خودمراقبتی ادامه دارد ... بیش از پیش
ذهن، حرم است ... نه حیاط خلوت قلمهای بیقید.حواسمان باشد چه میخوانیم، چه میبینیم.برخی نویسندگان، نه راوی درد که دلال رنجاند.ورودشان به ذهن، یعنی خروج آرامش...
امروز ظهر، با دلی خسته از هیاهوی روزهای به ظاهر تعطیل، منتظر تکرار پایتخت نشسته بودم؛ آن امید ساده و همیشگی به لبخندی از رحمت، که شاید اندکی مرهم شود بر این دل زود رنج. آنتن یار نبود و ناگزیر، دل به بازپخش TV8 سپردم. اما تغییر ساعت بازپخش، همهچیز را بههم ریخت و بیرضایت من، پای قسمت تازه از تاسیان نشستم. توفیق اجباری بود، بیهیچ آمادگی قبلی... با خودم گفتم: آن صدای شلیک در قسمت هفتم، اگرچه بلند، مرگبار نبود... مشقیست قابل نجات...منوچهر اما احمق و خودخواهتر از آن بود که میپنداشتم.
سکانس تشنج مریم، بیرحمانه دستی کشید روی خاطراتی که سالها خاک خورده بودند... تشنجهای خودم، آیسییو، سیسییو، ماهها نبض بیقرار و قلبی بیمار که مدام از مرز رفتن برمیگشت. پیشتر هم نوشتم منباب ردفلگها و اختلالات:
شخصیتهایی چون خسرو، که بیوقفه مسموم میکنند، نمایندهی تمام انسانهای دچار اختلال و رابطههای سمیاند.
نمایندهی آنهایی که تله میسازند، وانمود به بیخبری میکنند، تظاهر به دلسوزی، اما همچنان در بند خود و خواستهی خود باقی میمانند؛ بیاعتنا به زخمی که بر روان دیگران میزنند.
خسرو تنها یک نام نیست؛ نام جمعی از تخریبگران خاموش است که در لباس درام، به خانهات میخزند.
وقتی تصاویر تمام شد و پرده بسته، چشمهایم بارانی بود و بینیام فشفشکنان از هقهق و سرم دنگ دنگ کنان از میگرنِ عود کرده ی غیرتی ام که هرگز گریه ام را تنها نمیگذارد و در آغوشش میکشد. در دل گفتم: حالا پایتخت میرسد ! حالا رحمت، با طنز بیتعارفش، میتواند رختِ چرکِ گذشته را در تشت طنز بیندازد و ردِ تازه شدن زخمها کمرنگ شود...
اما پایتخت نیامد و نیامد ...
طبیعیست... هنوز یک سال نشده از تلهی یک خودشیفتهی دوقطبی جان به در بردهام. زخمیام. انسانم. و آسیب، حافظهای چابک دارد.
خواستم خودم را دلداری بدهم روزِ آخرِ تعطیلاتِ پرکارُ دوندگی! اما قسمت ۱۵ جانسخت هم خودش را رساند ،جان سخت بعد از ۱۳ هفته ندیدن، نهتنها موضوعش سالم و آرام نشده بود بلکه با تمام قوا حالم را با خاک یکسان کرد.
چندین هفته قبل ، کلیپهای کوتاه از قسمت دومش در اینستاگرام چرخ میخورد... همانجا، با خودم عهد بستم نبینمش، برای مراقبت از ذهنم... برای به تاخیر انداختن سقوط بعدی.
اما امروز در انتظارِ پایتخت ، دیدم و افتادم.
انتظار داشتم یکی از آن ، آدمهای با غلط ِ اضافی، خودش و دیگران را به تباهی بکشاند؛ اما آنچه ندیده بودم، عزم راسخ نویسندگان بود برای تحقیر شعور مخاطب.
و اینگونه بود که نهتنها ذهن، که حرمت احساس هم به یغما رفت.
در نهایت، تلویزیون را خاموش کردم و لقایش را به عطایش بخشیدم. هرچند از پایتخت هم که ارسطویش، حالا بیشتر به کاراکترِ قنبرِ لوسِ خجالت نکش، شبیه شده، با پارتنری نچسب تر از ماهیتابع تفلونم، انتظارِ ویژهای نمیرود... آن را هم، با این بساط آنتن ؛ بیکیفیتی محتوا، بهتر است دیگر ادامه ندهم.
و اما :
تحریم نمایش خانگی، از همین لحظه، صددرصد در برنامهی امسالم خواهد بود ؛ مگر آنکه راد ، همدم روشنضمیرم، صلاح بر تماشایی بودن دهد.
چراکه من باور دارم:
**غم، انسان را نادانتر میکند.**
و ذهنِ غمزده، بیمار و کمکارتر میشود.
و سریال، اگر مسموم باشد، بر زخم، نمک نمیپاشد... آتش میریزد.
نبینید.
برای سلامت روحتان.
برای التیام روانی که تازه یاد گرفته به خودش احترام بگذارد.
مراقب ورودی های ذهنتان و خوراک روحتان باشید. رژیم ِ دیدن بگیرید ... که ذهن، حرم است ... پس، بر درِ این حرم، نگهبانی از جنس خودآگاهی و احترام به خویش بگمارید... که هر تصویری، شایستهی ورود نیست.
*فیلمنامه، یا بهتر بگویم زجرنامه، هرگز نتوانسته مانع از درخشش هنر برجستهی جناب حمیدیان شود. ای کاش این سریال از دست شخصیتهای بیمار و پیچیده رهایی مییافت و فضایی برای تماشای بازیگری بینقص ایشان فراهم میشد. اما متأسفانه چشمهای پف کرده و ذهن آشفتهام هیچ دلیلی برای پذیرش ادامه ی تماشا نمییابند. امیدوارم ایشان در فیلمهایی با محتوای فاخر و رواننواز نیز ایفای نقش کنند تا بیشتر از هنر گرانبهایشان بهرهمند شویم...
![]()