The girl from Jerusalem

از امروز و اینجا

دیشب خوابای عجیب و سختی دیدم... شاید چون خیلی خسته بودم و مباحث ُ گفتگوهامون، چون سنگین یودن ذهنم رو خسته کرده بود یه مقدار... به هر حال خواب دیدم مامان فهمیده هدیه مارتنر سابق رو قبول کردمو کلی توی خواب سرزنشم کرد و مجبورم کرد پس بدم بهش🥴. توی خانواده ما به شدت مخالفن با قبول کردن هرنوع هدیه‌ای خصوصن درین سبک ارتباط... شکر خدا خواب بود فقط ... و خواب دیگه ای پارتنر کم سنی داشتم ک باهاش بحثم شد گف دوستت ندارم 😂

ضمیرناخودآگاهم طبق همیشه سکوت و تماشا کرد🥴 ولی درونم گفتم به درک 😂 بعد دیدم با یه دختری که دوتا پسر داشت و طلاق گرفته بود سریع وارد رابطه شد! همینقد سریع نیمکت نشین و ذخیره‌ش رو رونمایی کرد :| 😂

امروز هوا به شدت سرد و تا صبح توی پتوم خودمو ساندویچ کرده بودم و سرماخورده برخواستم ولی خیلی خوب بود خداروشکر... نور خورشید خودش و عشق رو پهن کرده بود وسط سفره ^_^ و رقص بخارِ چای بهم انرژی داد و سنگینی خوابامو شستُن بردن... بریم ببینیم امروز جهان برامون چه خوابایی داره.

دیروز شکر خدا عالی بود :) ...

برچسب‌ها: عکسانه، شکموها
یوکابد ۱۴۰۴/۰۶/۱۸ 8:48
درباره من
The girl from Jerusalem جهان آرامِ آرام است
اگر چه این زمین دام است
اگر چه روزگار ُ ذهن
گَهی سرد ُ گَهی خام است...
امکانات وبلاگ
© The girl from Jerusalem