از امروز

۱۴۰۴/۰۳/۱۹
21:29
یوکابد

صبح رفتیم خونه اکرم خانم. ازونجایی که اگه تعارفارو رد می‌کردیم، ناراحت می‌شدن، در نتیجه دوتا چای نبات + شکلات کنجدی + طالبی + شیرموز خوردم بقیه هندونه ُ شیرینی هم‌خوردن 😂🥴 ... بعدش خوونه دایی ، در حد مرگ ماکارونی ُ سالاد خوردیم ُ قبلش چای ...🥴 بعدشم در حد مرگ خوونه خاهر زندایی رقصیدم ُ رفتیم با عا کلاس زبان دخترش ُ اونجا کلی صحبت کردیم. خوونه اکرم خانم هم آب پاکی ریختم دست همه که ازدواجا نسل ما از ناآگاهی بود و اگه خبردار می‌شدیم و آگاه قطعن ازدواج اشتباه اونم فاجعه نمی‌کردیم ! حالا ؟ قصد دارم کتابمو اکی کنم و زندایی هم موافق‌ترینه، که ازدواج مجدد، ازدواج از نیاز، و هر چیزی غلطه ... عصرم ب دختردایی گفتم من با پارتنرم مجدد اکی ام ، و اونم مث خودم درویش مسلک و آرومه و حواسش به همه نکات هس... بچه نیس صرفن فکر تملک زن باشه :) و حواسش هس، که صرفن از رووی احساس پاپیش نذاره ...مثلن می‌دونه چون به من حساسه ممکنه به دخترم پرخاش کنه موقع گستاخیای بچه‌م و بعد هرسه اذیت بشیم... دختردایی گف این آقا گف عاقله و نکته سنج و به خودشناسی رسیده ... و این خوبه :) ... و بعدم گفتم، ن شرایط ازدواج داریم ن من اهلشم و کامل پذیرششون کرده... و اینم خوبه :) چون نگران نیستم که فردا تووی مسیر ارتباط، دنبال نتیجه ی ازدواجی باشه ! اینکه رشد مشترک، افق دید یکسانه، و هر دو سن و سالی ازمون گذشته ... تووی حال و هوای کودکانه ی عاطفی نیستیم ...

نینی و کفشاش😁😬

و عصرونه ای ک ما نبودیم رفتیم بیرون 😬

* عا امروز حلالیت خاست برا اینکه سال ۸۸، ی گ ، لو داده بود رازی رو که زندگیمو خیلی سال زهر کرد و سخت اما شُکر :) گفتم عیبی نداره عوضش سیسییو جبران کردی اون روز سخت ... و بعدش گف الان ک گفتی یادم اومد همون کارا که باهات کردن و باعثش بودن سخت‌ترش سرشون اومد و اومده فقط خیلیارو خبردار نشدی..

برچسب‌ها: حال خوب، شکموها، عکسانه
© The girl from Jerusalem