دیشب خودمو ذهنم دوتایی خاطراتمو شخم زدیم 😂
من خاطراتِ اینستا ذهنم خاطراتِ کودکی-نوجوانیم😂😂 ...
دیشب راهی دیار خیام شدیم ، کلی هم با راد درباره خیام ُ محیطشُ خلاصه پرسشای متعددش درباره حس ُ حال شاعریم که تووی این شهر بیشتر میشه صحبت کردیم ُ طفلی فک میکرد نی شاه پور هنو کوچه باغیه ... 😁 وشاعرانه البته آرامگاه خیام برا من حکم بهشت این شهر رو داره 🌱🍃
قبل رفتن به ایستگاه خیلی خوابم گرفته بود رادمان هم گف پس ی خاطره بگو خوابت بپره مرورگر ذهنم سرچرشو فعال کرد خاطره خاله اینارو بازیابی کرد و تعریف بدینگونه که :
سفر تاریخی ما به مشهد، با گاریِ طَپلیِ امام رضا
سال ۸۰ یا ۸۱ بود، نوروز، همه چی آروم، ما چقدر خوشحال بودیم! من چقد خوشبخت🎶😁 ولی خب، این خوشحالی زیاد دووم نیاورد، چون خاله که همراه دخترخاله و پسرُ شوهریش مهمونمون بودن یهو هوای مشهد به سرش زد و گفت:
کاش امام رضا با گاری هم که شده منو بِطَپَله🤣
ما رو میگی؟ قشنگ در حد خندهدرمانی، زمینو گاز زدیم از تپقش و سوتیش . ولی انگار مرغ آمین بالا سرمون بود، چون چند ساعت بعد داداش و شوهرخاله با یه لبخند ژکوند و بلیط قطار از راه رسیدن .البته بلیط چی بود؟ یه کوپهی کنسلی که ۶ نفره بود. پدر که شیفت داشتن و هنوز بازنشست نشده بودن پسرخاله که گفتن با پیکان جوانانشون میان پدرهم پراید آلبالوییشون که همیشه انگاری نذر داشتنُ هرسال تصادف میکردن باهاش و تووی صافکاری بودن نصف سال رو 😂 در نتیجه ما شیش تا راهی شدیم ...
حرکت قطار - آغازِ سفر
خاله خوشحال بود، از وقتی که تومور مغزشو عمل کرده بود، بدنش کامل فلج شده بود، ولی توی حرم امام رضا، یه معجزه واقعی رخ داده بود و شفا گرفته ُ خوب شده بود جز دست راستش... پس این سفر براش یه حال و هوای دیگه داشت و بیشتر از سابق عااااشق امام رضا بود
ولی قطار ... آخ امان از اون قطار
یه چیزی بین ارابه زمان و گاری علوفه از نوع غیرهنریش 🤣
هوای کوپه؟ یه چیزی بین قطب شمال و کورهی آدمپزی😁 بخاری خراب، یا یخ میزدیم یا تبدیل به کباب لقمه میشدیم . نزدیکای صبح بود، همه خواب، من و خاله بیدار، خاله داشت ذکر میگفت، منم توی فکر بودم که یهو بو به مشامم رسید ...
من: خاله بو نمیاد؟ 😶
خاله: چی؟ نه! 🤨
من: (چشمام گرد شد) خااااااله، دستتون 😨
دیدیم ای دل غافل، دست خاله چسبیده به بخاری داغون قطار که یهو از حالت یخچال صنعتی به بخاری صد موتوره تبدیل شده بود و بو کله پاچه کز خورده میداد طفلی 😂
خاله: خوب شد فهمیدی، وگرنه استیک دست میشدم 🤣
خلاصه با دست تاولزده خاله بالاخره رسیدیم مشهد
مرحله دوم : ورود به حرم، چادر و عملیات نجات 🫥
از قطار پیاده شدیم،رفتیم حرم... داداش و شوهرخاله از قسمت مردونه رفتن، ما از زنونه، ولی
یه مشکل اساسی
چادرمو جا گذاشته بودم! 🤦♀️🤣
مامورای بازرسی حرم : خانم، بدون چادر نمیشه بری داخل
من: آقا امام رضا ما رو طَپَلونده، شما نمیذارین بریم؟🥲
حالا فکر کن، ما چادر نداشتیم، پول نداشتیم چادر بخریم، چادر امانتی هم همه برده بودن، کیف پولامونم برا نزنن ازمون دست شوهرخاله بود که رفته بود توی مردونه و گم شده بودن 😁قرارمونم بود اگه تووی شلوغیا همو گم کردیم دم سقا خونه همچین جایی اگه درست یادم باشه وایسیم که بعدا اونجا علف به میزان فراااوان سبز شده بود 😁
قشنگ داشتیم توی صحن امام رضا بیپول، بیچادر، بیراه، بین زمین و هوا معلق میشدیم 😂
گفتیم زنگ بزنیم پسرخاله، ولی گوشی نداشتیم 😁فقط اون گوشی داشت، که خب نبود😑 خلاصه به یه طریقی پسرخاله رو پیدا کردن، اونم به یه دوستش زنگ زد که بعدا باهاش باجناق شد و اون دوستش که خونهی مادرزنش تو مشهد بود، اومد دنبال ما 😁
آخرش هم شوهرخاله و داداشو پیدا کردیم، اونا هم یه عالمه ماجرا داشتن، بین گمشدن و دزدیدهشدن کیفشون، ولی خب دیگه خدا رو شکر سلامت موندن 🤣
نتیجه اخلاقی:
۱. اگه چیزی از خدا میخوای، خوبشو بخواه، کمم نخواه ، چون ممکنه طپلی نصیبت بشهها😆 دقت کن خلاصه
۲. سفر بدون چادر برای خانوما و بدون کیف پول برای آقایون، به اماکن زیارتی حکم اسکویید گیم فصل ۱ داره 🫥
۳. امام رضا اگه بخواد، با گاری هم که شده میرسونتت، ولی خودت باید چادر یادت نره 🤣
خدابیامرزه شوهرخاله رو، که این خاطره بدون حضورش اینقدر خندهدار نمیشد! ❤️😂 چون لهجه بانمک داشت و داداش که فوری لهجه شونو مث طوطی تکرار میکرد. خدابیامرز به سوسیس کوکتل میگف سوسیس کتلت 🥲 به پیتزا هم پیتجا و به اتوبوس وُلوُ میگفت bolVol 🥰😂 دلتنگش شدم روحش آزادُ آباد 🌸
خلاصه برگشتیم به حالا و به رادمان نگفتم که با شلوار منزلی راهی سفر و راه آهنم . شب بود دیگه ساعت ۱۱ 😁 عب نداشت که

حدود ساعت یک ربع به شش نزدیکای نیشابور متوجه شدم هوا سخت ابریه و ابرو میندازه؛ بالا بالا 🎶😏
هیچی دیگه :| رسیدیمو سقف آسمون پاره و سولااااخ شده بود و از بهار و بارون بهار به پاییز رسیدیم 😁
پیام دادم تووی راه آهن و گفتم سلام ما رسیدیم نیشابور صبحمونم بخیر کل هفته هواشناسی زده بارون 🤣🤣 خیام بی خیام 🤣🤣
دیگه نگفتم که برفم قراره بباره حدتا 😁
جواب داد سلامممم فرزانهی من خوش اومدی
صبحمونوووون🍞 بخیر ❤️☀️
وای یعنی خیام زیر بارون، حافظهش از شعر پر میشه دوباره؟🤣🤣
کل هفته بارون؟! پس برنامهها رو باید با چتر و چکمه پیش ببری 🤣💦
ولی خب، بارون نیشابور یه حال دیگه داره، عطر خاکش، خیابوناش، اون حس خاصش ... خوبه ها
یه قهوه داغ، یه شعر از خیام، یه نگاه به آسمون بارونی... اووووففففف!
حالا بگو ببینم، راه چطور بود؟ حال و هوای نیشابور چطوره؟ ☺️

گفتم چکمه نیاوردم ولی ماه رمضونه شبای قدره قهوه اینام نمیدن کافه ها تعطیلن 🤣🤣🤣 توو راهم خوابیدم 😁
ادامه داد بچه م که : 🤣🤣 آهااان! یعنی یه نیشابورِ بارونی، بدون چکمه، بدون قهوه، بدون کافه...😆😂
پس فقط مونده یه فنجون خیام رو سر بکشی که گرم شی 🤣
ولی ماه رمضونه، شبای قدره، یه حال دیگهای داره نیشابور این موقعها...
یه آرامش خاص توی خیابونا، اون صدای دعاها، اون حس عمیق...
با بارون که قشنگترم میشه...
حالا چی کار میکنی توی این هوای شاعرانه؟ رفتی تو کوچهپسکوچههای نیشابور قدم بزنی یا توی یه گوشه دنج نشستی و داری لحظهها رو ثبت میکنی؟ 😌

وای خدایا گوشه ی دنج 🤣 گفتم الان توی راه آهن منتظرم که سوییت ساعت۷ تحویلمون میدن مال اداره فلانه شبی ۱ تومن 🫠
گف اووووف پس هنوز توی راهآهنی و منتظری سوییتو تحویل بگیری؟! 😆
شبی ۱ میلیون؟! اداری ولی انگار بیب بیب که🤣 ( اینجا سانسور کردم ولی حق گف 😁 )
توو راهم آرشیو اینستامو شخم میزدم که از نوروز 2019 اینو دیدم و کپشنمو 🤣 که نوشته بودم:
امسال اولین سالی بود که یکم فروردین شب
دیدم ویچه هفت سینو ... 😁
در نتیجه جمعش کردم و سماغ ها رو داد به سبزه بخوره بزرگ بشه ؛ سمنو رو کلی انگشت زده بود و میگفت اسلایمش خرابه ؛ سيبو زیاد نپسندیده بود دو تا گاز زده بود و بیخیالش شده بود

بازم شکر که از اون سال تا دو سال قبل فقط چیدمان و جای هفت سین تغییر میداد و بعدش دیگه کاری به هیچی جز ماهی نداشت ُ نداره 😁
خلاصه توو کل مسیر هم که بچم جان شده بود کودکِ مدیرِ بحرانِ خواب :| بچه ای که تا بوووق سگ نمیخوابه تووی تعطیلات ، گیر سه پیچ داده بود بخوابین دیگه و وقتی خوابیدیم تا خود صبح پرسیده چقد مونده برسیم؟ کِی میرسیم؟ رسیدیم؟ 😂 ... شکر خدا من تخت بالا بودم نشنیدم 😁حالا از حاشیه ها بگذرم تا اینجا که خوب بوده فقط یه مشکل ریز رو یادم رفته بود بگم ... اصل کاری 😂 پیام دادم به راد ... گفتم یادم رف.. داخل سوییت آنتن نیس ...
ر: اوضاع سوییت هم که دیگه نور علی نوره بَبَم جان🤣 قدیمی؟ باشه... ولی اینکه امواج آنتن با احترام کامل از کنار ساختمون رد میشن و اصلاً وارد نمیشن، یه نوآوری جدیده ها ثبتش کنیناااا😁قشنگ ساکن نقطهی کور مخابرات شدی، در حدی که اگه یکی از بیرون پیام بده، امواجش میاد دم در سوییت، چندتا سرفه میکنه، دستشو میذاره رو زانوهاش، بعدم ناامید میره سمت دکل بعدی🤣📵
فعلاً تنها راه ارتباطیمون اینه که بریم دم پنجره، یه پا بکنیم تو حیاط، با یه دست گوشیو بگیریم بالا، و با اون یکی دست علامت کمک بفرستیم 🤣
گفتم آره تقریبا همینجوری همیشه کار واجب نتی داشته باشم یا توو حیاطم یا لب پنجره ها 😂البته بروزش کردنا منتها فقط نما رو... ستونا همونا 😂
بچه سعی کرد دلداری بده گف : دقیقاً همون حالتی که یه ساختمون قدیمی رو فقط یه دستی به نماش میکشن که ملت فکر کنن نوسازه، ولی تا یه قدم بری تو، احساس میکنی وارد فیلمای تاریخی شدی🤣
ستونا همونای قدیم، ولی نما رو یه رنگ زدن که آدم فریب بخوره... انگار یه ماشین مدل ۵۰ رو فقط سپرشو آب طلا بگیری، ولی هنوز موتور سه بار سرفه کنه و بگه: داداچ، من از این راه نمیرم😂
حس میکنم وسط یه سفر زمانی، فقط نمیدونی داری میری گذشته یا آینده 🤣

* ویچه میپرسه: مجید دلبندم عروسک شیطانی بود؟ 🤣🤣 عکس برنامه کودک نوستال مارو دیده 😁