صبح بعداز اینکه سرویس بهداشتیارو شستم دل ضفه گرفتم. صبحونه خورده بودم ولی خب فعالیتم زیاد بود و رفتم سراغ یخچال. ی اسلایس از سامیجی ( بچه بود به پیتزا و ساندویچ می‌گف) ویچه رو برداشتم و بعد دیدم بازم دلم ضف داره ک نگاهم افتاد به کیک تولد دختر شهربانو... کلن یادم رفته بود توی یخچاله :)) من اون شب سردرد داشتم و چیزی نخوردم... و سهم کیکمو به زور دادن بیاریم خونه... خلاصه جاتون خالی اونم بر بدن زدم... تازه بود و بیات نشده بود. طعمشم دوس داشتم

اساسی روشن گشتم. یه چای دارچینم ریختم و گذاشتم روی دمپاییم تا خنک بشه. زیرلیوانی دم دستم نبود خب خلاصه زندگی همینقد ساده‌س ... البته تا قبل از شروع مجدد مدارس :)))) بعدش تبدیل می‌شه به معادله چندمجهولی :|