سین
ما از شهری گذشتیم که آجرهایش ذکر میگفتند و گنبدهایش آسمان را به زانو میآوردند اما آنچه مرا به سجده انداخت، دستهای تو بود. بندِ کفشم را بستی چونانِ مردی که میداند باید جهانِ زنی را از خاک جدا نگه دارد...دستم را گرفتی محکم و بیتردید و هر بار که با شگفتیِ کودکانه گفتی تو همسر منی در صدایت لرزِ ایمانی تازه بود ایمانی که از دل برمیخیزد. از معماری گفتی از هندسه و رازِ آبیِ گنبدها چنان با ذوق و شوق که گویی خودت خشت بر خشت نهاده ای بوسههایت کوتاه و آرام بود اما در آن گرمایی داشت که هزار کاشیِ فیروزهای از آن بیبهرهاند. و آنگاه که وقتِ رفتن رسید، کنارِ اتوبوس ایستادی فقط نگاه کردی بغضی در چشم داشتی که مردانه پنهانش میکردی، و من آن را خواندم چنانکه زمین، بارانِ نیامده را میخوانَد و دانستم عشق، همین ایستادن است ...همین نرفتنِ دل، وقتی تن ناگزیر از رفتن است عزیزِ من ❤️