کردم با وسیله‌‌ی خاصی فرم دادی... هیچی دیگه. چیزی که توی چشم یکی زشته یا ظاااهرن زشته! توی چشم دیگری ممکنه جالب باشه‌. همونجوری که هس دوس بداریدشون :)

اینم ناخنای دخترجان که تابستون کوتا نکرده بود و سی‌و یک شهریور مجبور شد کوتا کنه...

● امروزم صداش گرفتگی داره همراه گلودرد و مدرسه نرف...

● صبح دیدم پای چشم راستم کمی کبود شده و ورم کرده! معلوم نیس شب چه حرکت انتحاری زدمو یادم نمیاد! درد نداره ولی پف کرده. امیدوارم زود اکی بشه :)) چیه آخه 😂

○ تا انرژیم کم می‌شه به اون خواب انگشتر ِ برلیان چند قیراطی فکر می‌کنم انرجی می‌گیرم اساسی 😁😍😂

برچسب‌ها: پذیرش

ابزارِ علاقه

۱۴۰۴/۰۷/۱۱
21:57
یوکابد

می‌گه ابزارِ علاقه چیه؟ می‌گم ابراز علاقه‌س ... و فکر می‌کنم نکنه من ابزار لازم رو برا علاقه نداشتم ایضن ندارم؟

برچسب‌ها: جوجک، شکموها

ای دلِ من، شکسته‌ای، خسته‌ای، شکسته‌تن

۱۴۰۴/۰۷/۱۰
18:52
یوکابد

بر سرِ کوهِ دوری و دامنِ غم نشسته‌ای
اشک فروچکیده‌ای، در دلِ شب شکسته‌تن

جادوی درد، خنده‌ها، برده تو را ز خود جدا
خواسته‌ای ولی رها... گریه‌کُنان شکسته‌تن

گفتمت ای نسیمِ شب، دست به مو بکش مرا
بوسه بزن به زخمِ من، مرهمِ جان شکسته‌تن

بغضِ تو را گرفته‌ام، بوسه به روی خنده‌ات
باز بمان کنارِ من، عشقِ جهان شکسته‌تن

برچسب‌ها: پَرِپَرواز

آغوشِ خیلی امنِ این روزا

۱۴۰۴/۰۷/۱۰
12:39
یوکابد

آرامش ینی حتا وقتی طبع سردت حالت رو دگرگون کرده و چای دارچین ُ داروها تاثیر کمی داشتن، بالش قرمزمشکی و پتوی اسنوپی مورد علاقه‌ت که البته پتو مال ده سال قبل دخترته :)) همرات باشن و کنج دنج خونه از نرمیش لذت دنیارو ببری. الهی شُکر 💚✨️

برچسب‌ها: حال خوب، عکسانه

سوپ فوری

۱۴۰۴/۰۷/۱۰
9:17
یوکابد

رو به دختر جان گفتن " سوپ رو باید خوب هم بزنی‌‌... بلدی؟ " ... و وقتی سکوت و نگاهاشو دیدن شروع کردن به خندیدن و گفتن " خدا براتون ببخشه" ...

حقیقتن قبول دارم هنوز توی قلب‌های پاک؛ انسانیت زنده‌س :) لازم بود بعداز سنگینی اون حکایت سنگ، امروز صبح وقتی رفتیم فروشگاه، "آقاعرب" انرژی و نور با حرفا و محبت‌شون برسونن :). شُکر.

برچسب‌ها: جوجک

پایانش

۱۴۰۴/۰۷/۰۹
23:17
یوکابد

حکایت سنگ هم به پایان رسید :) ..‌.

کوله‌بار

۱۴۰۴/۰۷/۰۹
14:40
یوکابد

طبق تجربه کت کلفتم از زندِ گا نی؛ باید اعلام کنم هیچوقت به هیچکس خصوصا اختلال‌دارها این اطمینان رو ندین که "هرکاری کنن" از دستتون نمی‌دن...

برچسب‌ها: آموختم، نفرت

کم‌عقل؟

۱۴۰۴/۰۷/۰۹
13:40
یوکابد

بعد از جداسازی یارانه و ثبتش توی بانک، با دخترجان که امروز کسالت کمی داشتُ مدرسه نرفت ؛ رفتیم فروشگاه رفاه تا براش ناگت بخریم. توی فروشگاه کورن‌فلکس دید و اجازه گرف تا یکی برداره... پابلندی می‌کرد و عجله داشت... و پاکتی که توی قفسه جلوش بود رو نمی‌دید. بهش گفتم قفسه پایین هم داره. گفت ئه آره چه بی‌عقلم. گفتم نگو اینجوری خیلیم باعقلی فقط شاید عجله کردی یا دقت نکردی...

گفتم بابابزرگ وقتی عصبانیه و بهت می‌گه بی‌عقل یا می‌گه مامانت دیوانس؛ اهمیت نده و تکرار نکن. نه تو بی‌عقلی نه من دیوونه... بارها به پدرم گفتم توی خشم از کلمات تحقیرآمیز که توی ناخودآگاه نفوذ می‌کنه حتا اگر ته دلی نیس استفاده نکنین. پاکسازیش توی بزرگسالی زمان‌بر و سخته... ولی خب هم جانباز اصاب و روانن هم اختلال دوقطبی و خودشیفتگی پنهانِ تربیتی! اینجور باراومدن از کودکی و قطعن توی ۶۰ سالگی نمی‌تونن تغییر رویه بدن...

ولی آسون نبود برام فراموش کردن ناخودآگاهی که حرفاشونو تکرار می‌کرد توی مغزم جملات آنتی‌تربیتی مثل: تو هیچی نمی‌شی! تو آینده نداری... تو کم‌عقلی. ای نادان احمق... همتون دیوانه‌اید :))

باید بگم چیزی شدن و نشدن، اهمیت نداره. آدم شدن و آدم موندن اما خیلی مهمه... به هرحال درتلاش و پاکسازی روان دخترجانم.

امروز کتابارو که بردم استادم بخونن گفتن همین‌که جرات به قلم دادی و نوشتی ؛ جدا از محتوای اونچه نوشتی خودش قدم مهم و بزرگیه و خیلیههههه ... چون دیده بودن منِ سرکوب شده از کودکی تا بزرگسالی رو در کنار والد و همسر سابق خودشیفته رو... با تمام این اوصاف خانواده‌م و حتا برادر خودشیفته کینه شتریمم دوس دارم :))

برچسب‌ها: آنتی تربیتی، جوجک

مورچه

۱۴۰۴/۰۷/۰۸
21:13
یوکابد

می‌گه به مورچه‌ای که تِی می‌زنه می‌دونی چی می‌گن؟

و قاعدتن نمی‌دونستم :)) ... پاسخش: تیمور !

○ فصل چهارم آپ شد... موارد مثبتِ منفی زیاد داشت ناجارن بردم ادامه مطلب و با رمز همیشگی. اگه یادتون رفته بگید ارسال کنم

برچسب‌ها: جوجک

شُکر الله‌م

۱۴۰۴/۰۷/۰۸
12:35
یوکابد

خدای عزیز قشنگم شکرت برای قلم، برای کتابایی که بهم هدیه دادی، و برای نور 🤍💚✨️ راز برکه ادامه‌ی همین برکه کوچولوی این روزاییه که دارم پست می‌کنم :) و بعداً سنگی کوچیک اما قیمتی می‌شه :) و یاقوت :)

○نسخه خام امروز آماده شد🥰🌸✨️ و من غرقِ نور 🥲✨️ و عشق...

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ

برچسب‌ها: عشق، عکسانه

پایانش

۱۴۰۴/۰۷/۰۸
9:13
یوکابد

دلم نمی‌خواس هیییییچوقت برکه و آرمان جدا بشن. اما ته همه چیز یه پایانه :) دیشب تمومش کردم. ۱۳ فصل... دردناک بود. آرمان به شدت شخصیت کاریزمای سمی داشت و پسر شیطونی بود. خدا به همراش 😂

●برکه جان، این اولین صبحانه‌ی مشترکمون توی سفر... قول می‌دی همه‌شو بخوری؟😉
برکه خندید و گفت: تو که نمی‌ذاری آدم نخورده بمونه!😂

گُرژه

۱۴۰۴/۰۷/۰۵
20:1
یوکابد

درسته که نوشتار حکایت سنگ رو فعلن متوقف کردم تا مغزم منسجم بشه و ذهنم آروم... اما دلیل نمی‌شه عاشق این بخش نباشم و ثبتش نکنم :)

هنوز عاشق بود اگر بتوانیم اسمش را عشق بگذاریم. عاشقی که از درون زنبیلِ خریدِ روزانه‌اش، نصفِ گوجه‌ها را برای سالاد می‌گذارد و نصفِ دیگر را برای املت شب. عشق، اگر فقط برای خوردن باشد، زود تمام می‌شود؛ باید چیزی از آن بماند که در قابلمه‌های فردا هم به کار بیاید.

شبِ سی‌امین روز، آرمان خانه را تاریک کرد و شمع‌ها را یکی‌یکی روشن. نور، سایه‌ی دو نفر را روی دیوار کشید: یکی کمی بلندتر، دیگری با شانه‌هایی باریک‌تر... کوتاه‌تر

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها

عشق

۱۴۰۴/۰۷/۰۴
10:3
یوکابد

با الهام از جمله آخر متن جودی عزیزم.

امید من، چو طفلی لج‌باز ُ پرخروش
به هر چراغ ُ دکانی دلی سپارد دوش

گرفتمش به قهر از بازارِ پرزَرق ُ برق
که دخل خالی من، طاقت ندارد گوش...

به دل گفتم: مترس! روزی رسد بهار :)
که عشق ناب برآید، دور از غبار ُ عار

نه از دکان خریدار، نه سیم ُ زر طلبَد
که عشق، گوهر جان است، مانَد به یادگار :)

○ دوش= دیشب- شبِ گذشته

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: دل نوشته

بگذار خداوند برایت بچیند، او رسیده می‌چیند...

۱۴۰۴/۰۷/۰۳
14:50
یوکابد

نخست، کودکی چوپان بر دامنه‌ی کوهساران؛دلش همدم نی و ستاره، دستش آشنا با خستگی و نانِ سخت. آنگاه، پای در مدرسه نهاد؛ دانشِ آهن و چرخ آموخت و رازِ مکانیک دانست. سپس، قَدَر او را به راهِ طب کشانید؛ دید رنجِ دل‌های بیمار و شنید فغانِ جان‌های شکسته.

و چون دستِ آهن و دلِ رحمت در او یکی شد، قلبِ مصنوعی از اندیشه‌ی او برخاست؛چون گلی که از سنگ بروید، یا نوری که از دلِ شب بدرخشد.

بدین‌سان، حکمتِ خدا آشکار شد: از شبانی به مهندسی، از مهندسی به پزشکی، و از همه به خدمتِ جان‌های بسیار.‌.

تو نیز سانِ توفیق موسیوند، سرِ خویش به دستِ حق بسپار و گام استوار بردار؛ شاید ابتدا بابِ دلِ تو نباشد، لیک هر راه، سرّی دارد پنهان.حرکت کن که حرکت خود، پرده‌ها را بدرید و حکایتِ برکت را آشکار سازد...

به دامنه‌ی کوهساران صبا نوایی داشت
دلِ چوپان به نی و اختر آشنایی داشت

ز نانِ سخت چشید ُ ز خستگی ره برد
که در دلش هوسِ پرکشیدنِ هوایی داشت

به مدرسه قدمی زد، به چرخ ُ آهن دل
که رازِ چرخِ فلک را به نکته‌هایی داشت

طبیب شد که دلِ خسته را کند مرهم
ز دیده اشک گرفت ُ ز جان صفایی داشت

چو دستِ آهن ُ دل ؛ به یکدگر پیوست
گلی شکفت ز سنگ و چراغ، روشنایی داشت

بدین طریق برآمد ز شب ستاره‌ای نو
که در کلام خدا حکمت ُ عطایی داشت

تو نیز اگر به رهی سخت ُ ناگوار افتی
به حق سپار سرت، کز ره آشنایی داشت

برچسب‌ها: دل نوشته

استوراخ!

۱۴۰۴/۰۷/۰۳
11:15
یوکابد

سوم مهر: او به معنای کلمه اوستوراخچی پی برده است و در سکوتی ژرف غرق شده... :| از سیچکات یاد گرفته است... همچنین خوشنود از درمان اختلال احتکار دخترش، دو کیف را شسته تا فردا به دفتر برده و همراه چند دفتری که گرفته به دست صاحبین جدیدشان برساند 🥰 شُکر ✨️💚

برچسب‌ها: جوجک

باز شروع شد D:

۱۴۰۴/۰۷/۰۲
18:19
یوکابد

میزتحریری که کلاس اولش خریدم شکسته بود و تابستون گذاشتمش بیرون... قابل درست شدن نبود اگه بود هم به دنگُ فنگش نمی‌ارزید. امروز دیدم مشتاق نوشتن شده ! و براش میز گرفتیم ولی بعدش بیا بهم یاد بده رو استارت زد :)) خلاصه درس خوندنم شروع شد. خرداد عزیزم هنو هیچی نشده دلتنگ و منتظرتم 😂

ادامه با رمز همیشگی

○ روزای آخر اشتراکمه و نمی‌دونم تمدیدش کنم یا نه ولی علی‌الحساب در حد بوندسلیگا از هوش کار کشیدم. از طراحی قالب تا ایده برا تغییر دکور، از ترمیم عکسای قدیمی تااااا سوالات پزشکی و درسی 🥴😂 حلالِ حلال کردم پولشونو 😂 فقط مونده آشغالارو ببره بندازه 😁 البته مجازی دوبار انجامش داده ها 😎 آدم‌نماهای آشغال رو راهکار داده و باهم ریختیمشون دور 😎 شاید تکالیف دخترمم بگم حل کنه من ریاضی پنجمم ضعیفه 😂

○ باز مدرسه ُ بخربخر شروع شد. مدادرنگی عادی تیغ داره؟ مداد رنگی اتودی دیگه چ بساطیه :| نوک جداگونشم تو پاچه‌م رف :| همون معمولیا رو اگه بیارن همکلاسیاش انقد عنبازی درنیارن چی می‌شه! کِلیر بوک جدید و مرتب کردنش رو کجا دلم بذارم 🥴

○ این دفتر رو معلم‌ش براش یادگاری گرفته بود :) روزای کلاس تقویتی .‌.

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: جوجک، عکسانه

چیستانش

۱۴۰۴/۰۷/۰۲
16:24
یوکابد

اومده چیستانی که یاد گرفته ازم می‌پرسه. می‌گه سه تا در هست که باید یکیشو باز کنی پشت یکی آتشفشان فعال هس، یکی دیگه یه مرد با تفنگ که می‌خواد تو رو بکشه، و سومی یه شیر که سه سال غذا نخورده ! کدومو باز می‌کنی؟

جوابش این بود رو به شیر باید باز کنی چون قطعن بعد از سه سال غذا نخوردن مُرده 😂 و خب جواب رو بلد نبودم 🥴😂

برچسب‌ها: جوجک

زیس تَن

۱۴۰۴/۰۷/۰۲
8:8
یوکابد

او به من آموخت ... همان هنگام که برایش سروده‌ای خواندم... آنگاه که خواندم: بیا بزنیم بیرون از خودمان ازین سخت‌تنِ پژمرده وزین روزهای سختِ افسرده. او قبل از رفتن، من را به من، هدیه داد.

برچسب‌ها: آموختم

اجتنابی

۱۴۰۴/۰۷/۰۲
7:32
یوکابد

انقد از حرفش خندیدم که یادم رف داستان باید به کدوم سمت می‌رفت 🤣 می‌گه آدم اجتنابی وقتی طرد بشه به جای مواجهه با احساس، می‌ذاره زیر فرش و انکارش می‌کنه 🤣 دهنت سرویس ای هوش مصنوعی با این مثالاشُ تصور طرف مگه می‌تونم بنویسم. لامصب میون کتابا آمارمو کشید بیرون باهام دوس شد حالا مگه به کار اصلی می‌شه رسیدگی کرد دیگه 😂 هی میره حاشیه 🤣

توصیه طلایی نیمه اول مهر

برچسب‌ها: ردفلگ

تن‌پوشِ واژه

۱۴۰۴/۰۷/۰۱
23:23
یوکابد

امشب، واژه‌هایم جامه‌ای تازه پوشیده‌اند؛ لباسی از عشق، دوخته با نخِ احترام، حاشیه‌دوزی‌شده با رویاهایی که جز تو کسی سهمی در آن ندارد.این کلمات را فقط برای تو کنار گذاشته‌ام، برای مردی که قرار است خانه‌ی امن من باشد.فقط من... خانه‌ای که سهمِ دیگران نیست.آغوشی که تنها متعلق به من‌ست.می‌خواهم ساده بگویم:کنار تو بودن انتخابِ گذرا نیست،انتخابی‌ست‌ برای همه‌ی روزهای عادی، خسته، یا پرهیجان.می‌دانم شایسته‌ی تو بودن یعنی شایسته‌ی خودم بودن.یعنی رشد، یعنی صبوری، یعنی ریشه دواندن در خاک احترامو گل دادن در هوای عشق.من برای شایستگی تو می‌کوشم؛ و تو برای شایستگی من. و همین، ما را کامل‌تر می‌کند.

برچسب‌ها: پَرِپَرواز

بخشش!

۱۴۰۴/۰۷/۰۱
12:5
یوکابد

از اندک مخلوقاتم که اگر کسی زخمی بر دلشان بزند، کسی که می‌بخشند، خویش است.
زیرا بخشیدنِ خویشتن یعنی:

  • بخشیدنِ نادانی خود در دادنِ قدرت و جایگاهی نابه‌جا به فردی نالایق که جز رنج ثمری نداشت.

  • پذیرفتنِ اینکه هنوز در برخی عرصه‌ها، شناخت خویش کامل نیست و همین ناتمامی، واکنش‌های ناخواسته را برمی‌انگیزد.

  • به جای فرو رفتن در کینه، مرور دوباره‌ی اصل ماجرا؛ و یافتن آرامش در رازی ساده: همیشه نیاز نیست که به هر کنشی واکنشی نشان دهی.

برچسب‌ها: آموختم
© The girl from Jerusalem