03:04

۱۴۰۴/۰۵/۳۰
3:5
یوکابد

برای شغل سیسترش، مشکلاتی پیش میاد در حد همون شعر حافظ که افتاد مشکل‌ها ! دقیقا همون. برای مشکل اصلی‌ش که پنهانه، موجودات غیررحمانی دخیلن و همسایه‌ش شدن که همین منو این وقت شد از خواب ناز بیدار کرد :)) لامصبببببببببببببب :))

چرا بیدار کرد؟ خب استادم مستقیم نمی‌تونس باهاشون صحبت کنه و بگه که از اون مکان خارج بشن. مترجمی که اومد شبیه انسان بود. تازه منم بغل کرد. به چشاش که نگاه کردم فهمیدم انسان نیس سن بالا داره خیلی بالا و نوع چشاش و نگاهش که نگم. غیرمستقیم می‌خواست بگه: ی کم بترس خب :)) ولی مهربون بود در کل :)) و ترس از اینکه چه راحت تغییر شکل می‌دن و صداهای غیررحمانی که از اون سمت اومد و تایید دادن برا رفتن، باعث شد هنگ کنم :)) و بیدار بشم. حاااااژی من شکر قهوه‌ای میل کردم درباره اینکه شاید بتونی کمکی بهشون کنی گفتم. هر چقدم کمک کنی تا دلی و قلبن نخوان، اثرش موقته عینهو مسکن... دل باید صااااف باشه صاااف ...

○ اگه دخترم بیدار بود الان اولین حرفش این بود که یادته اس مس زدی به حاجاقا اشتباهی نوشته بودی "حاجایا" :)))) هه هه حاجایا !

○ حاجایا که چیزی نیس من لیست خریدمم یه بار اشتباهی برا حاجایامون فرستاده بودم ب جای اهل بیت‌مان :)))) هارهار! بعدم با اعتماد بسقف کامل اعلام کردم حضوری که شرمنده من حواس ندارم نگاه ب نام مخاطب نکردم طبق عادت به باراترین پیام سریع سند کرده بودم :))) گفتن متوجه شدم اشتباه ارسال شده :)))

○ وز آنجایی ک خوابم نمی‌بره، من صبح دفتر برو نیستم D: هماهنگ می‌کنم خودشون بزنگن ( ایموجی خسته‌ی کسرخواب‌دار)

○ شکر نعمت نعمتت افزون کند... کفر نعمت... :| استغفرلاااا! خجالت نمی‌کشی کفر بگی؟ خنگ!

برچسب‌ها: غریبه، جوجک
© The girl from Jerusalem