تمام

۱۴۰۴/۰۵/۱۶
7:34
یوکابد

می‌خواهم با خودم، روراست باشم. می‌خواهم یادم بماند من نفرتی نداشتم و ندارم. در دل من جایی برای نفرت وجود ندارد. من فقط از آدم‌ها ناامید می‌شوم و وقتی این فعل در من رخ دهد، در همان لحظه آدم‌ها در ذهنم ازبین می‌روند و تمام می‌شوند. گویی هرگز شروع نشده بودند. جایگاهشان نیز همراه خودشان از چشمِ دلم سقوط می‌کند ... تمام می‌شوند.

بله! ناامیدی از هر انسانی که گمان می‌کردم قابل است؛ بهترین واژه می‌شود. قابلِ اعتماد؛ قابلِ دوست داشتن، قابلِ رفاقت! قابلِ قابل بودن. اما اکثریت ناقابلند. باید تعارفشان کرد به دیگرانی که در دسترسشان قرار داده اند خودشان را... تعارفی جدی! که آمدُ نیامد ندارد؛ فقط آمد دارد! دو دستی تقدیمشان کرد و رفت.

○ امروز فهمیدم من از او متنفر نیستم. هیچ‌چیز نیستم. چرا که تنفر نوعی احساس است و احساسات را باید خرج انسان‌های قابل کرد...حتی از جنس نفرتش را...

○دربابِ زندگی سابق : امروز دانستم که مرا نه مهر خویشان استُ نه کین؛ نه دلبستگی‌ست ُ دل‌آزردگی. دل مرا نه به آن طایفه الفتی‌ست ُ نه خصومتی؛ چنانم که گویی هرگز درین جهان نبوده‌اند ُ نخواهند بود. اگر نگاهی‌ست، از سر شفقت استُ بس ! از آن رو که در دیده‌ام، جمله، در فقر جان و پریشانی طبع غوطه‌ورند.

خیانت‌شان، خنجری بر پشتم نزدُ ، زخمی نیز بر دلم نَنِشاند :) که جز صلابت نیفزود بر من. آنچه بود، معرفت شد و بینش؛ پرده از رخسار حقیقت برکشید، و ماران نهان در آستینم را نمودار ساخت. خیانت نه بر من رفت، بل بر خویشتن‌شان؛ که هر که از راهِ راستی برگردد، پیش از آنکه دگر را بیازارد، خویشتن را در ظلمات فروکشد.ایشان، به هر گزینش که کردند، گواهی دادند بر آن‌که خویشتن را فروختند؛ نه تنها به من ستم بردند، بل جان خویش را تباه ساختند. و مرا همین بس، که هرچند در پی همسالی برای من در این گیتی برخیزند و در هر کوی و برزن بگردند، کسی را به دل‌پاکی‌ام و وسعت جانم نتوان یافت :) من چنان وسعتی بودم در جان‌شان، که چون از ایشان جدا شدمُ خویشتن بستاندم؛ خلایی در ژرفای وجودشان پدید آمد، که هیچ مهر ُ هیچ جان دیگری آن را پر نتواند کرد.

اینان نه تنها در حق من خیانتی روا داشتند، بل در حق جان خویش، جنایتی بزرگ مرتکب گشتند :)

برچسب‌ها: پذیرش
© The girl from Jerusalem