نجات
از ابر،قطرهای جدا شد؛ خُرد بود و دلش لرزان:من چه توان دارم؟ باد، او را رقصان برد تا بر خاکی ترکخورده نشست.خاک، دهان تشنه گشود ... و نوشیدش؛ در دلِ تاریکِ زمین دانهای چشم گشود، جوانه زد، قد کشید.آنگاه قطره فهمید:
نجات، دریا نمیخواهد؛ گاهی کافیست اندکِ حضوری، در زمان درست، در مکانِ درست.
○دیروز با رمز قدرت بینهایت، تغییر دکور دادم خونه رو، و خونه تکونی پاییزی کردم
خیلی چُسبید بهم
عایشششش
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۶/۳۱ ساعت 7:34 توسط یوکابد
|