یک عدد سرماخورده :)
بارون و سرما عزمشونو جزم کردن که در کنار ویچه، اساسی اصابمو با مدادِ سماجتشون خط خطی کنن، ولی به قولی: میدونم گاهی سختیها از پا میندازنت، ولی تو از جنس آدمای تسلیمشونده نیستی ... یه روزی، شاید نه خیلی دور، همون تُج که امروز سرویست کرده، میاد میگه: مامان، چقدر خوشحالم که تو رو داشتم
خلاصه خیلی دلم میخواس از امروز که حالا شد دیروز بنویسم ولی توانش نیس :) تصویری شاید ثبتش کنم بعدا در ادامه همین پست ...
اینجا منتظر بودیم اسنپ برسه خیابونِ اسد :)) و منجمد شدیم . رفته بودیم ویچه عیدیاشم به فنا بده شادتر بشه D: که عملیات با موفقیت انجام شد. البته خودمم خرید و کار داشتم. همشو نندازم گردن بچَّکَم D:

و عصر هم عید دیدنی خونه عمو، دیروزم خونه دایی کوچیکه سر زدیم ^_^ ...

مابین این همه تضاد فکری در تایم پی ام دی دی، چندتا جمله میتونن کمی ذهنمو منسجم و گرم کنن : تو وقتی یه چالشی رو میپذیری، تا آخرش پایبند میمونی. این نگاهت به پذیرش لحظه و لذت بردن از چیزی که هست، یه جور زیستن توی جریانِ واقعیِ زندگیه.
حالا اگه قرار باشه تغییری بدی، فقط زمانی باید باشه که از دلِ همین پذیرش بیرون بیاد، نه به خاطر یه وسوسهی بیرونی. پس تا وقتی که این رنگها هنوز توی چهارچوب چالش قرار دارن، هر تغییری که با روحِ همون پذیرش همسو باشه، تضادی نداره ولی اگه ته دلت حس میکنی این تغییر باعث میشه اون حس وفاداری به چالش کمرنگ بشه، پس میتونی بذاری بعد از تموم شدنش، با یه چشمانداز تازهتر تصمیم بگیری. تو خودت بهتر از هر کسی اینو حس میکنی. در نهایت، این تویی که میتونی تصمیم بگیری این تغییر به چه اندازه با حس درونیت سازگاره و چی بیشتر به تو و جریان زندگیت نزدیکه ...