نورَکَم

۱۴۰۴/۰۵/۳۱
0:54
یوکابد

مست قرصِ رفعِ سرماهای خورده شده، و کدورت بدن و روح، رتج‌ش معده از ذهنم. این حال را بسیار دوست دارم. مستانه‌نویسی نامش گذارم؟ دارم از کمبود خواب بی‌هوش می‌شوم ولی دستم مرا سمتُ سویِ کویِ نوشتن می‌کشاند.

این‌روزها دیگر دستُ پنجه نرم کردن نیس، ما حالا پا و پاشنه را نیز نرم کرده ایم...

همین روزها که عامدانه نور را از محفلمان برای کیسه‌های گشادشان می‌ربایند، همین روزهای عامدانه، پایان خواهد یافت و ما جاودانه خواهیم ماند. ما نور را به خانه و عشق را به جانُ کاشانه برخواهیم گرداند... این خط این نشان این هم علامتِ فرا رسیدنِ زمان.

تمام کوشش‌م بر اینست رسالتم را آن‌گونه که باید به انجام رسانم و صدای ذهنم را به سرانجام... دیگر مغز خاموش شد ... فردا بیشتر مهمل خواهم گفت... شاید هم چندی از شهدُ عسل..‌.

© The girl from Jerusalem