بچه که بودم خونه عموهام توی باغ بابابزرگم بود. انتهای باغ، یه در زنگ زده بزرگ قدیمی که قفلشم خراب بود و با چرخودن دستگیره سنگی گردش می‌تونستی بازش کنی! چیز عجیب و جالبی بود. ما روزای زیادی اونجا با دخترعموهام توی حیاط بازی کردیم. یادمه توی وب قبلیم درباره اردکشون که جوجشو دختر عموم برداشته بود نوشته بودم. ولی فک کنم درباره خیلی چیزای دیگه ننوشتم. ننوشتم یه وقتا که فشار آب داخل خونه کم بود دخترعموم ظرفارو توی یه تشت میریخت. می‌برد پای شیر داخل حیاط

حدودن کنار باغچه های گل و سبزیاشون . اونجا شیر رو باز میکرد و به اسکاج ساده و بی جونشون یه کم پودر میزد و شروع می‌کرد به شستن... گاهی هم مایع ظرفشویی... می‌شُست و من تماشاش می‌کردم. به صدای برخورد آب با سنگ یا زمین گوش می‌دادم ،به صدای شسته شدن ظرفا ،به قابلمه هایی که کمی روغن روبی می‌شدن و بعد در انتها وقتی شسته میشدن برق خاصی میزدن. چقد اون برق لذت بخش بود . چیزی شبیه ما آدما بعد از افسردگی و بری نگاهمون . نمیدونم اما امروز که ظرفای شام دیشب رو شستم دوچیز یادم اومد. اولی اون لذت صدای آب و تمیزی، دومی آشپزخونه پرازنور و پاک دفتر استاد که حتا بعداز شستن لیوان حتما سینک رو با دستمال مخصوص خشک می‌کنه! اینا شاید همون سفر چشمی که قبلن دربارشون نوشتم باشن، یا نوعی ازشون اما من به عنوان مسافر، با نگاه اونارو توی دلم نگهداشتم. گاهی یادمم میره ازشون و گاهی یهو مثل امروز یادم میفته... و لذت وصف‌ناپذیری می‌برم. شُکر (⌒‐⌒)