از کابوس تا عطرِ زندگی
درِ ورودیمون یه زنگ کوچیک داره. نه برای کسی که بیاد، برای تو که هر وقت از بیرون برمیگردی، با اون زنگ خبرم کنی که برگشتم خونه... بیا بغلم کن :) داخل واگن پره از وسایل کوچولو ولی خاص:یه آینهی قدیمی داریم، که توی یه جمعهی بارونی از بازار لالهزار خریدیم :)) [ تاحالا لاله زار نرفتم. تو منو ببر و اگه اونجا آینه خوب نداشت ببر یه بازار دیگه ] روش نوشته: تو قشنگی رو ببین، بقیه بهونن :)))) خخ... من همیشه توش رژ لبم رو میزنم و تو از پشت، نگام میکنیُ میگی: نزن لعنتی تو اصن لازم نداری :)) بعدم می گی ددم وای! چقد نازتر شدیا! ...
کنار تختمون، یه قفسه چوبی کوچیکه پر از کتابای شعر عاشقانه که همهشون مال توئن ن من! من اصولن کتابای فلسفیُ روانشناسی میخونم. ولی کتابای توام خوندن دارن. نشونهگذاریهایی که با لاک ناخنم کشیدم چشمک میزنن.. وسط بعضیاش یه بوسهی لبخند داره، بعضیاش رد یه اشک :) و بعضیاش فقط یه *ف* کوچولو که یعنی :اینو بخون و یاد من بیفت ✨️🌱
لباسهامون توی یه صندوقچهس، نه کمد!چون عاشق این بودیم که موقع انتخاب لباس، صندوق رو باز کنیم و دستامون بخورن به هم، یه صندوقچه شبیه مال عزیزجونِ خسرویِ تاسیان... :) بخندیم، سرِ شال و مانتو و پیرهن و هودیهای گشاد شوخی کنیم، پیرهن مردونه هاتو صاحاب بشم و اوناییو که بهشون حساسی بدزدم و بپوشم،طوری که فقط دوتا پام دیده بشه :) و آخرش تو بگی: بپوش همون پیراهن گلبهی لعنتیو :) دلم رفت برات ✨️ !
روی میز کوچیک کنار پنجره، یه شمع هس که بعد از قهر روشنه.من اسمشو گذاشتم شمع صلح ... هر بار که قهریم، تو بعد از درست کردن قهوه بدون حرف روشنش میکنی...منم با همون لجبازیِ همیشگی یه نگاه میندازمو میام بغلت و دنیا دوباره میچرخه :)
آشپزخونهمون کوچیکه، اما پر از طعمهای عجیب و ترکیبیه: مارمالاد نارنج و هل، نونِ خرمایی با پنیر فتا و گلسرخ، و اون قهوهساز ترک که خیلی ما رو آشتی داده با دلِ هم... :)