تکوندم
هنو نمازمو نخوندم اومدم تند تند بنویسمُ برم. دیروز خونه تکونی ک چ عرض کنم کمد تکونی داشتم مجدد و سه تا کیسه بزرگ آت آشغالایی مث اسباب بازیای بدرد نخور؛ هایلایترای خشک شده؛ دفترای داغون شده دور ریختم ؛ بررسی کردم طبق اختلال احتکار موروثی دخترجان که قبلن توو هشتگ نفرت :)) دربارهش نوشتم؛ تقریبن برای مهر همه چیز داره فقط باندینگُ پرس کتابا، و ی سری خرده ریز لازمه... کفشاشم نذاشتم پیشاپیش بپوشه و خرابشون کنه ی جفت کتونی و ی کفش ساده برا مهر نو نگه داشتم به سختی ... دیروز دراور خودمم گذاشتیم توی کمد تا فضای اتاق اکی تر و مرتبتر باشه. میدونم هرچقدم غلبه کنم بر نفرت از شلوغی باز دوروبرم باید خلوت باشه و منظم و وسواسم نسبت ب این موضوع ... خلاصه تا حدی تونستم کمدارو مرتب کنم ..

دیروزم ک دخترجان گیر داد ماگ بخر:| با چش غره گفتم ماگ توو خونه نببنم قمقمه جدید هم نبینم دیگه :| وسایلاتم دیگه اجازه نداری بدی به کسی و بگی مامانم دوباره میخره برام :| من سر گنج ننشستم ک :||| و فقط ی حوله تنپوشُ روتختی گرفتمُ با کلی غر برگشت خونه :)) مابین وسایل هم قورباغه عهد بوقمونو تمیز کردم ^_^ فک نکنم دهه شصتی باشه که قورباغههای اون دوره رو که مال بورس یا مدادای آرایش بودن یادش نیاد :)) ... به هر حال عشق کردم از تمیزی و یه جون به جونام اضافه شد . شُکر
○بازم اونجور که میخواستم نذاشت کمدش رو مرتب و خالی از اضافیجات کنم...
