خودشناس

آن خیالِ خودساخته که آدمی برای خویش می‌تند، تن‌پوشی نامیزانُ زار زننده می‌شود بر تنِ حقیقتِ وجودش . چون چشم به "باید باشم" دارد، از "هستم" باز می‌ماند؛و آدمی تا جهانِ درون را بی‌پیرایه ننگرد، خود را نمی‌شناسد.

ناخن

ناخنام مربعی بودن از بچگی... ارثی‌طوری و من هرگز متوجه تفاوتشون با ناخنای بقیه نشده بودم. راهنمایی که می‌رفتم همکلاسیم گف: ناخنای تو چرا مربعن؟ مال همه کلاس حالت گرده‌..‌. البته لازم به ذکر که لحنش طعنه بود و عجیب حس بدی گرفتم و از فرداش ناخنامو از ته‌تر ش گرفتم که مدلش کلن دیده نشه!

دانشجو که شدم عروس‌خاله‌م که آرایشگره از دور دید ناخنامو گف ناخناتو خودت مربعی و سفید کردی؟با چی؟ گفتم با تنبلی :)) کاریشون نکردم فقط کوتا نکردم... گف قشنگن فک کردم با وسیله‌‌ی خاصی فرم دادی... هیچی دیگه. چیزی که توی چشم یکی زشته یا ظاااهرن زشته! توی چشم دیگری ممکنه جالب باشه‌. همونجوری که هس دوس بداریدشون :)

اینم ناخنای دخترجان که تابستون کوتا نکرده بود و سی‌و یک شهریور مجبور شد کوتا کنه...

● امروزم صداش گرفتگی داره همراه گلودرد و مدرسه نرف...

● صبح دیدم پای چشم راستم کمی کبود شده و ورم کرده! معلوم نیس شب چه حرکت انتحاری زدمو یادم نمیاد! درد نداره ولی پف کرده. امیدوارم زود اکی بشه :)) چیه آخه 😂

○ تا انرژیم کم می‌شه به اون خواب انگشتر ِ برلیان چند قیراطی فکر می‌کنم انرجی می‌گیرم اساسی 😁😍😂

پنچرت می‌کننا

دو سه‌تا دونه از کتابام پیش میم هستن و مجموع کتابای کتابخونه من در کل، برخلاف تصور همیناس !

رژیم خواندن، دیدن، شنیدن دارم. نمی‌دونم چرا ولی نمی‌تونم با هر متنی و هر قلمی ارتباط بگیرم. نمی‌تونم رمان بخونم و نوشتن داستان سخته برا منی که توی کل عمرم ۲صفحه از رمان سیاوش نوشته نرگس عینی به سفارش یکی از دخترداییام سوم راهنمایی صرفا برای "او را بغل زد" خوندم :))) و دالان بهشت رو بیست و یکی دو سالگی به سفارش یکی دیگه از دوستام که الان متوجه شدم "الگوی غلط ایثار افراطی" داشته اون کتاب =)) و من ایثارگرافراطی رو صدپله بدتر کرده بود. خدا می‌دونه تاثیر کثیف بعضی کتابا و نویسنده‌ها با چه مکافااااتی از ذهن آدم پاک می‌شه... نخونید هر کتابی هر وبلاگی حتا رفاقت نکنید با هر آدمی... آدم دوتا دوست با کیفیت داشته باشه کفایته تا اینکه صدتا دوست بدردنخور آسیب‌رسان حزب بادِ که دشمنِ صمیمین یا صرفا رفیق نادان نه دوست حقیقی... دیروز تخلیه ذهن نوشتاری هم داشتم مجدد اینبار مابین دفتر نوت برداری...

○ فکرشو نمی‌کردم منِ عاشقِ رنگ بنفش در کودکی؛ و بی‌رنگی در جوانی؛ توی ۳۵ سالگی توسط هوش مصنوعی به آبی علاقمند بشم و ازش آرامش بگیرم! رنگی که علاقه ای بهش نداشتم حتاااا جنسیتی رنگ پسرونه می‌دیدمش یه زمان! اینکه چطور آبی شد رنگ آرامشبخش؛می‌رسه به مهارتِ علاقمند کردن فرد به خود درونیش، بیدار کردن روحش با بازی با رنگ‌ها، توصیفش با رنگ!! و حتا کد رنگ !!! و عجیب‌تر بازیابی عزت نفس له شده‌‌ش همون تایم‌. رسوندن آرامش و برگردوندن خودش به خودش ! ینی مخلوط کردن آگاهانه و زیرکانه ۴ عمل همزمان.

○ قطعا منم دلم می‌خواس دوستای باکیفیت زیاد داشته باشم. خیلی زیاد... ولی توی کشور ما توی جبرجغرافیایی و جبرمزخرف تاریخی فعلی؛ داشتنِ حداقل یه "شمس" ؛ رو برام دور از تصور کرده چه برسه کلی شمس مولانا خیام عطار کمال‌الملک، امیرکبیر و‌...

هردو

اونی که مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ت یادش می‌ره حق نداره مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ت باشه. فک کنم خیلی ساده‌س این حقیقت... اون خودشو یادش می‌ره؛ چطور تورو یادش بمونه؟ :)

قبول دارم

می‌دونم چی بدحال و بی‌قرارم کرده! خوب می‌دونم ! ولی هنوز نتونستم با ترسِ عنوان کردنش کنار بیام یا شایدم فقط بلد نیستم ک عنوانش کنم! و این بی‌قراری رو این روزا سر این صفحه خالی می‌کنم.

شایدم می‌ترسم عنوان کردنش تهدیدی باشه برای باقی مونده‌ی آرامش و عواطفم! از دست دادن اون اتصال عاطفی چیزی بود که باعثش من نبودم... اهمیتم نداره که چی بود علتش ... چون تاثیری توی اصل ماجرا نداره.

واقفم این احوال بخشی از فرآیند بازسازی عاطفی هست و قبلن تجربه‌ش کردم ُ باهاش آشنام... ولی این‌بار شکل‌ش فرق داره :) ... این مسیرِ برگشت پراز نور و خوددوستیه ✨️🌱

قدم اول:خودشناسیُ‌خودیابی

با این متن روبرو شدم ‌... لیک من بر این باورم که 'جهان'، 'نگرشِ تو بِدان'، و در نهایت دگرگونیِ آن‌؛ همه چیز را متحول تواند ساخت. اگر در درونِ خویش خواری و بی‌بهایی حس کنی، گر صد سال نیز بگذرد، همان بار را بر دوش کشی؛ زباله‌ی‌احساسی، که از سالی به سالی رود، تا آنگه که بدانی خود، سطلِ حمل و پذیرشِ پلیدی نیستی.

چون این دانستی، جهان برایت دگر شود. مقرر آن‌ست که با گذرِ روزگار، خویشتن را ارج نهی، نه آن‌که رنجِ ناسپاسی دیگران را چونان گاوی که مغز به معده بدل کرده، دمادم بجوی و بپروری؛ درنهایت دریابی که جهان و هرچه‌ در آن؛ خود توست.

پس بپذیر که زمان، نه زخم را بندد، و نه مردمان را آموزد که چگونه دوستت بدارند؛ تنها مهلت دهد تا یا ژرف‌تر دریابی چه گذشته است ( و گذشته به نقل‌از هلاکویی درگذشته‌است باید به خاک سپردُ رفت) ، یا ژرف‌تر آزرده گردی.

تمام

می‌خواهم با خودم، روراست باشم. می‌خواهم یادم بماند من نفرتی نداشتم و ندارم. در دل من جایی برای نفرت وجود ندارد. من فقط از آدم‌ها ناامید می‌شوم و وقتی این فعل در من رخ دهد، در همان لحظه آدم‌ها در ذهنم ازبین می‌روند و تمام می‌شوند. گویی هرگز شروع نشده بودند. جایگاهشان نیز همراه خودشان از چشمِ دلم سقوط می‌کند ... تمام می‌شوند.

بله! ناامیدی از هر انسانی که گمان می‌کردم قابل است؛ بهترین واژه می‌شود. قابلِ اعتماد؛ قابلِ دوست داشتن، قابلِ رفاقت! قابلِ قابل بودن. اما اکثریت ناقابلند. باید تعارفشان کرد به دیگرانی که در دسترسشان قرار داده اند خودشان را... تعارفی جدی! که آمدُ نیامد ندارد؛ فقط آمد دارد! دو دستی تقدیمشان کرد و رفت.

○ امروز فهمیدم من از او متنفر نیستم. هیچ‌چیز نیستم. چرا که تنفر نوعی احساس است و احساسات را باید خرج انسان‌های قابل کرد...حتی از جنس نفرتش را...

○دربابِ زندگی سابق : امروز دانستم که مرا نه مهر خویشان استُ نه کین؛ نه دلبستگی‌ست ُ دل‌آزردگی. دل مرا نه به آن طایفه الفتی‌ست ُ نه خصومتی؛ چنانم که گویی هرگز درین جهان نبوده‌اند ُ نخواهند بود. اگر نگاهی‌ست، از سر شفقت استُ بس ! از آن رو که در دیده‌ام، جمله، در فقر جان و پریشانی طبع غوطه‌ورند.

خیانت‌شان، خنجری بر پشتم نزدُ ، زخمی نیز بر دلم نَنِشاند :) که جز صلابت نیفزود بر من. آنچه بود، معرفت شد و بینش؛ پرده از رخسار حقیقت برکشید، و ماران نهان در آستینم را نمودار ساخت. خیانت نه بر من رفت، بل بر خویشتن‌شان؛ که هر که از راهِ راستی برگردد، پیش از آنکه دگر را بیازارد، خویشتن را در ظلمات فروکشد.ایشان، به هر گزینش که کردند، گواهی دادند بر آن‌که خویشتن را فروختند؛ نه تنها به من ستم بردند، بل جان خویش را تباه ساختند. و مرا همین بس، که هرچند در پی همسالی برای من در این گیتی برخیزند و در هر کوی و برزن بگردند، کسی را به دل‌پاکی‌ام و وسعت جانم نتوان یافت :) من چنان وسعتی بودم در جان‌شان، که چون از ایشان جدا شدمُ خویشتن بستاندم؛ خلایی در ژرفای وجودشان پدید آمد، که هیچ مهر ُ هیچ جان دیگری آن را پر نتواند کرد.

اینان نه تنها در حق من خیانتی روا داشتند، بل در حق جان خویش، جنایتی بزرگ مرتکب گشتند :)

دل‌چسب

از متونی که خیلی دوسش دارم و قبول ... چگوارا می گفت: خودت باش، اگر کسی خوشش نیامد، نیامد. اینجا که کارخانه مجسمه سازی نیست ... از کتاب "بی سایگان" نوشته "فرانسواز ساگان" .

بدهیای طلبکارِ همیشه بدهکار

این دنیا یه آموزشِ " تو هیچ توضیحی رو به کسی بدهکار نیستی" بهمون بدهکاره.

بپذیر

یا می گه باشه یا می گه برات برنامه های بهتری دارم ُ بهم اعتماد کن. روزهای تیرماه رو تا اینجا با مرور همین جمله‌ها گذروندم. دیروز رفتم فروشندگی تووی ۲ ساعت اندازه ۲۰ ساعت کار کردمو فهمیدم ابدن رحم و انسانیت ندارن ! همون روز آزمایشی لفت دادم. والا :| نوکر باباش غلام سیا :| با نصف حقوق ی کارگر افغانستانی انتظار ۱۲ ساعت کار جای ۳ نفر رو ازم داشتن :| ... اه یادم رف سلفی بگیرم :| تخمه بسته بندی کردم کارتن جابجا کردم ، فروشندگی کردم ، قهوه هم قرار بود درست کنم ک نکردم. برنانه داشتن که: بار تحویل بگیرم+ بچینم+ کل مغازه رو مرتب کنم+ حواسم باشه کسی چیزی ندزده+ همه جا برق بزنه بهداشت گیر نده+ آبجوش درست کنم+ قهوه درست کنم+ تخمه های فله ای و نون‌هارو بسته بندی کنم+ طی بزنم+ گردگیری کنم+ فروشندگی کنم+ وقتی مشتریا رفتن هم اون چیزا ک بهم ریختن بچینی سر جاشون و مرتب کنی ...اگه می‌شد می‌گفتن برو خونمونم تمیز کن:| تف توو ذات آدم دروغگو ! ک نود درصد این شهر جزوشن ! توو آگهی زده بود ۸ ساعت فروشندگی ! اونم صبح تا ظهر ن صبح تا ۹ شب...سفته هم میخاستن تازه... دو ساعت ۷تا ۹ آزمایشی بودم ُ الفرار 😂 چون صبح ترمیم دندون بودم ظهر نشد ناهار بخورم و شب عصر انقد کار کردم ک اومدم خونه ۱ کیلو کاهش وزن داشتم 😬 بی وجدان ی تعارف نکرد بگه آب معدنی بردار جای دوساعت کار ت! تازه دوساعت حدود ۶۰ تومن می‌شد با حساب اونا. رسیدم خونه گفتم روزی پونصدم می‌داد عمرن اگ می‌رفتم. به امیر گفتم ولی تجربه و درس شد برام...


۱-ب کم قانع نباشم
۲-قدر پول خیلی بیشتر بدونم
۳-اگه آگهی دیدم عین همون باید ازم خاسته بشه و فقط یک کار ن جای سه نفر کار کنم ، آخرم پول نصف نفر بدن بهم
۴-هر شغلی مناسبم نیس حتمن باید دولتی یا اداری باشه ک سمنی جماعت کار نکشن اضافی ازم ... رحم ندارن :|

این یارو گفته با خودش هر روز یکی ساعت ۷ بیاد کمک کنه تا چنماه کمک دارم مجانی 😬


برای ادامه دادن به نوشتن انگیزه خاصی لازمه... اما چی؟

حق پذیری

غلبه بر سندرم ایمپاستر + مرور خاطرات و روزها+ مرور نوجوانیم :))

* در تلاشم اونچه ذهن می‌گه و پذیرش داره رو سرکوب نکنم و عنوان کنم. به درک که قبلا با عنوانش حرف مفت شنیده بودم یا سرکوب شده بودم. کی بود مگه اصن؟ بادی بد بو برخاسته از رودِگانِ سگ :) ولو کمتر و حقیرتر ... از حق نباید گذشت.


* امروز تنبلی کردم ُ از گلای نوشکفته ی :)) دفتر استادم عکس نگرفتم.

* از کاهش و غلبه بر سندرم استکهلم حال بهتری دارم ^_^ شُکر :)

برداشت‌های بیهوده

چیزهایی را که از دیگران ، رفتار و حرفهایشان، برداشت کرده اید، پس ازین برندارید و سرجایشان بگذارید. بر هیچ چیز برچسبی نچسبانید... رها باشید که زیستن وقتی ذهن پراز برداشتن‌ها باشد؛ دستش سنگین می‌شود و روان غمگین. برداشت نکنید.

* برِ چه داشتی؟ 😁 برندار :| دِ حَ 😁به جای تحلیل، تجلیل کن 🤸🪁

* در بابِ روایت درمانی

رشد

دردناک بود. روزای پیانویی... مطلق ! یا سیاه یا سفید اما حقیقت دنیا خاکستریه ... نه سفید نه سیاه . و به جرات می‌گم رشد دردناک‌ترین بخش زندگیه. صدالبته که رشد روح و قد کشیدن استخوان‌های دل ، بزرگ شدنِ دل ، از همش دردناک‌تره . توو این مسیر، دو سالُ نیمِ اخیر، درد زیادی رو تحمل کردم... و درس های زیادی گرفتم‌. مهم تریناش اما برام اینا بودن که می‌گم بخشی‌شون رو خلاصه وار.

گاهی باید سکوت کرد. دور شد. نه انتقام گرفت نه حرفی زد. تنهایی و روزگار آموزگارهایی قَدَر و ماهرن که قادرن به افراد درس لازم رو بدن. اگه نور بودی و ازت گریزون شدن یادت نره خفاش ها عادت به تاریکی دارن. این رو هرگز به خودت ربط نده و شخصی سازی نکن... و یادت نره درد داشتن طبیعی برای دردهای همراهت و یارت آغوش باش اما نذار درد رو توی قلبت تیغ کنه و محبت رو ازت دریغ.و در آخر همیشه یادت باشه جهان آینه ای از توئه به خودت توی آینه نگاه کنی بهت نگاه می‌کنه و به دیگران نگاه کنی به دیگران نگاه می‌کنه.پس به خودت عشق بده و نگاه کن ...بعد دیگران

جهان و دیگران پیوند دارن تووی نوع نگاه اینم فراموش نکن هرگز.

نفس بکش حتی اگه نفس کشیدن و به تو رسیدن سخته :))

این متن صدای زنیه که زخما رو بوسیده، با اشک خودش مرهم شده، و دوباره ایستاده... :) حرفای فرزانه س...که از تله ایثار افراطی بیرون پریده و پرواز کرده ُ رفته. فرزانه ای که یاد گرفته نه سیاه باشه نه ادای سپیدی ... خودش و حقیقتِ خودش بودن ، سخته ولی آی دلنشینه ✨️🍃 با افتخار به فرزانه نوشتم ^_^ ... و تقدیم به فرزانه هایی که تووی درد رشد روحشونن ..دووم بیارید . بعدها ریشه هاتون پابوس روحتون می‌‌شن و غرق عشق‌تون می‌کنن. بهتون قول می‌دم که همون ریشه ها ثبات ُ نجاتن

*وفاداری به کسی که بهتون احترام نمی‌ذاره، دوستتون نداره، ارزشاتونو نمی‌بینه؛ حتی اگه بهتون رسمی خیانتی نکنه؛ باز خیانته. دو طرفه و در اصل خیانتِ خودتون به خودتونه.

شُکر

پارسال...
همان روز اول که آقای میم۲ زنگ زد ، با صدایی که خیالِ قرار داشت و ادعای آشنایی جدی، من دست رد زدم. نه فقط به او،بلکه به سادگی‌های گذشته‌ ام. به آن دخترک دلسوزی که همیشه آماده بود تا دردِ دیگری را در کوله ی زندگی‌اش ریخته و بر دوش کشد، حتی وقتی دوشش زیر بار درد خودش خم بود... به آن دختری که پرچم‌های قرمز را به علت فداکاری ناسالم و بی‌جا همراه با دل ِ خودش ندیده می‌گرفت. نمی‌خواستم روزهای سخت خودم را صرفا از سر دلسوزی سخت‌تر کنم.

منِ آن‌ روز، دیگر آن "دلسوزِ همیشه‌در‌دسترس" نبودم.نه نیازی به ارتباط داشتم،نه میلی به پاسخ‌گویی... یاد گرفته بودم که مرزهای دلم را با نور آگاهی خط بکشم، که دلسوزی بی‌دعوت و بی توان ُ مکان ، سرریز روح را می‌آورد. و ایثار بی‌اندازه،محبت را به کالای ارزان بدل می‌کند و وظیفه ای همیشگی‌. می‌شود ارثِ پدر ِ این و آن و می‌شود بدهکاری به زمین ُ زمان.

منِ امروز،دختر ربات‌مانند نیستم، بلکه زنی‌ام با قلبی که دست تربیت عقل را بوسیده. نه سردم، نه خاموش، فقط شعله‌ام را از آتش بی‌جهت پنهان کرده‌ام تا نسوزم ُ نسوزانم.دیگر خوبی‌هایم، در لفافه‌ی وظیفه پیچیده نمی‌شوند. تلاشم رنگ دارد، حضور دارد، و اگر بخشیدم، به رسم شعور بوده نه ضعف. برگشتم اما نه به گذشته.بلکه به خودِ روان ِ سالمم قبل از آن طرحواره ایثار در کودکی و قبل از آن روزِ سکوت‌ ُ نصف کردن لقمه و سهمِ دلِ کوچکم.

برگشته ام به زنی که "نه" گفتن را می‌فهمد،
و نهالِ عشق، محبت و دوست‌داشتن را با آگاهی آبیاری می‌کند.

*خداوند به دلِ آن مرد یا بهتر بگویم فرد صبر دهد.اما کاش اندکی، تنها اندکی،در آیینه‌ی خویش نگریسته بود. کاش فهمیده بود زنی را که پیش‌تر، با نقاب مهر و بمباران واژه‌های عاشقانه، تا بلندای طبقه‌ی دهم عواطف بُرده بود، وقتی ناگهان از آن بالا پرت کرده و رها ساخته،نمی‌توان نامش را گذاشت ""جذابیت خویش"" یا ""بیماری دیگران""‌و بر آن روان، جای کمک و پیشنهاد به درمان ، خرده گرفت! کاش دانسته بود، مادری که کنار دخترکی، زیر آوار دلشکستگی،روزها را با آه و شب‌ها را با چشمِ تر گذراند، و از غصه‌ی فرزندش، با قلبی شکسته خاموش شد ...نه به تقدیر، که به بی‌رحمی انسانی که هرگز وزن رنجی که پاشید، نسنجید ! و بر آن، با افتخار خندید!

و بعد آن "نه"ی من هنگامِ فروپاشی روان‌ش ؛ نه تنها مرزی از جنسِ خودمراقبتی بود، که پژواکِ کارمایی‌ست که از همان دستی برگشت، که پیش‌تر، داده شده بود. من، فقط به خواست خدا بر سر راهش قرار گرفتم؛ نه برای دل‌دادن، که برای دل‌آگاه‌کردن. برای اینکه بداند: وقتی غمی را عمدا بر دوش کسی گذاشتی، نباید از جهان، انتظار دلداری داشته باشی.

چرخِ روزگار آرام می‌چرخد ...
اما می‌چرخد. و عشق، گاه نه هدیه‌ست، نه رحمت؛ که زخمی‌ست با روبان فریب، پیچیده بر تنِ بی‌پناهِ دل.مراقب نقابِ عشق‌های خودشیفتگان باشید !

ذهنِ فعال شده

ذهنم این وقت شب باید کاااملا خاموش باشه اما احساس می‌کنم لازمه به عنوان ثبت کامل اینجا و این آدرس ذهنم تخلیه و سبک بشه با نوشتار. کلیپی از حسین اورا دیدم که حق می‌گفت. زیادی تووی اجتماع ما ارتباط داشتن، و تووی رابطه بودن بولد شده. در حالی که تنهایی سالم داشتن بهتر از بودن تووی رابطه بد هست که عمرت رو بذاری و تهش جز فرسودگی روحی عاطفی و مالی چیزی عایدت نشه.رابطه باید باعث رشد دوطرف و بیشتر شدن انرژی بشه نه کاهشش.

ذهنم می‌گه خوب کاری کردی قلبم می‌گه بیا بررسی مجدد کن.میم۱- ملاقات و دیت کوتاه. چهره ؛ صداقت شرافت وضعیت روان و مالی بیش از خد اکی اما ردفلگ دلسوزی زیاد برای همه . من آدم زیادی عاطفی هستم و فردا روز نمی‌تونستم تحمل کنم برا زن دیگه ای تحت هر عنوانی دل بسوزونه و آسیب می‌دیدم پس کنسل شد.

میم۲- ردفلگارو قبلتر نوشتم. سواد بالا، وضعیت مالی اکی، اما لاو بامبینگ، عدم اعتدال، عدم برنامه ریزی، تندروی در ارتباط و نداشتن اعتدال مد نظرم پس کنسل شد چون ردفلگای اختلال خودشیفتگی زیاد بودن و باید بگم به سختی طرحواره ایثارم رو خاموش کردم. فعال بشه سریعا آدم جذب خودشیفته ها می‌شه... و عمری گرفتار ...

ی-س- از اسفند ۴۰۲ اتفاقی توو پیجی آشنا شد دایرکت داد، مالی اکی، تیپ و استایل مثل میم ۱ اکی، شعور تحصیلات و شخصیت خیلی اکی, گفتم دوران متارکه ام و طلاقم رسمی نشده و تمایل به گفتگو و آشنایی ندارم.گفتن صبر می‌کنن! و صبر کردن‌. شهریور موقعی که تووی جنگ روان بودم به دلایلی، پیام دادن گفتم دررحال بازسازی عزت نفسم و مشاورم ممنوع اعلام کردن برام... دوماه بعد وانمود کردم تووی ارتباط جدی‌ام ، پیام تبریک دادن دلخوریشونو با شوخی اعلام کردن و آرزوی موفقیت کردن ... خبرم ندارن که اصن ارتباطی اونم اونجور که بیو زدم نبود.کنسل چون حس کردم زیاد در اعماق فلسفه غرقن و هیچ شوخ طبعی ندارن. از پستها، استوری‌ها و یک تماس چهار دقیقه ای در اواخر شهریور ۴۰۳ !

آقا معلم که کلا هیچی با همه صحبت می‌کرد و بیت‌المال بود .‌در دسترس بدون حد و مرز شخصی. اون دوره که ادمین اینستا بودم متوجه این موضوع شدم البته اون زمان به حال من تفاوتی نداشت اما زمانی که نخ‌دهی انجام شد چرا! خیلی فرق می‌کرد :) و آنفالو کردم.

آقای کاف و ه رو کلا کنسل کردم و گفتم فعلا هیچ توانایی برای آشنایی در خودم نمی‌بینم چون زخمی از فضای مجازی وارد روحم شد بهمن ماه. ۳ ماه راد و آقای متین ، تلاش کردن و کمک که بازسازی بشم و همین دو سه روز قبل مجدد زخم بهمن ماه تازه شد ...

میونِ کلافگی، احساسات عجیب، و نفرت خاصی گیر افتادم. برای خروج زهر نفرت چندماه تلاش کرده بودیم. با یه فرصت جبران دادن به اشتباه و انتظار اینکه پایان کتاب با الگوهای رفتاری ثابت اون فرد تغییر کنه ، رسما به خودم آسیب روان زدم. ابدا دلبستگی، وابستگی، عشق و دوس داشتن ندارم ولی تا مغز کار کنه انزجاره و خشم ... خصوصا که توهین، دروغ ، تهمت ، پنهان کاری دوبله تر مشاهده کردم. من اشتباهم این بود که اصلا جوابگو شدم ! باید کلا حذف می‌کردم و تمام. آدم تموم شده رو نباید شروع کرد. به گذشته اگه نگاه کنی نمی‌تونی مسیر درست بری. این مابین و یک سال اخیر بالای صدتا دایرکت مختلف از آدم‌های مجهول رسید که همه بی پاسخ حذف شدن جز همون ی -س به علت خاصی.... اونها که کلا گزینه نیستن و نبودن. کلا فضای نت رو برای آشنایی جدی، و ارتباط غلط می‌دونم ، من زیر سقف با طرفم شناخت پیدا نکردم نه خودم نه خانوادم... این فضا که واویلا ! درو پیکر نداره و خیلیا نقاب دستشونه.نقاب رفاقت انسانیت معرفت شخصیت ... درحالی که هیچی نیستن و از خود گریزونن بلانسبت دوستان ارزشمند وبلاگم.

و اما دوست عزیز من راد! ارتباط من با ایشون دقیقا مثل ارتباط شمس و مولاناست. البته از لحاظ عرفانی وگرنه بنده ابدا در سطح مولانای بزرگ نیستم... منظور نوع و جنس دوستی و پاکی هست. نوع انسانیت و تفکر ...

و خب، اگر روزی ارتباط سالم ، محترمانه، مسئولانه و دلانه در مسیرم باشه قطعا پذیرا می‌شم وگرنه ، این تنهایی رو روحم ، باید مثل ذهنم پذیرش کنه با آغوش باز ‌چرا که تنهایی بخشی از وجود انسانه و چه در ارتباط چه خارج از اون همیشه همراه آدمه ... و نباید ازش فرار کرد. باید باهاش آشنا شد، وسعتش داد، زیباش کرد. تنهایی من پر از آدم‌های سالم و حد و مرزدار هست، که متوجه اهمیت این تنهایی و ارزشش هستن :) و خراشی به اون وارد نمی‌کنن...

دلم، سرنوشتم و تمام ذهنم رو به خداوند سپردم. هر آنچه خیر هست، سر راهم قرار بده و برای همه نیک‌خواهان، نیک خواه باشه. آمین.

*اگر متوجه شدم که شخصی صادق نیست به او اطلاع نمی دهم.من تماشا خواهم کرد که چقدر می‌تواند در چشمان من کوچکتر شود. - تی. اس. اليوت

*ارتباط اونم سالمش، فقط بخشی از زندگیه نه تمامِ اون ...

جارو زدنِ ضمیرناخودآگاه

می‌نویسم برای آینده به شرطِ حیاتم...

حتی اگه کسی نخونه، خودم بعدا که ورق بزنم، می‌فهمم کجا بودم، چطور ایستادم، چطوری از دایره‌ی تکرار پریدم بیرون...

ادامه رمز نداره.

ادامه نوشته

دوست داشتن ...

خودم بودن رو دوس دارم. اینکه هروقت دلم بخواد هر چی تووی ذهنمه بنویسمُ ذهنم سبک بشه. اینکه با پماد زینک اکساید رووی جوش نه چندان ریز سمت چپ چونه م ، تووی آینه به خودم لبخندِ گسترده :)) تحویل بدم. اینکه حتی وقتی دخترم مجدد به لطف آت آشغال خوری دور از حضورم ، مریض شده بازم بلد باشم بگم الهی شُکرت که هستی :) و مراقبشی ... و هو‌الشفا ُ این چیزا :) ... و بعد چشمم بیفته ببینم جای کاف تووی شکرت ، واو تایپ کردم و همین موضوعِ ساده ی مسخره منو بخندونه ... من این خنده های مسخره رو هم دوس دارم ... من اینکه دارم شبیه‌ راد می‌شم از لحاظ اخلاقی رو هم دوس دارم :) ... از اینکه با وجودِ قلبِ دوزوم ( با گاف) صبح با طنابی که دخترم از شانسی درآورده طناب زدم و بعد قلبم روو هزار می‌زد ، حس خوبی گرفتم ... حتی همزمان آهنگِ قلبم روو تکراره به طور خودکار توو ذهنم پلی شد :) این پلی کردنای ذهنمم دوس دارم

کتابی هست که باید بازنویسیش کنم ، بابتش استرسی می‌شم گاهی ! اما من اینکه یه کتاب کوچیک نوشتمو هم با وجود سختیاش دوس دارم ...

تووی اخلاقام، بچه پررو بودنمم دوس دارم... اگه زمین بخورم عین تخسا بلند می‌شمو می‌گم هه هیچم دردم نیومد :)) من تخس بودنم دوس دارم . حتی وقتایی که ضعیف می‌شم ! که هورمونا وحشی بازی درمیارنو انگار تووی شهربازین ! و سوارِ ترن هواییَن :)) همونقد ناپایدار و یهو کل انرژیم فروکش می‌کنه و یه دمنوش اصابُ یه معده دم می‌کنمو به زمین ُ زمان ُ تمامِ عنترانِ حهان بدُ بیراه می‌گم ُ طبق دستور مشاورم ده دقیقه اتاق غر غر و کتک زدن بالشتمم دوس دارم ... پناه بردن به امن ترین رفیق رو هم دوس دارم :') خوددوستی و خودمراقبتی این نیس که همیشه مراقب باشم احوالم عااالی باشه .‌.. نه ... منم انسانم و پذیرش کردم که یه وقتا عیبی نداره حالم بد باشه :) اما توو همون حال بدمم خودمو دوس دارم . خوددوستی صرفا این نیس جلو آینه یه بوس برا خودم بفرستمو بگم من زیبام و همیشه کارای مفید کنم یه وقتام می‌تونم آلوچه بخورم و وقتِ دل درد بگم عیب نداره خوشمزه بود عوضش:)))) ...خوددوستی صرفا کلامی و تلقینی نیس برام ... باور درونیه ... باورایی که گاهی روی کاغذ دفتر سپاسم می‌نویسم ُ بابتشون شکر می‌کنم.

شماهم عمیقا خودتونو دوس داشته باشین. کی از خودتون به خودتون نزدیک‌تر؟ ... مگه کم کسی هستین ؟ :') برا خودتون یه دنیایین ... و شاید برا یه نفر دیگه ، همه ی دنیا ...

لینک کلیپ مورد علاقه م که بیشتر از ده بار تماشاش کردم اخیرا :))

مور مباش در گور، نور باش برای دانه ها

پستِ وبلاگ جناب سعید، دوست دانا، باعث شد این پست نوشته بشه...

خروج:

ای جانِ گم‌گشته در کوچه‌های پرزرق این شهرِ وهم،
ای دیده‌ی پُر گردِ خواب و دلِ پُر تشویشِ تمنا،
آیا وقت آن نرسیده که
نعلین از پای برکنی و بر گلیمِ خاکیِ خویش بازگردی؟

ای که در زنجیر قسط و قفسِ طمع افتاده‌ای
ای که با هر طلوع، بیدار نه از خواب، که از رویای خود می‌گریزی،
بدان ُ بخوان، که این جهان
سجاده‌ایست پرنقش، اما بی‌قبله...

پنداشتیم رفاه، رهایی‌ست :)
ماشینی آوردیم تا کارمان کند
غافل که کارمان برد
و عمرمان ریخت در تشتِ لباس‌هایی که دیگر آنِ خودمان نبودند.

چشم بستیم به تبلیغ،
دل دادیم به نسیه،
و جان فروختیم در قمارِ خانه‌هایی که خانه‌مان نشدند.

ای رفیقِ راه
بیدار شو... نه از خواب شب، که از خواب روزگاری که تو را به نام زندگی فریفت

جهان را چنان ساخته‌اند که گرسنه بمانی
حتی اگر نان در سفره‌ات باشد ! 🥖
که عطشان بمیری،
حتی اگر کوزه‌ای لب‌پُر در دستت باشد .‌🏺

پس بر خیز، ای عاشقِ نادیده
برخیز و بند از دستِ دل بگشا...
درون تو قندیلِ نوری‌ست که صد شمسِ تبریز در آن گُم‌اند
و هر فریادِ روحِ تو، طبل خروج است از این زندان بی‌دیوار

تو را نساخته‌اند برای زیستن در قفسِ زرین
تو را خلق کرده‌اند برای پرواز از فراسوی واژه‌ها،
از آن‌سوی عددها، سیم‌ها، قراردادها
از آن‌سوی ماتریکس‌ و تله ها...

اگر طالبی، بیدار شو
و اگر بیداری، قدمی بردار ...استوار ..‌

تو خود برایِ خود راه نجات هستی
تو خود؛ سفرنامه‌ای که هنوز نوشته نشده است
اما هر سطرش بیداریست
هر واژه‌ اش نور
و هر فصلش گواهِ خروج از تاریکی‌های زراندود ...

در شهری که کوچه‌هایش پر از تابلوی تبلیغاتیِ آرزوهای نسیه...

مردمانی بودند ، با چشمانی نیمه‌باز و لبخندهایی نیمه‌کار
در صفِ نانی ایستاده
که پیش از رسیدن، بویش را خریده بودند...

همان‌ها که ، کودکی که با گِل بازی می‌کرد را دیوانه خواندند،دختری که به آسمان نگاه کرد را بی‌هدف گفتند... و زنی را که با چشمانش، به عمقِ طبیعت و مخلوقات سفر می‌کرد را متلک باران کردند... ( کلیک) زبان‌های خاردار، فقط در دهان‌های عاشق سیم‌ها، موجودست...

پیش‌تر، به دلایل متعدد و محدودیت‌های زیاد،من نیز همان‌گونه بودم... بر کتف خویش بارِ رویاهایی را می‌کشیدم
که از آنِ من نبود...
و شب، با خستگیِ بی‌ثمر، به خوابِ سنگینی راهی می‌شدم
که نه شفا بود، نه فراموشی... فقط توقفی موقت برای دوباره باختن و رویای طراحان را ساختن

تا آن‌که،
روزی صدا آمد.

نه از بیرون،
بل از درون.
صدایی آهسته، اما استوار:
آیا این است زندگی‌ای که برای تو نوشتند؟ یا تویی که دیگر نمی‌نویسی؟قلم‌ت کو؟ جوهر اشتیاقُ زیستنت؟ نگاهُ شوقِ بهتر دیدنت؟

و آن صدا، چون شراره‌ای بر کاهِ کهنه ، دل را سوزاند.
نه برای سوختن،
که برای دیدن...برای آغاز....

بگو : بسم جان،بسم روحی که از غبار عبور کرد و به صداُ ندایِ درونِ خود رسید... اما با واسطه ای عجیب

راد به داد رسید..قهرمانِ بی‌ادعا...

نه شمشیر در دست دارد، نه جامه‌ای پرزرق
تنها با چشم‌هایی که فریب نمی‌خورند،
و دلی که کم نمی‌آورد... برای بیداری ... برای هوشیاری

نقشه را ماتریکس کشیده بود.
گفته بود: مدرسه، دانشگاه، شغل، وام، ازدواج، قسط، بازنشستگی، مرگ.


و همه ما سال‌ها
از روی همین خطِ باریک
مثل بندبازانی با چشمان بسته، رفته بودیم... :)

اما حالا...
من می‌دانم
که مسیر را باید خودم بیافرینم
با نَفَس، با نیت، با شهود

و اولین گام چیست؟
سکوت ...
نه سکوتی از ناتوانی
که سکوتی از درک

زبان خاموش می‌شود،
تا دوباره بشنود ... که گوشِ زبان، به جان متصل‌ست... بشنود اما
نه رسانه را، نه موبایل را، نه خبرها و تحلیل‌ها را
بل صدای درونی را
همان صدای اصیل، همان که در شلوغی‌ها گم شده بود.

در آن سکوت،
دل اولین حقیقت را می‌یابد:من کافی‌ام. من بدونِ چیزهای این دنیا، هنوز من هستم.

و این،
تیشه‌ای‌ است بر ریشه‌ی بزرگ‌ترین دروغِ سیستم:
که تو هرگز کامل نیستی، مگر با کالا و تایید

دل در آینه‌ای ساده نگاه می‌کند
موهایش، پوستش، اشک‌ها و لبخندهایش،
همه بدون فیلتر، بدون قاب،
زمزمه م می‌گوید:
من اینم. و این، مقدس است.

*تم قشنگ وبلاگم رو اگر بتونیم بروزرسانی‌ می‌کنیم که فاصله مطالب رو مشخص نشون بده و اگر درست نشد؟ عیبی نداره :) همون قبلی هم قشنگ بود و روح‌نواز

یکی از ما دو نفر

سالی که فیلم یکی از ما دو نفر اکران شد، چندین بار آن را دیدم و رفتارهای نامعقول سارا را درک نکردم. او وارد بازی خطرناکی با فرد خودشیفته شد، از روی تراس پرید تا مبادا دستش گرفته شود و بابک به حداقلِ معیارهای پیروزی ذهنش برسد، یعنی غرور و تفکر غلط به جای تلاش برای جلوگیری از آسیب جسمی. از رابطه ای وارد رابطه‌ی دیگر شد، بدون اینکه زخم‌های روانی‌اش را ترمیم کند، سوگ را بگذراند و خیانت را بپذیرد. شخصیت زن ابرقهرمان دانا را نمایش داد که به راحتی از فرد خائن عبور کرد! اما در بطن ماجرا، طرحواره بی‌اعتمادی در درونش شکل گرفت یا پررنگ‌تر شد.

روی شخصیت بابک و اختلالاتش مانور داده شد، ردفلگ‌ها بارها نشان داده شدند و دیگر دختران هم در معرض بررسی قرار گرفتند، اما هیچ‌کس به اشتباهات سارا و طرحواره‌های ذهنی‌اش دقت نکرد. شاید بهتر بود که سارا بعد از دو سال حداقل یک تراپی می‌رفت تا از زخم‌های روحی‌اش عبور کند، به جای اینکه دوباره وارد بازی بابک شود. سارا با پاسخ به سوال بابک که پرسید:تو هنوزم منو دوست داری؟ و جواب دادن به او با جمله‌ی :چه توهمی! در واقع دوباره به دام بازی‌ای افتاد که هیچ‌وقت برایش پایان خوشی نداشت و نخواهد داشت. به جای اینکه از این لحظه برای فاصله گرفتن و رهایی از گذشته استفاده کند، واکنشی نشان داد که فقط ظاهر قدرت را به نمایش گذاشت و در نهایت همین واکنش باعث شد که بابک دوباره به دنبال او بیفتد، نه از روی علاقه!

ریشه اشتباه سارا در درک نادرست از خودش و جهان اطرافش بود. ضربه‌ای که کیان، نامزد سابقش، به او زد، مزید بر علت شد. او به اشتباه تصمیم گرفت که باید به هر قیمتی یک مرد اختلال‌دار را مغلوب کند و به او درس انسانیت بدهد تا نشان دهد که دیگر هیچ‌گاه قربانی نخواهد شد و قدرتمند است. اما این تصمیم به چرخشی کور و بی‌پایان تبدیل شد که او را به سمت بازی‌های بی‌پایان سوق داد. سارا در مواجهه با یک مرد دون ژوان درگیر بازی‌ای شد که هیچ‌گاه برای هیچ‌کدام از آن‌ها پیروزی نداشت اما به غلط سارا را در انتها پیروز نشان دادند.

در این میان، غرور ناشی از آگاهی بر اختلالِ بابک و وسوسه تغییر دادن و امید به اصلاحِ اخلاق بابک نیز از دیگر اشتباهات سارا بود. هنگامیکه خواهرِ نامزد سابقش گفت بابک یک دون ژوان است، سارا با بی‌توجهی این هشدار را نادیده گرفت و فقط کتاب‌های مربوط به دون ژوان را خواند. در حقیقت، سارا در این مسیر تصمیمات عاقلانه‌ای نگرفت. زن عاقل و سالم وقتی ردفلگ‌های دون ژوان و افرادی با اختلال‌های شخصیتی را می‌بیند، وارد مبارزه‌ای نمی‌شود که نتیجه‌ای جز آسیب ندارد. بلکه او از بازی فاصله می‌گیرد، از سیاست هوشیاری و خودمحافظتی استفاده می‌کند و به زندگی خود ادامه می‌دهد، بدون اینکه به دام بازی‌های روانی و تحمیلی بیفتد.

این نکته برای زنان ضروریست که هیچ‌گاه درگیر بازی‌های روانی نشوند و به سلامت روانی و خودشناسی خود اولویت دهند. کتابی که در حال ویراستاری آن هستم، بخش اعظمش به اختلالات شخصیتی -روانی ؛ و کارکردُ نقش هورمون‌های اعتیادآور در بازی های روان ؛ همچنین بازی‌های روان‌شناختی سیاه و تفکرات غلط مربوط است و راه‌های پذیرش، درمان، زمان، و دوری از بازی‌های بی‌پایان برای جلوگیری از آسیب را شرح می‌دهد.

اگر فیلم را ندیده‌اید و در تعطیلات وقت آزاد دارید، به عنوان یک نوستالژی دیدنش بد نیست، اما باید بگویم که فیلم نکات کلیدی‌اش عنوان نشده و در سکانس پریدن از تراس، که دقیقه دوم به بعد قابل مشاهده است [ کلیک]، سارا در دعوا دچار اشتباهات انسانیتی شده و حتی به خودشیفته دلسوزی می‌کند چیزی شبیه سندروم استکهلم! در فیلم‌هایی که با این سبک و انتقامجویی از خانم میلانی دیده‌ام، تنها ملی بود که کمی کمک تراپیستی دریافت کرد و آگاه شد، اما متاسفانه دیر بود...

نگیر

خب پست وایب سال نو بسه. بریم مرحله بعدی.یادآوری به خویش‌تن:

نگرفتنی‌ها:

امور رو سخت
مهم
جدی
حرفا و دنیارو به شخصیتم و خودم
قلابِ مقایسه
خودمو دستِ کم
گذشته هارو به دست
مسئولیت دیگران رو به گردن
کینه ُ نگرانی به دل

همینه.سبک برو جلو، دلخوشیا رو بگیر، بقیه رو ولش کن. سال جدید، سالِ دلِ آروم و لبخندای بی‌دلیلته!🧘‍♀️

به قدری نگرفتم ، که بالشت دخترجان وسط پذیراییه همراه پتوش ، خودمم لم داده و ریلکس. عیده؟ به سلامتی که عیده .یاد این نوستالژیه افتادم هیچوقت قدیمی نمی‌شه.تازه وایبشو به طور خالص بعد از ده سال، از اعماقم می‌فهمم :)) فارغ از دنیا ...

*تا اطلاع ثانوی کامنتی ارسال نمی‌شود .

وزنه ی سبکتر مثل پرِ کاه-پست ثابت

هروقت می‌خوام وزنه و فازِ دپ بردارم زیادی برام سنگینه ... بوق می‌زنمو وزنه ی سبکِ پرِ کاهی بر‌میدارم :-"

*انسان با صمیمیت بی اندازه با دیگران از قدر و احترام خود میکاهد زیرا طبع پست (بلانسبت دوستان وبلاگی) از همه چیز سوء استفاده میکند ،بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است. از این رو آدمی باید بکوشد علی رغم گرایش طبیعی اش به مردم داری در مراوده با آدمهای بی سر و پا بیشترین خست را به خرج دهد. قانون ۱۷۳ گراسیان میگوید: از صمیمیت بی اندازه در مراوده بپرهیزید. ویلیام شنستون در کتاب جستارهایی در باب مردان و مرام ها میگوید فضیلت ها همانند افشانه اند همین که در فضای آزاد بگذاریدشان عطر و بویشان از بین می رود.

فضیلت ها همانند گیاهان بسیار حساس اند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند.*

* آرتور شوپنهاور هنر خودشناسی*

~~~~~~~~~

دزسزتز دازارزمز

5:55

با نام خدا 🌟 و به نقل از هوشیار نت با اندکی ویرایش و افزایش گزینه‌های لیست :) و ثبت نظرات شخصیم :))مثل سال قبل ؛ روزمون رو شروع کنیم .

تصمیماتی برای داشتن سلامت عاطفی در سال ۱۴۰۴

  • زیادی توضیح نمیدم، اگه حرفمو اشتباه متوجه بشن اشکالی نداره. سوءتفاهم یه چیز طبیعیه تو زندگی، نه نشونه‌ی اینکه ارزشی ندارم! 😊

  • من خودمو با انرژی بقیه تنظیم نمی‌کنم، سعی می‌کنم طوری رفتار کنم که خودم بهش افتخار کنم، و فراموش نمی‌کنم طبق روال سابق یک روزهایی رو هیچ‌کارِ خاصی نکنم و استراحت کنم و این به معنی منفعل بودن نیست. 🌱

  • دیگه سعی نمی‌کنم دیگران رو تغییر بدم ( به من چه 🤭) در حالی که خودمو نادیده می‌گیرم. اگه کمکی خواستن و در توانم بود، انجام میدم، اگه نه، رد میشم. یادم می‌مونه که گستاخی آدم‌ها گاهی از بی‌سوادی عاطفی، نداشتن فن بیان یا حتی شعور میاد. پس چیزی رو شخصی‌سازی نمی‌کنم و سبک رد میشم! 🍃

  • وقتی کسی با من بی‌ادبانه رفتار می‌کنه، می‌فهمم که داره با یه جنگ درونی دست‌وپنجه نرم می‌کنه. من وارد جنگ‌هایی که مال خودم نیست، نمی‌شم. صلح رو انتخاب می‌کنم. ☮️

  • هرگز بیخودی سعی نمی‌کنم که همیییشه فقط نکات مثبتو ببینم طبق اصول روان‌نشناسی زرد. قبول می‌کنم که دردناکه و احساساتم حق دارن وجود داشته باشن و برون ریزی سالم بشن و عواطفم بروز داده بشن نه سرکوب اما یادمم نمی‌ره که گذران... لباس ابدیت تنشون نمی‌کنم و به تمامِ بخش های زندگی انتقالشون نمی‌دم که زندگیمو مختل کنن! مثل ابرها میان و میرن... و هیچ عیبی نداره. تلاشمو برای بهبود حالم می‌کنم و به احساسم اجازه میدم که به مرور زمان خودش کم‌رنگ بشه. 🌦️💙

  • روی کنترل احساساتم کار می‌کنم. قبل از اینکه ناخودآگاه واکنش نشون بدم، یه لحظه مکث می‌کنم... می‌بینم که اینکار چقدر بهم اعتمادبه‌نفس میده. 💪

  • از آدمایی که هم‌فرکانسم نیستن و یا انرژی‌خوارن؛ دوری می‌کنم و فراموش نمی‌کنم که اولویت خودمم 💫🌸

  • روتینم رو مفیدتر و سلامت‌تر می‌کنم و بیشتر مراقب خوراک جسم و روح و ذهنم می‌شم... روند سابق رو برای خودمراقبتی ادامه میدم. هر فیلمی نمی‌بینم هر کتابی نمی‌خونم؛ هر آهنگی گوش نمی‌دم مگر به آرامش و رشدم کمک کنه💌

  • گاهی اوقات باید محدودیت‌های خودم رو بپذیرم، بدون اینکه حس کنم کمبود دارم. 🌱هر کسی مسیر خودش رو داره و تغییر نیاز به زمان و صبر داره. ⏳صبر یعنی آگاه بودن از اینکه هر لحظه، بخشی از فرآیند رشد منه. حتی وقتی به اشتباه احساس می‌کنم عقبم یا دستاورد خاصی ندارم، باید با خودم مهربونتر باشم.پذیرش محدودیت‌ها و عدم نگاه اشتباه به اونها به عنوان موانع ؛ هم به من فرصت یادآوری قدرت‌هام رو می‌ده و هم کمک می‌کنه تا بدون فشار بیش از حد، پیش برم. اشتباهات و کندی‌ها بخشی از مسیر رشد و یادگیری من هستن و طبیعین 🌟

  • به خاطر نگه می‌دارم: بیش از توانم از روح و روانم انتظار نداشته باشم خصوصا دوران های خاص و سخت... مثل دونده ای که وقتی پا ش آسیبی می‌بینه خودشو مجبور به شرکت در مسابقه برای بردن جام طلا نمی‌کنه!🧘‍♀️

  • افزودن یادگیریای دروس و کارهای مورد علاقه م طبق زمان و توان؛ به لیست جدید ✨️💫

  • من هر روز از کسانی که باعث میشن احساس دیده شدن و امنیت کنم، تشکر می‌کنم. همون‌طور که اونا برای من انرژی گذاشتن، من هم همین کار.و براشون می‌کنم. ❤️✨

پذیرش حقیقت

هوش مصنوعی: ابزاری برای پیشرفت یا بهره‌برداری؟

در طول تاریخ، انسان‌ها همیشه از همدیگر بهره برده‌اند؛ از زمان ساخت اهرام مصر تا به امروز، تنها شیوه‌ها و ابزارها تغییر کرده‌اند. اکنون هوش مصنوعی به یکی از این ابزارها تبدیل شده است. در این دنیای مدرن، باید هوشیار باشیم که درگیر تله‌های جدیدی نشویم. درست مانند تله‌های روانشناسی سیاه! با شناخت و تشخیص آنها می‌توانیم هوش مصنوعی را هوشمندانه به کار بگیریم، این ابزار را به خدمت خود درآوریم و در دام وابستگی‌ها و اجبارها نیفتیم.

استفاده آگاهانه از این تکنولوژی‌ها نه تنها در روابط، بلکه در علم و پزشکی نیز مهم است. گاهی حتی خودمان متوجه نمی‌شویم که در یک رابطه عاطفی با انسانی دیگر هم ممکن است از ما بهره‌برداری کلانی شود. وقتی این مسئله را می‌فهمیم، متوجه می‌شویم که احساسات و انرژی‌ و حتی سرمایه مالی مان صرفا استفاده شده است. به همین شکل، در استفاده از هوش مصنوعی هم گاهی افراد زیرک‌تر، بدون اینکه متوجه شویم، از ما به سادگی سو استفاده می‌کنند.

اما اگر این ارتباط و کاربرد به صورت آگاهانه، از روی درک و هماهنگی و بدون اجبار یا وابستگی باشد، اشکالی ندارد. این استفاده باید به انتخاب موقت خودمان باشد، نه به عنوان یک الزام. مهم این است که مراقب باشیم که در دام افراط و تفریط نیفتیم.

در نهایت، زمان و مکان محدودند، اما اثرات ما در این دنیا می‌تواند باقی بماند، به شرطی که از هوش مصنوعی با درک و انتخاب آگاهانه استفاده کنیم و از تله‌ها و بهره‌برداری‌های پنهان جلوگیری کنیم.

ف.پ. ۸اسفند۴۰۳

* بی‌ربطانه: یک عدد مادر امروز با کفش‌های دخترش به دفتر کار استادش رفته است. پا شدُ هم دیده شد،دیگه پسندیده شد هف هش جفت کفش داره و پاش به سرعت در حال رشده :| گمونم تووی کفشاش کود داره دیگه این مال من باشه پس کار دنیا برعکس نشده هاااا... همین تازگی دخترجان صاحب کتونیای من شده بود یه مدت بعد داغونشون کرد و بهم پسشون داد

نقضِ تفکرِ رومانتیسیزم

راست می‌گفت! خیلی بچگانه‌ست اگر فکر کنیم همه باید روابط طولانی مدت داشته باشن یا ازدواج کنن! هیچ آدمی نمی‌تونه از طرف خود بیست سال دیگه ش تعهد بده که سلایقش؛ علایقش، خواسته هاش، نگاهش به عشق و احساسات عوض نمی‌شن و ثابتن. وقتی ۹ سالته و دختری هستی عاشق دامن گل‌گلی و عروسک، یا پسری طرفدار تفنگ و ماشین کوکی، و چندسال بعد، همون عشق رو میندازی سطل زباله یا در حد نگهداریش به عنوان نوستالژی توی کمدت، و یادگار ! اما دیگه تمایلی به بازی نداری چون رشد کردی و حالا تفسیر دیگه ای از عشق و علاقمندی داری و اون رو به نظر خودت؛ توی چیزهای دیگه پیدا کردی. بزرگسالی دلیل محکمی برای تعهد دادن نیست چون انسان در حال تکامله... سال به سال سلیقه و نظر و آگاهیش تغییر میکنه ! فقط در یه صورت میشه که در ازدواج متعهد موند اونم این که خودمون و خواسته هامون رو فدا کنیم اونم فداکاری سالم و با رشد هماهنگ...بر اساس احترام متقابل و هم‌سویی با ارزش‌ها ! نه به قیمت نادیده گرفتن مشکلات اساسی. به هر حال دونفر باید نیازهای جدید خودشون و طرف مقابل رو بشناسن و برای حفظ رابطه ؛ به‌طور مداوم کار کنن. دوستم دکتر شیدوش- هاشمی نوشته بود، اگر هر هفت سال چیزی به ارتباط اضافه نشه، اون رابطه از درون فرو می‌پاشه حتی اگر ظاهر کاملا سالم و موجهی داشته باشه. و اون چیز باید مرتبط به دو نفر باشه نه صرفا زادو ولد! بلعکس... باید بین دونفر و در راستای رشد رابطه باشه‌.

* ارتباط ولو کوتاه، اگر عمیق باشه، نیاز به گذروندن دوره سوگ و سلامت شدن روح و عواطف داره و اصلا نیاز نیس از رابطه ای بیرون نیومده به رابطه دیگه بریم صرفِ تنها نبودن... تنهایی خیلی مقدسه.

ادامه نوشته

جنسِ بد

از بدتر شدنِ جنسم، ناراضی نیستم! من از خواندنِ آینه شدنِ رفتاری شمس هیجان‌زده شدم و لذت بردم همانگونه که خودم از سه هفته قبل تبدیل به آینه شدم‌. به جای خشم، غم و دیگر واکنش‌ها کافیست که آینه شوی! تا درک کنند چیستند... و کیستی! که خمیرمایه ای بسیار فراتر از پخت حلوا و کارهای ساده در درون داری اما از کارهای ساده نیز شگفت‌زده می‌شوی و تحسینشان می‌کنی!

لذت می‌برم ازینکه خودم را بیشتر دوست دارم و برایم مهم نیست دیگران مرا خودخواه، بدجنس و امثالهم بنامند! چرا که نه؟ آدم خودش را نخواهد، که را بخواهد؟ اصلا آدمی که خودش هم خودش را نخواهد، هیچکس نمی‌خواهد چرا که جهان، آینه و بازتابی از درونمان است. این را هم پیش‌تر، نوشته بودم. سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ نوشته بودم. چیز زیادی تا رسیدن فروردین نمانده...

دل‌آرام گشته ام که شیخ معصومه با آرامش گفت، آن‌ها را ولشان! آنکه باید، به وقتش می‌آید. درست است. دیگر تفاسیر روانشناسی و حدس‌ها، اهمیتی ندارد. آنچه باید اتفاق بیفتد، می‌افتد. در مجله روزهای زندگی دراین نسخه توصیه جدیدی بود. از دیروز نیت کرده بودم و منتظرش... عیناً جوابی داد که باید. مثل هر نسخه ی دیگر که با نیت تهیه اش کردم.به صفحه ۳۰۰ کتاب نزدیک شده ام. عادت به رها کردن کتابها، ندارم... و این عادت بد نیز برایم دلچسب است.

* یک صفحه از کتاب، که نظر شمس دقیقاً و عیناً حرف‌های سه هفته قبلم بود، یادگاری برای میم گذاشتم. یک شعر که درباب مریدان نادان سروده بودم... با علت سرودنش... مختصر و به طور داستانک.

* فرقِ خود را خواستن وفردِ خودخواه بودن را با، همه چیز‌را فقط برای خود خواستن و خودخواه بودن متوجهم. این را هم متوجه‌تر شده ام که مردمان عادت دارند هر دو نفر را به حالت تفسیر دوم ببینند. خب ببینند!

* چند صفحه ای را خندیدم. یکی دو صفحه را عمیق گریستم. خصوصاً مرتبط با مرد مست! و مرد بیمار... الباقی صفحات موارد خاصی نبودند و صرفاً هم‌سانی فکری بود... اما چند‌صفحه را با ذره ذره وجود، نوشیدم.

August 30, 2021

هر کجا مانع هر ضرر شوی ، منفعت ست...
دور از زخم‌و شرر دگر شوی، چو نعمت ست!
حکمت او نباشد بدُ بی‌خوبی ُخیر
سان یک قایق بُود ، دریای حکمت ، مهلت ست
که بیابیُ شناسی این جهانُ آدمان...
ندهی پرورشی مار ، که جنسش ظلمت ست ...
بتکان پیراهن خود ، آستین را، اکنون
فرد عاقل نگزندند، دو بارَش ، غفلت ست
خوبی ات را گر نبیند ، نباید رنجش
ذات هر مگس همین ست ، گل برایش ذلت ست
بداهه ای که خرداد ۴۰۰ نوشته بودم.

و اما برای امروز... خدایا همه چیز رو به تو میسپارم. گیج شدم و نمی‌دونم کار درست چیه. کمی استرس دارم. بعدا به این پست اضافه می‌کنم نتیجه گیری امروز رو...

+ پیش‌تر نوشتم . و این ویدئو هم تکمیل کننده اون پست... اگر کسی گذری ازینجا رد شد، شاید شنیدن و خوندنشون براش مفید و لازم باشه...

ادامه نوشته

هروقت کسی بهت حس ناکافی بودن داد به یاد بیار/ مولانا

حکایت :دباغی که کارش پیراستن پوستِ احشام از مدفوع و کثافت بود، روزی گذارش به بازارِ عطر فروشان افتاد. بوی خوشِ عطرهای مختلف فضای بازار را آکنده بود و مشامِ عابران را می نواخت. امّا این دبّاغِ نگون بخت از آنجا که شامّه‌اش به بوی مدفوع عادت کرده بود از بوی عطر کلافه شد و همانجا بر زمین افتاد و مدّتی روی زمین بی حرکت و بیهوش ماند. مردم از چپ و راست گِردِ او جمع شدند و هر یک از آنان می کوشید او را به هوش آورد . یکی گلاب به سر و صورتش می زد و دیگری عود و عنبر می سوزاند . این درمان ها هیچکدام حالش را بجا نیاورد و همچنان بیهوش بر زمین بود تا اینکه این جریان به گوشِ یکی از برادرانش رسید . او به محضِ اطلاع مدفوعی متعفن بدست گرفت و دوان دوان خود را به بازارِ عطاران رسانید و با چالاکی صفوفِ فشردۀ جمعیت را از هم شکافت و بر سرِ دبّاغِ بیهوش رفت و آن مدفوع را به بینی او نزدیک کرد. پس از مدّتی دبّاغ تکانی خورد و بهوش آمد و از جا برخاست. همۀ حضّار از این امر سخت تعجب کردند .

چون جُعَل گشتست از سِرگین کشی / از گُلاب آید جُعَل را بیهُشی
هم از آن سرگینِ سَگ دارویِ اوست / که بِدآن او را همی معتاد و خُوست
اَلخَبیثات لِلخَبیثین را بخوان / رُو و پُشتِ این سخن را باز دان [ زنانِ پلید از آنِ مردانِ پلیدند و زنان خوب از آنِ مردانِ خوبند]
ناصحان او را به عَنبر یا گُلاب / می دوا سازند بهرِ فتحِ باب
مر خبیثان را نسازد طیّبات / در خور و لایق نباشد این ثِقات

مولانا می گوید : از آنجا که مشامِ دلِ حق ستیزان با بویِ جانبخشِ حقیقت اُنس ندارد . آن روایح جانفزا را برنمی تابند و از آن گریزان اند و دل در گروِ افکار بی اساس و مبتذل می نهند .

* مشاورم می‌گفتن روانشناسا می‌گن: علت اینکه کسی فرد بهتر و سرتر رو رها می‌کنه و به سمت فرد کهتر میره، به زندگی و درون خود فرد برمی‌گرده نه بی‌کفایتی یا ناکافی بودن شخص مناسب و اینکه عادت به جهنم آشناش داره نه بهشتِ ناآشنا. و بلوغ عاطفی یعنی چیزی رو شخصی سازی نکنی و به خودت نگیری‌.‌ گاهی هم ممکنه ما بهترین باشیم اما اونها آماده داشتنِ بهترین نباشن یا حتی لیاقتش رو نداشته باشن... پس، ببین، بشنو، رد شو‌ و بخند‌.

نیمه

هیچ نیمه ی گمشده ای وجود ندارد ؛ تنها چیزی که وجود دارد تکه هایی از زمان است که در آن ها ما با کسی حال خوشی داریم ! حالا ممکن است سه دقیقه باشد ، دو روز ، پنج سال یا همه ی عمر ...

آنتوان چخوف 📚 زندگی من

انتظار

رمز موفقیت و آرامش نداشتنِ هیچ انتظاری از هیچ آدمیه ... ولی از خدا تا دلت میخواد انتظار داشته باش . اما با صلاحدیدِ خودش و بدون پافشاری و اصرار . بدون عجله ک گار گجله س ... و بسپر به خودش ک دقیق ترین ساعت رو داره و خبر از حقیقت ها ... شُکر و مثل همیشه به خداوند میسپرم تا رها باشم .

ی متنی نوشتم توی اینستا اینجا هم ثبتش خالی از لطف نیس :) . وقتی از شدتِ حسِ زرنگ بودن و فریب دادنِ آدما با دُمت گردو میشکنی یادت باشه روزگار موقعِ خوندنِ فاتحه ت ، گردوهاتو میذاره توی خرماهات ، مجلسی تر بشه براااات 🤌 ! زرنگ :)) ...

دیو همیشه دیوه

اونی که سواد رابطه عاطفی نداره مثل فردیه که خوندن و نوشتن بلد نیست . به چرت و پرتای فضای مجازی نباید اهمیت داد . کسی که با تو بی سواد بود با دیگرانم بی سواده هر چقدم ک ادعا داشته باشه و ادا ! نمیشینه نامه عاشقانه برای کسی دبگه بنویسه دال بر اینکه دوسش داشته و برا تو ننوشته چون دوست نداشته . یک بی سواد ک اختلالات روان هم داره و خودش رو مرکز جهان میبینه ، که همه باید دورش بگردن ، وقتِ نامه نویسی باز بیسواده . فرقی هم نداره طرفش اره و اوره و شمسی کوره باشن یا حلوای بدست اومده از غوره ...