حذف تروما

۱۴۰۴/۱۲/۰۶
15:55
یوکابد

سعی کردم با خاطره‌نویسی یا سفرنامه کوتاه، بخش نوشتار ذهنم رو فعال کنم... اما انگار با اجبار شدنی نیست. فصلش یا تموم شده یا خواب زمستونیه. به هرحال سعی می‌کنم سخت نگیرم. امروز برای یار ناراحت و غمگینم. امیدوارم زود احوال دلش مساعد بشه.‌.. دیروز رفتم کلاس تیراندازی تا مهرآ رو ببینم. آنچه خودش تجربه کرده بود رو به عنوان درس زندگی بیان کرد... و در نهایت گفت هم زمان لازمه ، هم منطقی بودن و عدم ترس‌... گفت به معجزه هم اعتقاد داره. نمیدونم ولی یه سری باورها در من ازبین رفتن. فقط می‌دونم فعلاً دلم نمی‌خواد سخت بگیرم.

© The girl from Jerusalem