کیمیاگر

۱۴۰۴/۰۵/۱۷
14:48
یوکابد

از یه حالِ عجیبی به خودم میپیچیدم... بدتر از روزی که توی مطب از شدت درد استخونام زار می‌زدم... بهتر که شدم بازم روحم و کشوندنش به زندگی کار آسونی نبود. شبِ صحبتا با دخترعمه، آخر شب رد بوسه روی گونه راستم حس کردم... و پریروز که کتاب کیمیاگر رو با سرعت توی دوساعت خوندم، دلم آروم گرفت... انگار من همون چوپون بودم...

و خب قبل‌تر خواستم بخونمُ دخترجان بهم کار می‌دادُ صدا می‌زد و مانع می‌شدُ این خودش برام سنگینی بود. سبک شدم ُ علت بوسه ای که باد به سمتم آورده بود، مشخص شد :) ... شُکر ...

برچسب‌ها: حال خوب
© The girl from Jerusalem