هنر درست رها کردن و در زمانِ درست رها کردن بیاموزیم.
سالها، من واژههایم را سخت میچسبیدم. هر کلمهای را که مینوشتم، گمان میکردم اگر رهایش کنم، دیگر بازنخواهد گشت. مثل پرندهای که از پنجره میپرد و هرگز مسیر خانه را نمییابد.
پس نوشتههایم را نگه میداشتم، خط نمیزدم، پاک نمیکردم، هرچند میدانستم ناقصاند و ناپخته.
یک شب، در سکوت، به جملهای نگاه کردم که بارها آزردهام کرده بود. به جای پنهان کردنش در دفتر، قلم برداشتم و آن را خط زدم. عجب سبکی! انگار زنجیری از مچ روحم باز شد. همان لحظه فهمیدم:بعضی کلمات، اگرچه فرزند ذهن ما هستند، اما باید در زمان درست رها شوند؛ وگرنه خانهی درونمان شلوغ میشود از مهمانهای بیدعوت.
از آن پس، هر بار که مینویسم، به واژهها گوش میدهم:برخی میمانند تا جان بگیرند، و برخی باید بروند تا جا برای شکفتن تازه باز شود... آدمها نیز برایم چنینند...

+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۶/۳۱ ساعت 8:54 توسط یوکابد
|