فریبِ واژهها
یه متنی هست که میگه: اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم، بیهوده نزیسته ام.اگر بتوانم رنجی را بکاهم، یا دردی را مرهم نهم یا مرغکی رنجور را به آشیانه باز آورم، حاشا ، حاشا که بیهوده نزیسته ام.امیلی دیکنسون.
ما رو از بچگی با همین شعرها و متنها تغذیه کردن.با همین واژههای زهرآگینِ زرورقپیچشده، که اسمش رو گذاشتن: مهربونی، فداکاری، انسانیت... دل گاهی باید بشکنه تا سر شکسته نشه! هر دو درد دارن اما دل قدرت بیشتری برای بازسازی داره... منطق کمتر.پس کِی قراره برا خودت واقعن زندگی کنی امیلی جون؟ کِی میخای نفس بکشی؟ گاهی رنجها رو بکاهی بازم هستن چون ریشه یابی باید بشن نه صرفن کم... وگرنه همون حکایته! بازی رو تا موقعی یاد نگیری تکرار میشه. گاهی مرهم به دردای خودت بزن. زیستن، یعنی همین. درست زیستن مهمتره تا باهودهُ بیهوده نبودن.
لعنت به اون مرزی که بین "رسالت" و "فنا" باریکه :) ! یادمون ندادن که گاهی "نه گفتن" هم صالحه. که گاهی "درد کشیدن برای دیگران" اسمش صبر نیست، خودآزاریه... :)
شاید نیت نویسنده متن پاک بوده، اما نسل به نسل، نوشتههاش شدن توجیهی برای بیخود زندگی کردن برای دیگران... برای مرهم گذاشتن رو زخمهایی که باید شکافته میشدن، نه چسب خورده ... برای نگه داشتن مرغهای رنجور دیگران، در حالی که روح خودمون توی قفس میپوسه :) ... خلاصه امیلی نباشیم.