شاید باید پرونده اون سبک زیستن، اونطوری، هجدهم دی‌ماه وقتی همه در حال فرار بودن، توی اون شرایط، تاریکی، فریاد، بوی گند، و کشیده شدن به دیوار، تعقیب شدن ، کوچه بن‌بست، بسته می‌شد ... قطعاً عین سوف عاشقم بود و هست که نذاشت اتفاقی برای جسمم بیفته چون یه موجود کوچیک، اینجا و تمام زندگیش وابسته به عملکرد و دم و بازدم این موجودِ "فعلا فرسوده" و "فعلا خسته" ست...وگرنه منم تبدیل به نور مطلق و انرژی آزاد می‌کرد با عشقش و عملاً بهش می‌پیوستم.

دیروز درباره فامیلی سابقم سرچ کردم. آخه چرا باید معناش گرداب- خسته- تب‌دار ، می‌بود! ...

به هرحال یه پست موقت درباره زنی که مُرد نوشتم. اسمش توی شناسنامه فرزانه بود. خیر می‌بینم رفتنش رو... و حالا ، مبارک ، مسیر تازه.