چه قبولی؟
زمان : عاشورای ۱۳۸۶، مکان: تهران... رفته بودیم برا دختردایی که حامله بود ُ هوس شیرکاکائوی نذری داشت، شیرکاکائوی نذری پیدا کنیم !
که پیدا کردیم بالاخره . منتها وقتی برگشتیم آش، حلیم، جوجه، قیمه، شله زرد، و خیلی چیزای دیگم بهمون داده بودنُ یه سفره پهن کردیم ازین سر تا اون سر خونه شون... ۵ نفری رفته بودیم دنبال شیرکاکائو و به همون بهونه ی چرخیهم توو شهر بزنیم ُ بالا شهر چک ممرضا رو بدیم نصیری تک ما کا رون. هرجا پشت چراغ توقف داشتیم بهمون نذری میدادن اونم نه یکی دوتا به تعداد همهمون! اینطوری بود که غروب، وقتی سفارش مدنظر رو بالاخره پیدا کردیم تا فهمیدن برا باردار میخاییم یه شیشه پر کردن دادن ببریم :")) ... اون موقع ارزونی بود حقیقتن. درآمدا کافی ... و دینها واقعیتر. امروز که صابخونه م نذری آورد یادم افتاد. وقتی گفت قبول باشه عبادات و عزاداریا.
کدوم عباداتم؟ من که فقط نمازامو میخونم اونم ن از وظیفه یا صرفن ثواب عبادت ُ باقی چیزا... من آدم خستهای ام:) از دین ُ خدا نه. از اعتقادات ُ ائمه نه... من از تظاهر آدما، هر روز ی رنگ جدید بودنشون، از وانمود کردنشون خستهم.
(طرف شوهر داره دوس پسرم داره دوس اجتماعی ُ کاری هم داره، برا اماما هم عزاداری میکنهُ استوری نمایشی میذاره. طرف مال همه رو بالا میکشه یه گالن آبم روش، به امثال من به راحتی نگاه تحقیرآمیزِ تو زن بدی هستی دارن ، گاو نذری هم میکشن تاسوعاشورا! اینا که میگم با ما نسبت خویشاوندی دارن. خستهم از لبخندای ماسیده زدن بهشونُ ادای ندونستن درآوردن. این پست بعدن موقت میشه.)