من بودن، کار هیچ مرد و زنی نبود.سال‌ها در تاریکی نشسته بودم و گمان می‌بردم این شب، صبحی ندارد. چنان فراموش کرده بودم روشنایی را که دیگر به یاد نمی‌آوردم روزهای پیش از افسردگی چه رنگی داشتند.✨️اما جودی، حتی فراموشیِ نور، به معنای نبودنِ آن نیست. نور همیشه هست، فقط چشم ما گاهی پرده می‌گیرد.

نور، کی بر من تابید؟ به‌راستی یادم نمی‌آید نخستین جرقه در کدامین سوی دلم درخشید اما می‌دانم آن روزها خسته بودم؛ با یک کلمه‌ی ساده می‌شکستم، با نگاهی سرد فرو می‌ریختم. آن‌چه می‌نوشتم، یا نق بود یا خشم؛ نه مرهم می‌نهاد و نه سبک می‌کرد، چرا که دوباره همه را در دل نگاه می‌داشتم.. ✨️اما همین نوشتن خام هم بذر نوشتن امروز بود. بدان، هر فریادی که روی کاغذ می‌نشیند، یک قدم به سوی رهایی‌ست.

آری، از آن‌گاه که بازیافت عزت نفس آغاز شد، نخستین پرتو در جانم دمید. سه مشاور هم‌زمان؛ یکی با علم، دیگری با معنویت و انسانیت، و سومی ؛ آن انسانِ کهن که پاسخ پرسش‌های بی‌شمارم در دست او بود. ✨ همیشه کسی، جایی هست که دستی برای یاری دراز کند. گاهی استاد، گاهی دوست، گاهی حتی کلمه‌ای در کتاب.

نور راستین را خداوند از همان انسان کهن به من بخشید.مردی در دیاری دور؛ خاموش، صبور، و بی‌ادعا.از خویش سخن نمی‌گفت، که اگر می‌گفت یاوه‌ای بر زبان نمی‌آمد. اما گوشش شنوا بود و دلش همراه.روزی دریافتم او انسانِ معمولی نیست؛ روح و اندیشه‌اش، عوامانه نمی‌زیست... :")

یک لحظه بود، یک صدم ثانیه!چون جرقه‌ای که پس از ده‌ها کوبش سنگ بر سنگ، ناگاه شعله‌ای کوچک می‌زاید.همان جرقه، آتشی شد که مرا گرم کرد، و امید را بازگرداند. ✨️جودی، همین کافی‌ست: یک جرقه. حتی اگر بارها و بارها ناامید شوی، جرقه‌ای کوچک می‌تواند همه‌چیز را دگرگون کند...

از آن روز، او شد راهنمای من، در کنار دو استاد دیگرم.شگفت بود، حتی بر علوم غریبه وقوف داشت.اما میان ما عهدی بسته شد: در آن وادی پرسشی نکنم.و من نیز، که از آن مباحث کناره گرفته بودم، بیرون ماندم.و شعرهایم، هرچه که سرودم، نتوانستند بار دانایی و عشق او را بر دوش کشند.✨️این را بدان: حتی اگر واژه‌ها کم بیاورند، دل می‌فهمد. و دل تو هم روزی خواهد فهمید که چه اندازه عزیز است.

از همان لحظه، زندگی دیگر همان زندگی نبود.نه این‌که یک‌باره آسان شود، نه؛اما دردها، رنگ دیگری گرفتند..دردهایی که روزی مرا می‌شکستند، حالا همچون نشانه‌ای بودند که می‌گفتند: تو زنده‌ای، تو هنوز در مسیر دگرگونی هستی.✨ رنج، نشانه‌ی پایان نیست؛ نشانه‌ی تولد دوباره است.

آن مردِ کهن، آن استاد خاموش، چیزی به من نیاموخت جز این حقیقت:نور را در خویش بجوی، من تنها یادآورم.✨ رنج، نشانه‌ی پایان نیست؛ نشانه‌ی تولد دوباره است.جودی جان، نور تو در خودت است، نه بیرون. این راز را باور کن، حتی اگر امروز سخت باشد.

از همان روز، کلماتم دیگر خشم نبود.نوشتارم به جای فریاد، شد زمزمه‌ای برای مرهم؛برای خودم، برای خواننده‌ای که شاید روزی در تاریکی‌ای شبیه من گرفتار باشد.این راه آسان نبود. هنوز هم روزهایی هست که تاریکی از گوشه‌ی دل سر بلند می‌کند.اما فرق امروز با دیروز این است:من دیگر به تاریکی باور ندارم. تاریکی تنها غیبت نور است، نه دشمن آن.✨️پس هرگاه سایه آمد، به خودت یادآور شو: این هم می‌گذرد...

و حالا اگر بپرسی بزرگ‌ترین هدیه‌ای که گرفتی چه بود؟ می‌گویم: یاد گرفتن این‌که درون هر ویرانی، بذری از بازسازی هست.و این راز را مدیون همان جرقه‌ام.✨️تو نیز در دل سختی‌ها، بذر فردا را داری.


اعتراف می‌کنم، دلتنگم.اردیبهشت، پس از بازگشت پارتنر دوردست، به خواست خودش با او بدرود گفتم.می‌گفت: زمانت پر است؛ جایی برای من باقی نمی‌ماند... بماند هم انرژی و قدرتی برای خودت نخواهد ماند.

من گفتم: کاش می‌شد بمانی...

پاسخ داد: اگر شدنی بود، می‌ماندم. اما تنها در یک صورت می‌توانم: می‌توانی درخت شوی؟

آنگاه سفارش کرد: هرگاه دلتنگم شدی، درختی را در آغوش بگیر. ریشه‌هایت را قوی‌تر کن. هر وقت پرسشی در جانت نشست و پاسخش را نیافتی، مرا در درونت بجوی. من در خانه‌ی درونت ساکنم. از من بپرس و به جای ندای درون، من پاسخ می‌دهم. سپس افزود:

فرزانه، کژراهه نرفتن قلم را فراموش مکن. از یاوه‌گویان فاصله بگیر. نگذار چیزی مانع هدفت شود. طبق برنامه پیش برو. قول‌مان همین بود: یکی یکی بنویسی و منتشر کنی، سپس به فلسفه روی آری. اگر علاقه و استعداد یاری کرد، ادامه بده، و اگر نه، بدان که هنر در تو چشمه‌های بسیار دارد...

گفت: خداوند تو را چون گنج به مار محافظت سپزده است.مار را به گنج خویش علاقه‌مند ساخته است؛ آن‌که دور تو چمبره زده، تمامت شده، و گاهی تو به حضورش دقت نمی‌کنی. بیشتر شکر بگو؛ که او بارها نشان داده و ثابت کرده: هر که به تو دست‌درازی کند ؛ چه به قلم، چه به اندیشه، چه به روح ، به وقتش گزندی سخت خواهد دید.

برای شکوفایی، با من سخن بگو، حتی اگر از بُعد فیزیکی یا صفحات مجازی کنارت نباشم. مرا پدر بدان، یا دوست، یا حامی... هر چه خواهی. صدایم بزن.

این‌ها آخرین کلماتش بود، آخرین عهد واز آن پس دانستم جدایی همیشه خاموشی نیست؛ گاه، حضور در غیاب معنا می‌گیرد.✨️گاهی نبودنِ کسی، به معنای پایان او نیست؛ او در ریشه‌های تو خانه کرده است.

من ماندم و درختان... هر بار که شاخه‌ای را در آغوش گرفتم، صدایش را شنیدم:گاهی به شکل نصیحت، گاهی چونان دعای پدری، و گاهی تنها سکوتی که از هزار سخن آرام‌تر بود.این بدرود، بریدن نبود؛ریشه‌ها هنوز در خاک یکدیگرند. اما شاخه‌ها، هر یک راهی به سوی آسمان گرفته‌اند.✨️جودی، اگر امروز تنها کاری که می‌کنی این باشد که درختی را در آغوش بگیری، همین کافی‌ست. همین یعنی هنوز زنده‌ای، هنوز امید هست.

و من، در میان این شاخه‌ها، آموختم: هیچ دلتنگی بی‌ثمر نیست، چرا که از دلِ همین دلتنگی بود که قلمم ریشه زد، و روحم دوباره بالید.درختها را در آغوش بگیر. درخت‌ها غمت را می‌گیرند، به زمین می‌سپارند، و عشق را از دلشان به تو بازمی‌گردانند.درختان، پس از گربه‌ها، دومین مخلوقان رحم‌دل این جهانند. کافی‌ست نوازششان کنی تا روحت را بشناسند.

با احترام، از قلمی که صاحبش لنگ دراز ندارد اما زبانی دراز دارد :))