از خدای تعالی سپاسگزارم؛ چرا که بنده خویش را بسنده و کامل بیافرید. شُکر. امروز به قصد آن‌که پیش از موعد، هدیه تولد پدر مهیا کنم، رهسپار بازار و سپس فروشگاه آلتِ پیام‌رسان‌فروشی شدم. فروشنده، یوسفی بود که الحق ُ والانصاف دیرگاهی‌ست خاطر مرا خوش می‌آید؛ مردی تمام‌عیار و آراسته. و مرا از پرتوِ نسیمِ زنانه چه بیم، که اگر اراده کنم، شعاع اندیشه‌ام فرکانس پیوند را به سویش روانه سازد و بدو بفهمانم که چه گوهر تابانی پیش روی اوست ( که خود را نیز عزیز می‌دارم و نوشابه‌ای بر خویش می‌گشایم🥤😁 به نقل از فرزاد فرزین : وای منم جواهر 😎)

لیک عمدی حلقه بر انگشت نهادم، و عمدی بهای آلتِ سنجشِ وقت ِ هوشمندبرای دخترم پرسیدم، و عمدی درهم‌کشیده رخسار و صلابتی آهنین برگرفتم؛ عصایم را همراه با چند میل‌گرد ؛تناول کرده و قورت دادم که مرا این روزها نه میلی به پیوندی هست و نه رغبتی به آغازی نو در این برهه !

نخست باید بر فراز آن جایگاهی برسم که در ذهن خویش رقم زده‌ام. و نیک دانم که چون به آن مرتبت برسم، همین یوسف‌چهره نیز در دیده‌ام نخواهد نشست؛ که معیارها دگرگون شوند و دل، به هر کششی سر فرود نیاورد... تجربه آموخته‌ام که تا خود قو نشوم، مَثَلِ آن جوجه‌اردکی‌ام که روزی سپیدبال خواهد گشت؛ و نشاید که پیش از رسیدن به قامتِ خویش، از تهی‌جای رابطه یا شوقی زودگذر، بی‌درنگ پای در پیوند نهد.پس؟ صبوری پیشه می‌کنم و در راهِ خویش به تلاش و همت می‌کوشم، تا به آنچه باید، بدل گردم؛ آن‌چنان‌که تقدیر و تواناییِ درونم مرا سزاوار آن ساخته است...💜

وَالسَّلام ...