سُرود
در مسیرِ خانه ، دوست داشتم بدانم گنجشکان چرا اینقدر با شتاب،با یکِدیگرشان سخن میگویند؟... نشسته بر شاخه ی درختانِ سبز با تن پوشی از پَر که ماحصلِ هنرِ خیاطی زبردست به نام طبیعتست... چه رازی را رد و بدل میکردند ! کاش میشد به زبان آنها سخن بگویم از آن حرفِ دیرینه ی کهن بگویم که مانده در گلو و نمیشود به آدمها گفت ... آدمها عاشق برچسبهایشانند که بچسبانند به این و آن... به هر که جز خودشان.
واهمهای نیست، اما محدودیتست،
خانوادگیست ُ اجباریست... و لال شدن... میراثیست کهنزاد..
شاید به نَقلی هر که را اسرار حق آموختند مُهر کردند ُ دهانش دوختند ... اینک اما تمامِ احساساتم با لبهای دوخته سوختند ... بدونِ دود ، میسوزم و میدوزم لبخند را به لبهایم سکوت را به معنایم که اگر چنین نباشم سِرّ ِ سُرخم زبانِ سرسبزم را بر باد خواهد داد ...باکی نیست ...اما اگر نباشم، دیگر تاکی نیست، که کودکم از آفتابِ سوزانِ این جهان، پناه ِ سایه ام را بگیرد و دامنِ پیرایه ام را ... اگر نباشم ، دیگر شرابِ نابِ کلمات، برای یار نیز نخواهد بود... و نه ردی از سرودِ معبود ... حاصلِ این درخت هنوز غوره های دانش است ُ صبر باید کرد. آخر کزین غوره ها یا حلوا میسازم یا محفلِ ساده ی انزوا !