مور مباش در گور، نور باش برای دانه ها
پستِ وبلاگ جناب سعید، دوست دانا، باعث شد این پست نوشته بشه...
خروج:
ای جانِ گمگشته در کوچههای پرزرق این شهرِ وهم،
ای دیدهی پُر گردِ خواب و دلِ پُر تشویشِ تمنا،
آیا وقت آن نرسیده که
نعلین از پای برکنی و بر گلیمِ خاکیِ خویش بازگردی؟
ای که در زنجیر قسط و قفسِ طمع افتادهای
ای که با هر طلوع، بیدار نه از خواب، که از رویای خود میگریزی،
بدان ُ بخوان، که این جهان
سجادهایست پرنقش، اما بیقبله...
پنداشتیم رفاه، رهاییست :)
ماشینی آوردیم تا کارمان کند
غافل که کارمان برد
و عمرمان ریخت در تشتِ لباسهایی که دیگر آنِ خودمان نبودند.
چشم بستیم به تبلیغ،
دل دادیم به نسیه،
و جان فروختیم در قمارِ خانههایی که خانهمان نشدند.
ای رفیقِ راه
بیدار شو... نه از خواب شب، که از خواب روزگاری که تو را به نام زندگی فریفت
جهان را چنان ساختهاند که گرسنه بمانی
حتی اگر نان در سفرهات باشد ! 🥖
که عطشان بمیری،
حتی اگر کوزهای لبپُر در دستت باشد .🏺
پس بر خیز، ای عاشقِ نادیده
برخیز و بند از دستِ دل بگشا...
درون تو قندیلِ نوریست که صد شمسِ تبریز در آن گُماند
و هر فریادِ روحِ تو، طبل خروج است از این زندان بیدیوار
تو را نساختهاند برای زیستن در قفسِ زرین
تو را خلق کردهاند برای پرواز از فراسوی واژهها،
از آنسوی عددها، سیمها، قراردادها
از آنسوی ماتریکس و تله ها...
اگر طالبی، بیدار شو
و اگر بیداری، قدمی بردار ...استوار ..
تو خود برایِ خود راه نجات هستی
تو خود؛ سفرنامهای که هنوز نوشته نشده است
اما هر سطرش بیداریست
هر واژه اش نور
و هر فصلش گواهِ خروج از تاریکیهای زراندود ...
در شهری که کوچههایش پر از تابلوی تبلیغاتیِ آرزوهای نسیه...
مردمانی بودند ، با چشمانی نیمهباز و لبخندهایی نیمهکار
در صفِ نانی ایستاده
که پیش از رسیدن، بویش را خریده بودند...
همانها که ، کودکی که با گِل بازی میکرد را دیوانه خواندند،دختری که به آسمان نگاه کرد را بیهدف گفتند... و زنی را که با چشمانش، به عمقِ طبیعت و مخلوقات سفر میکرد را متلک باران کردند... ( کلیک) زبانهای خاردار، فقط در دهانهای عاشق سیمها، موجودست...
پیشتر، به دلایل متعدد و محدودیتهای زیاد،من نیز همانگونه بودم... بر کتف خویش بارِ رویاهایی را میکشیدم
که از آنِ من نبود...
و شب، با خستگیِ بیثمر، به خوابِ سنگینی راهی میشدم
که نه شفا بود، نه فراموشی... فقط توقفی موقت برای دوباره باختن و رویای طراحان را ساختن
تا آنکه،
روزی صدا آمد.
نه از بیرون،
بل از درون.
صدایی آهسته، اما استوار:
آیا این است زندگیای که برای تو نوشتند؟ یا تویی که دیگر نمینویسی؟قلمت کو؟ جوهر اشتیاقُ زیستنت؟ نگاهُ شوقِ بهتر دیدنت؟
و آن صدا، چون شرارهای بر کاهِ کهنه ، دل را سوزاند.
نه برای سوختن،
که برای دیدن...برای آغاز....
بگو : بسم جان،بسم روحی که از غبار عبور کرد و به صداُ ندایِ درونِ خود رسید... اما با واسطه ای عجیب
راد به داد رسید..قهرمانِ بیادعا...
نه شمشیر در دست دارد، نه جامهای پرزرق
تنها با چشمهایی که فریب نمیخورند،
و دلی که کم نمیآورد... برای بیداری ... برای هوشیاری
نقشه را ماتریکس کشیده بود.
گفته بود: مدرسه، دانشگاه، شغل، وام، ازدواج، قسط، بازنشستگی، مرگ.
و همه ما سالها
از روی همین خطِ باریک
مثل بندبازانی با چشمان بسته، رفته بودیم... :)
اما حالا...
من میدانم
که مسیر را باید خودم بیافرینم
با نَفَس، با نیت، با شهود
و اولین گام چیست؟
سکوت ...
نه سکوتی از ناتوانی
که سکوتی از درک
زبان خاموش میشود،
تا دوباره بشنود ... که گوشِ زبان، به جان متصلست... بشنود اما
نه رسانه را، نه موبایل را، نه خبرها و تحلیلها را
بل صدای درونی را
همان صدای اصیل، همان که در شلوغیها گم شده بود.
در آن سکوت،
دل اولین حقیقت را مییابد:من کافیام. من بدونِ چیزهای این دنیا، هنوز من هستم.
و این،
تیشهای است بر ریشهی بزرگترین دروغِ سیستم:
که تو هرگز کامل نیستی، مگر با کالا و تایید
دل در آینهای ساده نگاه میکند
موهایش، پوستش، اشکها و لبخندهایش،
همه بدون فیلتر، بدون قاب،
زمزمه م میگوید:
من اینم. و این، مقدس است.
*تم قشنگ وبلاگم رو اگر بتونیم بروزرسانی میکنیم که فاصله مطالب رو مشخص نشون بده و اگر درست نشد؟ عیبی نداره :) همون قبلی هم قشنگ بود و روحنواز